"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_142 ولی دیگه بچه داشت آب میشد حرص ام گرفته بود با خشم گفتم؛ _بس کن اهورا ،
#شب_های_قدیمی
#PART_143
کنار هم با فاصله نشسته بودیم دیار ام روبه روی ما نشسته بود
بعد چند لحظه اهورا اومد با یک سینی برگشت
داخل سینی شکلات داغ بود با کیک خیس
اوووهوووو اهورا و این کارا اون فقط میتونست یک نیمرو و قهوه درست کنه اونم چون خودش میخواست یاد گرفته بود ......
اول برای کاترینا برد و بعدش ام سینی رو گذاشت رو میز به من و اهورا ام گفت ؛
+خودتون بردارید بخورید ، نوش جان ....
منو و دیار برامون این رفتار های شوخی بی مزه اهورا عادی بود
ولی برای کاترینا ، نه !
از این کارش تعجب کرده بود ، ریز خندید
پوزخندی زدم خم شدم از تو سینی شکلات داغ و برداشتم و گفتم؛
_مردم رفیق دارن ما ام رفیق داریم ، مگه نه دیار ؟!
دیار ام متوجه منظورم ام شد گفت؛
+اره داداش میبینی شانس نداریم که ، هعیی
_من و تو اگه شانس داشتیم الان اون بالا بالا ها بودیم
دوتایی باهم خنیدیدم یه چیزی من میگفتم یه چیزی دیار
فقط میخواستیم اهورا رو دست بندازیم
بالاخره دهن باز کرد گفت؛
+کاترینا خانوم چه خبر ؟!
اون شب اینجا بودید گفتید فردا آزمون دارم دانشگاه چی طور بود ؟!
مثلا قهر کرده بود محل نمیداد ، داشت با کاترینا صحبت میکرد ....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_143 کنار هم با فاصله نشسته بودیم دیار ام روبه روی ما نشسته بود بعد چند لحظ
#شب_های_قدیمی
#PART_144
کاتریناا انگاری نمیدونست چی بگه ، چون یه سر این قضیه دانشگاه میخورد به من و دعوام با اون پسره دانشگاهی عه ...
به من نگاهی کرد انگاری ازم اجازه میخواست که بگه یا نه !
چشمامو محکم باز و بسته کردم به نشون اینکه بگو ....
_من ....خب اون روز اره رفتم آزمون دادم بعد سر جلسه امتحان بودیم بعد یکی از پشت سرم پیس پیس کرد برگشتم دیدم یک... یکی از پشت داره این صدارو در میاره ......
از حدس اینکه شاید اون پسره عه باشه و اون باعث شده که کاترینا؛....
نه ....نه حق نداشت عه ، دانشگاه و روسرش خراب میکنم مرتییییکککهههه
+خب بعد چی شد ؟!
_بهم با اشاره گفت سوال رو بگو جواب شو
منم برگه رو جوری گرفتم که اون ببینه ....
استاد دانشگاه اونطرف سالن بود بعد چند لحظه حس کردم یکی پشت سرم هست
از حضورش متوجه شدم ، نفس هاش صدا داشت
عصبانيت.....
_برگشتم دیدم استاد عه بدون اینکه اجازه بده صحبت کنم منو از سر جلسه آزمون انداخت بیرون ....
یعنی چی اون پسره عو.../ضی باعث شده بود کاترینا بیاد بیرون از جلسه آزمون ....
بعدش ام تموم شد بیاد دستش و بزور بگیره دنبال خودش بکشه ببره ...
کفری شده بودم دلم میخواست همین الان با همین دوتا دستام خفه اش کنم ....
اگر یکم دیگه ادامه میداد قطعا جنون میومد دستم و یه بلایی سر یکی دذ میآورد ام
خیلی تلاش میکردم آرامش خودمو حفظ کنم ولی نمیشد داشتم اذیت میشدم
اون حق اینو نداشت صدمه ایی به کاترینا بزنهههه
نوش جونش که تا جایی که تونستم زدم اش
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_144 کاتریناا انگاری نمیدونست چی بگه ، چون یه سر این قضیه دانشگاه میخورد به من
#شب_های_قدیمی
#PART_145
اهورا ام مثل من عصبانی شده بود بلند گفت ؛
+یعنی چی بعد تو تو چیکار کردی ؟
_من ..من رفتم بیرون دم در روی صندلی های سالن نشسته بودم
اومد بیرون آزمون انگاری تموم شده بود چون بچه ها یکی یکی میومدن بیرون ...
اومد بهم گفت بیا بریم و تو به خاطر من به این حال افتادی و.... اینا انگاری میخواست همه چی رو گردن بگیره ولی من میدونستم بریمم هیچ فایده ایی نداره .....
چون قطعا قبول نمیکردن فک میکردن من از دستی اون کار و کردم به اون ربطی نداره
بعدش ....
برگشت دید منو ، نمیدونم چی تو صورت ام دید که تو صدم ثانیه چهره اش عوض شد .....
بزاق شو با سر و صدا قورت داد
زل زد تو چشمام انگاری تردید و شک داشت بگه یا نگه ....!
ولی سکوت اش داشت سنگین میشد دیار تا الان هیچی نمیگفت و فقط گوش میکرد
اهورا و دیار زل زده بودن به منو کاترینا منتظر بودن که حرف بزنیم....
از تو چشماش خوندم ؛....
یهو از عصبانیت بلند شدم از روی مبل
بالاخره با صدای خشدار پچ زدم و کفتم ؛
+بعد از اون حرو..<_>..مزاده میاد دست تو رو میگیره و بزور میبرتت و به دنبال خودش میکشه....
اگر من نمیرسیدم چی کار میکردی ؟ هاااااااا
کاترینا ترسیده بود رنک به روش نمونده بود ولی الان من متوجه نمیشدم ....
من حق اون مرتیکه رو میزاشتم کف دستش به این آسونی ها رهاش نمیکردم ، برات دااااارمممم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_145 اهورا ام مثل من عصبانی شده بود بلند گفت ؛ +یعنی چی بعد تو تو چیکار کرد
#شب_های_قدیمی
#PART_146
کاترینا ام کفری شده بود از این وضیعت صاف واستاد گفت؛
+الکس چرا انقدر بزرگش میکنی اومدی طرف و صورت شو با خون یکسان کردی در عوض اینکه کاری نکر.....
چیییی؟! الان داشت از اون دفاع میکرد نمیدونست که با این حرف هاش داره بنزین میریزه من آتیش گرفته بودم ....
پریدم تو حرفش اش
رسما عربده میزدم با صدای بلند گفتم؛
_نــه نــه حـق نـداری تـو حـق نـداری از اون دفاع کنــی اون ام قــلـم دســتشــو میـشکــنم که به تو دســت زده ، فهمیــــدی!!!!؟
مات و مبهوت به من نگاه میکرد رنگ اش مث گچ دیوار شده بود
ولی نه الان وقتشه نبود ، وقت این نبود دلم به حالش بسوزه باید متوجه این بشه که با هیچ پسری نباید حرف بزنه اصلاوعبدا...
اهورا سعی میکرد کاتریناا رو قانع کنه آرومش میکرد درگوشش یه چیزایی میگفت ....
+الکس داداش متوجه هستی داری با کی اینجوری صحبت میکنی؟!
دیار بود کنار من واستاده بود برگشتم نیم نگاهی بهش انداختم بلند گفتم؛
_نه .... متوجه نیییستتتمممم
+برو .... برو الکس
هل ام میداد سمت در خونه داشت بیرون ام میکرد .....
+برووووو داداش برو جون من بیا بریم اینجا نمون ...
زیاد لجبازی نکردم و به حرفش گوش دادم
حق کاترینا نبود ان رفتار های من ...
حتما از دلش در میارم حتماااااا
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_146 کاترینا ام کفری شده بود از این وضیعت صاف واستاد گفت؛ +الکس چرا انقدر بز
#شب_های_قدیمی
#PART_147
سوار ماشین شدیم دیار رانندگی میکرد
داشتم خفه میشدم نفس ام بالا نمیومد ، شیشه رو دادم پایین .....
بالاخره تونستم نفس حبس شده مو بدم بیرون
دیار هیچی نمی گفت فقط راست آزادی و گرفته بود مستقیم میرفت به یه جای نامعلوم ....
باد میخورد به صورت ام حالم خوب میشد ....
مثل اینکه اروم شده بودم یادم اومد از کاترینا
یادم اومد
از اون چهره اش به خاطر صدا و رفتار یهویی من رنگش پریده بود هول کرده بود الان اونم حال خوبی از من نداشت .....
الهی بمیرم که باعث شدم دل اون بچه رو بشکونم
منه عو_ضی باعث شدم حالش و بد کنم ...
هیچ وقت خودمو نمیبخشم این کار من درست نبود ...
خودمو سرزنش میکردم از دست خودم خیلی ناراحت بودم چی میخواستم چی شد !
بغض ام ترکید حال خوش نداشتم فقط میخواستم خالی بشه این احساس مزخرف ...
+الکسس چرا گریه میکنی مرددد!
با این حرفش گریه ام بیشتر اوج گرفت ، نه من مرد نبودم یه مرد هیچ وقت دل یه دختر و نمیشکونه...
ولی من این کار رو کردم و حق اینو نداشتم
کنار جاده ماشین و نکه داشت از تو داشبورد جلد قرص و بطری اب برداشت
+بیا اینا رو بگیر بخور ارام بخشه و قرص اعصاب بگیرررر
اونم خسته شده بود منه احمق چی کار دارم میکنم ؟!!!
قرص هارو خوردم ، دیگه چیزی نگفتم
ولی فکر و ذهن ام پیشش بود چه جوری تونستم اخه !....
برای خودم متاسف بودم
با حال گریون و عذاب وجدان رو به دیار کردم و گفتم؛
_چیکار کنم ، براش بگو چیکار کنم من دوسش دارم ....
زیرلب گفتم اخه این چه دوست داشتنی عه ...
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon