سلام روز همه گی بخیر خواستم بگم امروز من یکم دیر تر فعالیت میکنم ، ببخشید 😔😔😭❤️🩹
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باتو میچسبه همهچی یه جور دیگه....🫴🏻❤️🩹
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم برات تنگ شده :)🥲🤍
#ازیادرفته
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق قباد به شهرزاد ❤️🔥🙃
#شهرزاد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
بچه ها من امشب یعنی کلا امروز خیلی خسته شدم از صبح درگیر کلاس هام و آزمون هایی که داشتم بودم واقعن نیمتونم ببخشید فردا ام باید برم مدرسه ... نمیتوووونم 😭🤍
نمیتونم فعالیت کنم 🥲👀
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم برای هرچی که تجربه نکردم تنگ میشه ، بدرود 😔🤍🕊
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_137 با دوتا دستام صورتش و قاب گرفتم تو چشماش زل زدم گفتم؛ _دیار و اهورا خو
#شب_های_قدیمی
#PART_138
دیگه هیچی نگفتم و سکوت کردم ولی سکوت ام پر از حرف های قشنگ بود
به رو به رو زل زده بودم تو فکر بودم
احساس کردم نگاه سنگینی روم هست ، سرم و چرخوندم سمت کاترینا دیدم داره نگام میکنه .
از این کارش هل شدم
_به چی نگاه میکنی؟!
+هیچی ....
_آها ...
پشت چراغ قرمز واستاده بودم که گوشیم زنگ خورد دیار بود
_الو جونم داداش
+به میبینم که سرحالی این از صدات مشخصه ....
فهمیدم منظورش چیه سعی کردم خندم و کنترل کنم و جدی باشم
_باشه کارت و بگو دیار
+میگم ... این اهورا بیدار شده حالش خوبه اینجا جلو من نشسته ، اهوراااا حرف بزن
وقتی گفت حالش خوب شده دیگه هیچ غمی نداشتم حالم خوب بود واقعن ....
_الکس داداشی من حالم خوب شده زودتر اون خانومی رو بیار شام درسته کنه برامون ....
وقتی صداشو شنیدم انکاری آرامش داشتم دیگه خبری از اون حال چند دیقه ی قبل نبود ...
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_138 دیگه هیچی نگفتم و سکوت کردم ولی سکوت ام پر از حرف های قشنگ بود به رو به
#شب_های_قدیمی
#PART_139
خانومی و بیارم براش اشپزی کنه ؟!
چشمممممم عباس اقا میارم برات تو راه عه داره میاد
با خنده گفتم
_خانومی کنار منه و منم نمیزارم تو به مراد دلت برسی بچه پرووو
کاترینا بهم نگاه میکرد از چهره اش مشخص بود تو ذهنش الان کلی سوال هست .....
عربده کشید بلند داد زد ؛
+الکککککسسسس اذیت ام نکن من گششششنننننممممههههه
گوشم از صدای بلند اش کر شد
_چرا داد میزنی گوشم کر شد روانی
صداش واضحتر میومد انکاری گوشی دست اهورا بود
+بین الکس من الان گشنمه هیچی حالیم نمیشه شکمم اولویت عه زود باش بیااااااا اعصاب مصاب ام ندارم
با ادا و اطفار میگفت اینارو انگاری اصن متوجه نیست دیشب چی گذشته بهم....!
عجب بشری هست این خدا میدوونه.
چراغ سبز شد خواستم حرکت کنم و گفتم؛
_باشه الان پشت فرمون ام فعلا
اجازه ندادم حرف دیکه ایی بزنه و قطع کردم
_اهورا بود دنبال تو میگشت!
با تعجب پرسید؛
+دنبال من ؟!...
_اهوم دنبال تو
+چرا برای چی دنبال من میگشت؟!
_میدونی که عاشق دستپختت شده و ....
نگاش کردم با خنده گفتم ؛
_باید براش اشپزی کنی
اونم با این حرفم خنده اش گرفت
+عاها همونه پس .... وای خدایاا باورم نیمشه
_چی باورت نمیشه؟!
+اینکه یکی عاشق دستپخت من باشه ، و برای خوردن غذا های من دنبال من بگرده خیلی شیرییینه
با این حرفش حسودیم شد دیگه نمیذاشتم برای کسی غذا درست کنه اصن حتی به اهورا نمیدادم برای خودم بود همه چی این دختر برای من بود مال من . تمام.
جدی گفتم؛
_لازم نکرده ...
انقدر جدی گفته بودم که اون لبخند اش محو شد
+یعنی چی ..!؟
_یعنی اینکه امشب غذا درست نمیکنی برای اهورا
مثل اینکه متوجه شده بود چرا این حرف و زدم
لبخندی زد اروم پرسید؛
+نگووو که حسودیت شده
هیچی نگفتم و سکوت کردم
+خب پس .... اقا الکس حسودی کرده ، باشه هرچی تو بگی اصن درست نیمکنم ولی این رفتار زشته هااا
تو چشماش زل زدم و گفتم ؛
_نخیر زشت اینه که با کار هات داری دییووونه ام میکنی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]