eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فور نباشه
1.8هزار دنبال‌کننده
117 عکس
542 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
638.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی برمیگردی می‌بینی از قبل داشته نگات میکرده >>>🫠❤️‍🩹 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
972.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مثلا خیلی نگرانیم خیلی ناراحت شدیم 😭😭❤️‍🩹 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
776.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درسته زورم به هیکلت نمیرسه ولی؛... به اعصابت که میرسه 😎😁 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
سلام بهـــت جانِ دل مادر ..🥺🩵🖇
خوبی شما دوستم ؟!🥹💋
مایل به پارت جدید هستید ؟🥲💕
تشریفتون و بیارید پس 😁🫶🏻
"مــحزونِ شــاعر "فور نباشه
#شب_های_قدیمی #PART_167 شام که خوردیم باهم چند قاشق بیشتر نتونستم بخورم اخمی کرد _شام خوردنت
پاهام میلرزید.‌‌.. دستمو تکیه وار به روشویی چسبوندم... با اون یکی دستم آبو باز کردم حالم اصلا خوب نبود... بزور صورتمو شستم در کوبیده شد... - کاترینااا! صدای الکس بود‌‌... تو صداش نگرانی موج میزد - باز کن در لعنتی و ببینم چته لامصب!! پاهامو بزور به سمت در کشوندم و درو باز کردم... همینکه درو باز کردم ضعف رفتم و تعادلم از دست دادم نزدیک بود با زمین یکی بشم که توی بغلش فرود اومدم... بازوهاش و دورم پیچید سرم روی بازوهاش ولو شد و شل شد دستش روی صورت یخ کرده ام نشست آروم دستشو روی صورتم کوبید... دستش میلرزید... با نگرانی لب زد - چت شد یهو؟؟ دستمو بزور بلند کردم و روی شونش گذاشتم چنگی به یقش زدم... لبام میلرزید.. دهن باز کردم تا چیزی بگم اما قدرت تکلمم و از دست داده بودم مثل ماهی فقط دهنم باز و بسته میشد... دوباره دست لرزونشو به صورتم کوبید! ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فور نباشه
#شب_های_قدیمی #PART_168 پاهام میلرزید.‌‌.. دستمو تکیه وار به روشویی چسبوندم... با اون یکی دستم
- نلرز عمرم... نلرز خوشگلم نلرز نفس من... دلم ضعف رفت واسه اینطوری صدا زدنم... چرا؟؟ احمق شده بودم؟؟ تو یه حرکت دست انداخت زیرپام و منو به سمت تخت برد... آروم منو روی تخت گذاشت نمیدونم..نمیدونم چم شده بود! هنوزم حالت تهوع داشتم... بیشتر بهش چسبیدم... چنگی به پشتش زدم ای کاش ازم جدا نمیشد... خودشو از بغلم کشید بیرون و پچ زد - رو تخت بمون تا بیام!! نمی‌خواستم از پیشم بره... نمیدونم چرا! از روی تخت بلند شد و خواست بره‌‌... دستمو بلند کردم تا به آستینش چنگ بزنم اما جون نداشتم... ای کاش بهش میگفتم ولم نکنه تنهام نزاره چشمام تار میدید... دست بی جونمو بزور بلند کردم و چنگی به بازوش زدم آستین پیرهنشو کشیدم لبام میلرزید... با لرزشی که توی صدام بود با عجز نالیــدم - نـــرو!! پیشم بمون... ث ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon