5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیالتون راحت 💜🦢💞
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاطره ها روی من و تـــــو
#ازیادرفته
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرموقع میخندم احساس میکنم به آنچه که در درونم است دارم خیانت میکنم :))))>>>>>❤️🩹🥲
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کارما ، باید پس بدی ....
#شغال
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلبر شیرین🤌🩵
#شغال
درخواستی بود 👌😅
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای تو بمیرمو زنده بشم
به پای تو گریه بشم خنده بشم🥲💘
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_147 سوار ماشین شدیم دیار رانندگی میکرد داشتم خفه میشدم نفس ام بالا نمیومد ،
#شب_های_قدیمی
#PART_148
دست دیار روی دستم نشست نوازش میکرد اروم گفت؛
+داداشم انقدر خودتو اذیت نکن .... از دلش در میاری و من مطمئنم کاترینا انقدر دختر عاقل و بالغ و فهمیده هست که این و از رفتار و حال ات متوجه میشه و به دل نمیگیره....
راست میگفت کاترینا همچین ادمی بود ولی دل اون دختر کوچولو ی درونش رو چیکار کنم ...
اگر فک کنه دیگه جاش پیشم امن نیست ، وای خدایاا خودت برس به حال دلمون
باخنده گفت ؛
+نگران نباش الان میریم خرید براش چیزی میخریم از دلش در میاریم تو ام خودتو جمع کن قوی باش سعی کن براش بهترین باشی ....
ماشین و راه انداخت .
+مثلا دخترا اگر گفتی چی دوست دارن ؟!
تاحالا بهش دقت نکرده بودم اصن خب کسی و تو زندگیم نداشتم و ندیدم که متوجه بشم ....
حتی خانوادمم ازم دور بودن اونا تو یه کشور دیگه من یه کشور دیکه ....
+نمیدونی نه؟! باشه من میدونم دخترا با گل خوراکی عروسک و... خوشحال میشن
اما ؛....
ما میدونیم این کاترینا خانوم برای شما با ارزش عه و دوسش داری و مهم عه برات همه این هارو میریم میخریم و میبریم براش ....
نظرت؟!
برای خودش میگفت ولی خوب میدونست باید چیکار کنه منم همه چی رو سپردم دستش و گفتم خودت میدونی و خودت ....
فداکاری داش میکرد به من لطف داشت همیشه مدیون اش میمونم ...
قبل اینکه برسیم آشنا داشت باهاشون تماس گرفت و سفارش داد همه چی رو ....
از مغازه گرفتیم وسایل رو به سمت خونه راه افتادیم
دروغ چرا منم با دیدن اون چیزایی که براش خریده بودیم حالم خوب شد
_میگم دیار میخوای زنگ بزنم به اهورا ببینم کاترینا حالش خوبه یا نه
یه نیم نگاهی بهم انداخت نمیدونم چی تو صورت و چهره ام دید انکاری خیلی پژمرده و ژولیده و پولیده بودم ...
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_148 دست دیار روی دستم نشست نوازش میکرد اروم گفت؛ +داداشم انقدر خودتو اذیت نک
#شب_های_قدیمی
#PART_149
متاسف بار سرشو تکون داد و گفت؛
+اره زنگ بزن ولی قبلش بهش پیام بده بعد تماس بگیر
_باشه ....
سریع رفتم داخل مخاطبان گوشیم به اهورا پیام دادم ؛
"سلام اهورا کاترینا پیش تو عه ، اگر کنارش ایی برو یه جایی تنها باشی میخوام زنگ بزنم کارت دارم."
این پیام و براش فرستادم بعد چند دقیقه زنگ زدم به بوق دوم نرسیده جواب داد؛
+الو....
صداش اروم بود یا گرفته بود چرا چی شده بود مگه؟!
_الو اهوارا ، کاترینا خوبه !!!؟
دلم شور میزد یه حالی داشتم حالت تهوع انگاری
ته دلم داشتن رخت میشستن...
جواب ایی ازش نشنیدم با شک دوباره اسمش رو صدا زدم ، که گفت؛
+ورداشتی دل این بچه رو شکوندی بعد الان به خودت اومدی یاد اش افتادی ؟!
صداش واضحتر بود انگاری رفته بود یخ جای دیگه ....
+چیکار کردی تو الکسس
با صدای دورگه گفتم؛
_حالش خوبه؟!
نفس حرصی کشید و گفت؛
+نه خیرش ام خوب نیست
با صدای بلند گفت ؛
+مرتییییکککهههه دختر نمیدونست چیکار کنه دست و پاهاش مث بید میلرزید با قرص آرامبخش اروم گرفت الان ام خوابیده ...
خواستم حرف بزنم که؛
_اهو...
اجازه صحبت کردن نداد بم و قطع کرد .
مات و مبهوت به صفحه گوشی خیره مونده بودم
چی گذشته بود به بچم؟!
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon