2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مردیبااونتیپبااونهیکل،
بااونچشمابرویمردونه...
#ادیت
#شغال
😭🫧
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینده؟🕊🤍
+گاهی وقتا نگران اینده ام هستیم ...
ولی شایذ تو همون اینده ایی که انقدر نگرانش هستیم نباشیم 🥲🥀
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استعدادم؟!
دیوونه کردن آدما:)🎀🙃
#ترکيبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میخوامدورتبگردم🥹❤️🔥!
#شغال
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عین خیالتون نبود🙃🪽(:
#شغال
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امدی جانم به قربانت🫠❤️🩹»
#شغال
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
شب همه گی تون بخیر باشه 🥲🤍🌑
خواستم بگم بهتون من نمیتونم فردا فعالیت کنم زود ولی ساعت 12 ظهر براتون پارت های جدید رمان و میزارم فقط نمیتونم فعالیت کنم .🙂🤍
ولی حتما تا بتونم میام برای شما قشنگا فعالیت کنم ...🥺❤️🩹
عصر میام پیشتون 🤝🥲✨
♥️دسترسی ام بسته است ، فور ام نمیدم ♥️
شبتون بخیر زیبا رویانم خیلی برام با ارزش هستید موندگار باشی و بمونین برام🤍💐
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_187 سریع گفتم؛ +اما ... اما نه بهم نامحرمی الکس ... حتی ، حتی بدون اجازه بغل
#شب_های_قدیمی
#PART_188
الکس گفت؛
_حالا میتونی چشمات و باز کنی دخترم...
چشمام و باز کردم و با دیدن روبروم جا خوردم!
اتاق به شکل عجیب و قشنگی با گل رز صورتی تزئین شده بود
و یه دسته گل بزرگ که هم قدِ خودم بود ، انتهای اتاق بود!
شمع های نازی که با پاپیون صورتی تزئین شده بودند
کل اتاق پیچیده بود!
با بغض و تعجب به الکس زل زدم و گفتم
+ اینجا چه خبره الکس ؟ اینا برای چیه؟
الکس سرم و آروم بوسید و گفت
– اون روز من تورو ناراحت کردم و برای بخشیدن من اینارو برات گرفتم ...
ولی خب نشد بهت بگم ....
امروز گفتم بهت نشونش بدم ، خوشگل من .
هاج و واج مونده بودم نمیدونستم چی نشون بدم از خودم ....
دستش و دور کم.....م حلقه کرد و آروم بو.....ه أی به روی شـ.....ونم زد و گفت ؛
_منو ببخش من اون موقع نميتونستم خودمو تحمل کنم ببینم کسی جز من بهت نزدیک شده ...
غیرت م اینو بهم اجازه نمیده ....
بعد بینیش و به بینیم مالوند و گفت؛
_ آخ ... آخ اگر میتونستم همونجا حساب اون یارو میزاشتم کف دستش
با گریه ایی که از خوشحالی بود گفتم
+تو ام کم نزاشتی بمونه از حساب کف دستش..
خندید و گفت؛
+اره ... ولی کم اش بود باید بیشتر میخورد ...
هرچی میگفتم حرف خودش بود ول کن نبود مطمئن ام هرجا دیگه حتی 2 سال دیگه اونو ببینی دوباره باهاش درگیر میشه ....
_اصلا از همون روز اول که اومده بودی کافه کتابخونه ، برق نگاهت من و گرفت ...
من و گرفت و به این روز انداخت !
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon