2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی تارا🙂
#شغال
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نشد من و تو مال هم باشیم🤍🥀
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی عشق صدرا و ساحل...🤍🥺
صدرا واقعن عاشق بود 🕊🥀
#پوست_شیر
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از ریشه.:)☘
#شکار_گاه
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق ۱۵ سالگی مو ، چشمای تو یادم انداخت:)
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده تا فردا
#شب_های_قدیمی #PART_201 با خودم حرف میزدم زیر لب غر میزدم در خونه رو باز کردم ولی انکاری وارد خ
#شب_های_قدیمی
#PART_202
دیگه بیخیال الکس شدم
دلم برای آبان خیلی تنگ شده بود
محکم بغلش کردم ، لب زدم؛
+خیلییی خوش اووومدییی
با قهر گفتم؛
+دلم برات تنگ شده بود بی معرفت ...
دوباره بغل ام کرد و سفت منو به خودش فشرد پچ زد؛
_وایییی دختررر عاشقتم دیگه اومدم پیشت بیا بریم تا صبح باهم بگیم و بخندیم
آبان دختر خیلی پر انرژی بود خونسرد بودش
یعنی ایجوری خودشو نشون میداد از درون یک آدم دیگه ایی بود ...
هرکی این دختر و میدید فکمیکرد هیچ غمی تو زندگیش نداره ..
تفاوت سنی زیادی با آبان نداشتم ...
چمدون ایی که دست اش بود رو گرفتم و گل رو دادم بهش؛
_واییی دختر تو چقدر ماهی قندم دوست دارم
لبخندی زدم با خوش رویی گفتم
+منم دوست دارم ، بدو بیا بریم برات غذای خوشمزه درست کردم ...
شیطون و مرموز لب زد؛
_چی درست کردی؟!
با لحن لوس گفتم؛
+دیگه..... دیگه سوپریز عه گللل
برو بابایی نثارم کرد که هیچی نگفتم و ریز خندیدم
سمت ماشین رفتیم چمدونش رو گذاشتم صندوق و ماشین و دور زدم حرکت کردم به سمت خونه ...
تو راه باهم کلی حرف زدیم وخندیدیم
خاطره تعریف میکرد از اتفاقی که براش پیش اومده بود تو اون چند وقت
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده تا فردا
#شب_های_قدیمی #PART_202 دیگه بیخیال الکس شدم دلم برای آبان خیلی تنگ شده بود محکم بغلش کردم ،
#شب_های_قدیمی
#PART_203
جلوی در خونه نگه داشتم ...
+بپر پایین دخترر
با صدای نسبتا بلندی گفت؛
_حلههه بیا بریم بدووو
****
در خونه رو باز کردم ، دم عمیقی از هوا گرفت
_وای دختررر دلم برای این خونه این بود این فضا برای همه چی این خونه دلم تنگ شده بود
مزه ریختم و گفتم؛
+این خونه ام دلش برای تو تنگ شده بود ، بچه
زد زیر خنده خوشحال بود ،
براش از ته دلم ارزو کردم همیشه مثل الان حالش خوب باشه
یه خوشی بی اندازه
مثل؛
شبی که از ذوق اینکه فردا میخوای بری مسافرت خوابت نمیبره و....
+تا تو بری یه دوش بگیری و خوشگل و آراسته بشی منم برات یک چیز خوشمزه اماده میکنم ، باهم بخوریم بدو بروو
دوتا دستاش و محکم بهم کوبید با ذوق گفت؛
_عالیههههه موافقم
چمدونش و برداشت ورفت دستی برامتکون داد
_بااای باای جوووونم بدرووود عززیزم
دیوونه شده بود چرت وپرت میگفت برای خودش
متاسف بار سری تکون دادم و به سمت اشپز خونه رفتم ...
از دسر و کیک و ژله هایی که درست کردم
از یخچال اوردم بیرون روی میز جلو تیوی چیندم تا خااانوم تشریف بیاره ...
در حین انجام کارم بودم که گوشیم زنکخورد؛....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده تا فردا
#شب_های_قدیمی #PART_203 جلوی در خونه نگه داشتم ... +بپر پایین دخترر با صدای نسبتا بلندی گفت؛
دو پـارت جدید تقدیمتون بچـــهام ..🥺🩵🧸'