پارسا پیروز فر یه دیالوگ تو سریال یاغی داره که میگه:
به نزدیک ترین آدم زندگیتم اعتماد نکن...(:
یه جور دلتنگی هست که به زبون نمیاد و تک تک سلولات دلتنگشن
مثل تو سریال شهرزاد
یه دیالوگی بود که میگفت:
'دلم براش تنگ نشده تشنهی دیدنشم.'
همین قدر عمیق💔(:
یه دیالوگ تو یاغی بود که میگفت:
«همیشه اعتماد نکردن رو کسایی بهت یاد میدن که کاملا بهشون اعتماد داشتی..🥀🖤
- تو سریال شهرزاد شهاب حسینی میگه :
همیشه منو آخر از همه دوست داشتی ..
- اون دیالوگ خیلی منه خیلی؛!(:
یه دیالوگ صابر ابر داره که میگه:
« همه چیز خوب پیش میره تا وقتی همه چیز مخفیه، همه چیز شوخیه تا وقتی درد نکشی، همه چیز دروغه تا وقتی حقیقت تاریكه! »
خیلی موده به نظرم.
هدایت شده از "𝖒𝖞 𝕻𝖆𝖗𝖆𝖉𝖔𝖝"
"مــحزونِ شــاعر "فور نده عزیزم
#شب_های_قدیمی #PART_155 پیشونیش رو به پیشونیم چسبوندم خواستم پیشونیش رو ب....بو...سم! اجازه ند
پـارت عصرمون و خوندی قند و عســل؟ 🥺💛🍯'
"مــحزونِ شــاعر "فور نده عزیزم
#شب_های_قدیمی #PART_155 پیشونیش رو به پیشونیم چسبوندم خواستم پیشونیش رو ب....بو...سم! اجازه ند
#شب_های_قدیمی
#PART_156
چشمام سنگین شد خواب ام برد ...
****
گرمم شده بود پتو رو زدم کنار موهام خیس عرق شده بود ..
از شدت گرما کلافه شدم نشستم وسط تخت
یه نگاهی به اطراف ام انداختم ، همه جا تاریک بود ...
از روی تخت بلند شدم پاور چین اروم اروم به سمت در اتاق رفتم ....
پریز برق رو پیدا کردم ، روشن کردم
چشمام درد گرفت یکم که گذشت چشمام عادت کرد...
تو اینه نگاهی به خودم کردم مرتب کردم خودمو کیف و پالتومو برداشتم ...
از پله ها رفتم پایین .
سرم و اوردم بالا چیز هایی که دیدم باور نمیکردم اینا چی بودن برای کی بود اصن؟!
به من چه مهم نیست ، برای هرکی هست !..
دور تا دور خونه رو نگاه کردم دنبال یکی میگشتم ...
ولی هیچ کس نبود ، خبری از کسی نبود .
به سمت وسایل های وسط حال رفتم مقابل شون واستادم
با سختی لب زدم؛
+کسی اینجا نیست ...؟!
اهورا ....
بازم جواب ایی نشنیدم ،
بلند تر داد زدم ؛
+الکسس اهورااااا
الکس از داخل تراس اومدن ...
الکس اومد سمتم روبه روی من واستاد ...
با دستاش صورت مو قاب گرفت تو چشمام نگاه کرد و گفت؛
+جون دل ... چی شده قشنگم؟!
با یاد آوری کاری که باهام کرد اخم کردم
دستاش رو پس زدم یک قدم رفتم عقب
انتظار نداشت من این کار رو کنم و هاج و واج منو نگاه میکرد ...
+من ...من میخوام برم ، خدافس ..!
برگشتم که به سمت در خونه برم و از انیجا برم ...
مچ دستم اسیر دستش شد ، محکم گرفته بود
برگشتم دیدم صورت اش سرخ عه قرمز بود ....
خواستم دوباره دستمو از حصار دستش بیارم بیرون زود متوجه شد و محکم تر گرفت ؛...
خم شد سمتم اروم در گوشم جای لاله گوش ام انقدر نزدیک بود که نفس های داغ اش به پوست نازک گردنم برخورد میکرد ...
_ببخش منو عمرم
ببخش خوشگلم
ببخش منو نفس الکس ...
دلم ضعف رفت واسه اینطوری صدا زدنم ولی ؛....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon