اینجا؟
یه کنج ِکوچولوی علوی،
با عطر نویسندگی :))
دستهبندیهای کانال:
#نوشته_قلبم
[قلبنوشت]
#کلام_مولا
[نصیحتهای بابای نجفی]
#مشق_جمعه
[متنهای امامزمانی جمعهها]
#قصه_مادر
[مجموعه نوشتهی فاطمیه و حضرت زهرا]
#مولای_من
[مجموعه نوشتهی امیرالمومنین]
#ماه_شکسته
[مجموعه نوشتهی سوگ مولا علی]
#ماه_هشتم
[مجموعه نوشتهی امام رضا]
#طلوع_خورشید
[مجموعه نوشتهی نیمه شعبان]
#آسمان_شعبان
[مجموعه نوشتهی اعیادشعبانیه]
#آسمان_رمضان
[مجموعه نوشتهی رمضان]
#آسمان_کرامت
[ مجموعه نوشتهی دههی کرامت]
#آسمان_غدیر
[مجموعه نوشتهی غدیر]
#آسمان_محرم
[مجموعه نوشتهی محرم]
و اینکه کپی از تمام ِاین مطالب آزاد ِآزاده!
[ حنیفا ]
-
و زهرا را
خدا وقتی به بندهاش داد ؛
که همه دختر را ننگ میدانستند ...
و لحظهای که دختری چشم به این دنیا باز میکرد ؛ جواب لبخند نوزادیاش را
با زنده به گور کردنش میدادند ... ؛
خدا به بهترین عبدش دختر داد ؛
تا به همه ثابت کند ؛
نعمت دخترداشتن نه تنها ننگ نیست بلکه برکت و نعمتیست که
تنها و تنها مال بهترین پدران خواهد شد ...
.
پیغمبر ؛ پسر نداشت .
و آن موقع ها پسرداشتن به این معنی بود که نسل و فرزندانت ادامه پیدا خواهند کرد ...
به همین دلیل ؛ بر محمد لقب ابتر که به معنای بدون نسل بود را گذاشتند ؛
ولی نمیدانستند که او دختری خواهد داشت که
پاک ترین ؛
طاهر ترین ؛
معصوم ترین ؛
و پایدارترین نسل را
از پیامبر ادامه خواهد داد ...
#نوشته_قلبم
#قصه_مادر
[ حنیفا ]
-
خدا وقتی این دنیای آشوب را
خلق کرد ؛
و انواعی مختلف از انسان ها را در این جهان جای داد ؛
دلش سوخت ...
برای این دنیا ... که هیچ فرشته ای را ندارد ...
و خدا شروع به خلق فرشته ای از فروغ و نور خودش به شکل انسان کرد تا این جهان نیز ملکی داشته باشد ...
.
حوراء انسیه ...
لقبی که فقط در خورِ مادرمان فاطمهست ؛
او فرشته بود ...
فرشته ای از ملکوت آسمان ها ...
#نوشته_قلبم
#قصه_مادر
[ حنیفا ]
-
هیچ کس به او و فرشته ای که در دل داشت ؛ اهمیتی نمیداد .
بدلیل ازدواجش با محمد ؛
همه از او دوری جسته بودند .
هیچکس حاضر به کمک کردن به بانوی ثروتمند و مطهر مدینه نبود ...
.
اما خدیجه در این هیاهو ؛ آرامش عجیبی داشت ...
از حرف های مردم و دوستان ِقدیمیاش خونِدل خورده بود ولی ؛ در انتظار دخترش روزها را پیش سر میگذاشت ....
با کودکی که درونش بود ؛ حرف میزد ؛
درد و دل میکرد ؛ و او برایش تسکین زخم زبان های مردم میشد ...
چون دخترش ؛ از همان نوزادی ؛فرشته ای از طرف ِ خود ِخود آرامش بود ....
#نوشته_قلبم
#قصه_مادر
[ حنیفا ]
-
انسان ها فکر میکنند :
موفقیت یعنی در جامعه حضور داشته باشی ...
دکتر باشی ؛ پروفسور باشی ؛ شاغل باشی یا حداقل منصب و مقامی برای خود برگزیده باشی ...
ولی تنها کسی به این توجه میکند که
همان پروفسور ؛ همان دکتر ؛
همه و همه شان از دامان مادری قد کشیدهاند و استخوان شکستهاند ...
یعنی شروع موفقیت یک انسان ؛ از مادرش است ...
.
مادر ...
واژهای که هرکس لایقیش نیست ...
مادر یعنی
کسی که با تمام وجود حتی اگر خودش بی پناه باشد ؛ پناهی باشد برای فرزندش ...
فرزندی تربیت کند که
تا ابدالدهر ؛ باعث سربلندی و عزت جامعه و خودش باشد ....
و این مادر ؛ کسی جز فاطمهزهرا نیست و نخواهد بود ...
که از اولین پسر ؛ تا آخرین نوه ؛
همهشان عزت و پاکی را به رخ جامعه کشیده اند ....
#نوشته_قلبم
#قصه_مادر
[ حنیفا ]
-
مادر بودن برای فرزند ؛
کاریست که در خون هرمادری جریان دارد ؛
اما اینکه مادر پدرت هم باشی ؛
کاریست که هر کسی لایق انجامش نیست ...
.
ام ابیها ...
لقبی که پیغمبر بر جگرگوشهاش گذاشت ؛
بعد از رفتن ابوطالب و خدیجه ؛
هیچکس انیس روزهای سخت بعد از شعب نبود ...
اما در این بین دختری
سودای مادری برای پدرش را داشت ...
آری او فاطمه بود ..
#نوشته_قلبم
#قصه_مادر