eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
1.7هزار دنبال‌کننده
115 عکس
468 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_194 اجازه صحبت به مارتینو نداد و قطع کرد .... تو فاصله یک واستاده بود ، نف
_منو ببین... نميتونستم تو چشاش نگاه کنم سخت بود برام . دید توجه ایی به حرفش نکردم با صدای خش دار گفت؛ _کاتریناااا سرم و از روی سینه اش برداشتم ... با دستاش صورت مو قاب گرفت تو چشمام زل زد؛... جدی گفت ؛ _ببین تا وقتی من هستم کسی حق نداره بهت نزدیک بشه حق نداره بگه بالا چشمت ابرو من این اجازه رو به هیچکس نمیدم .... یه تار موی تو رو به هیچکس نمیدم ، برا خودمیاا خب! حرف هاش بهم آرامش منتقل میکرد فقط ته دلم باور نداشت میگفت اگر اینا حرف باشه الکی باشه چی؟!! اعتماد کردن برام سخت بود ... _من همیشه پیشت میمونم ، پشتتم کنارت ام هر لحظه و هر ثانیه. خب، خوشگلم.! لبخندی زدم +ممنونم ، مرسی که هستی روی سرم رو بو_/_سید _دیگه ناراحت نباشی هاا من میکشم هرکی تورو ناراحت کنه ، تو همه وجود منی به تو چیزی بگن انگار به من گفتن ... با خنده گفت؛ _دهنش.../ون رو سرو_..یس میکنم با این حرفش ته دلم قنج رفت . ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
شـــبتون بخیــر آرومِ جونـا🤍🦋"
روز بخیر دوست من :)🩷🧸'
چطوری گل ؟!😃🦋🌸🤏
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه دختر تو زندگیش فقط باباش و میخواد ...🥲❤️‍🩹 بابا .... باباجون.. ✨🤍
بریم برای پارت قشنگـموون؟🫠🕯🌸
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_195 _منو ببین... نميتونستم تو چشاش نگاه کنم سخت بود برام . دید توجه ایی به حر
خواستم چیزی بگم که گوشیم زنگ خورد ... از بغلش اومدم بیرون بی توجه بهش دنبال گوشیم میگشتم که کجا هست! پیداش کردم آبان بود ... داشت زنگ میزد ، تعجب کرده بودم با تردید جواب دادم! +سلام ،جاانم؟! پشت بندش با انرژی زیاد گفت؛ _سلااااامممم عزیزم سلام به روی ماهت به چشمون سیاه ات از این همه انرژی زیادش لبخند اومد رو لبم ... +عاشقتمممم چطوری نانا..؟! _خوبم عزیزم ، تو خوبی؟! تو گلو اهومی گفتم با شیطونی گفت؛ +کاترینااا یه خبر خوب !!! چه خبر بود؟؟؟؟! با ذوقی که درونم بود گفتم؛ _چه خبری ؟! بگو جون به لبم کردی از خوشحالی جیغ خفه ایی کشید که گفت؛ +دارم میام پیشت تو راه ام تا 2و3 ساعت دیگه میرسم .... تو صدم ثانیه چهره ام عوض شد نیش باز ام بسته شد چی ؟ چیشد الان ؟! آبان داشت بر میگشت آخه... نمیدونستم چیکار کنم خوشحال باشم یا نباشم آخه تو این وضعیت من ... الکس ...اینجا! خونه نبودم بعد ... وایییی استرس و اضطراب داشتم نمیدونم چرا ولی یهویی دست پیدا کردم به این حال ... با شک گفتم؛ _جدی داری میگی ؟!! +اره دختررر الان نزدیک ام دارم میام ... ببخشید دیشب راه افتادم نتونستم زنگ بزنم بهت خبر بدم الان گفتم بهت از روی اجبار لبخندی زدم انگار الان اون منو می‌دید...! هل کرده بودم نمیدونستم دارم چیکار میکنم ...! _بیا عزیزم من منتظرتم +باشه گلم من باید برم میبینمت، خدافظ زیر لب اروم گفتم؛ _باشه خداحافظ.... گوشی رو قطع کرد خیره زل زده بود به صحفه گوشی ... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon