[ حنیفا ]
-
مادر بودن برای فرزند ؛
کاریست که در خون هرمادری جریان دارد ؛
اما اینکه مادر پدرت هم باشی ؛
کاریست که هر کسی لایق انجامش نیست ...
.
ام ابیها ...
لقبی که پیغمبر بر جگرگوشهاش گذاشت ؛
بعد از رفتن ابوطالب و خدیجه ؛
هیچکس انیس روزهای سخت بعد از شعب نبود ...
اما در این بین دختری
سودای مادری برای پدرش را داشت ...
آری او فاطمه بود ..
#نوشته_قلبم
#قصه_مادر
چندتا نکته درباره اینجا:
محتوا؟ در مدح ِعلی و اولادش
کپی؟ حلال ِحلال
همسایهها؟
🎀https://eitaa.com/joinchat/2368734276C16ce75f43f
🎀@p_etemad
🎀@nilonx
مدیر؟ @hanifa_jan
تبادل و حمایتی؟ @hanifa_602
دایگو؟ https://daigo.ir/secret/9345738092
[ حنیفا ]
-
و امشب
دختری پا به این دنیا میگذارد ؛
که
ملائک و سیری از زنان بهشتی ؛
همدم و نظاره گر ورودش به این دنیا هستند ....
امشب ؛
آسمان ها ؛ برای ولادت فرشتهای
از عرش الهی ؛
آذین بندی شدهاند ؛
تمام ملائکه ؛ گرد تا گرد خانه خدیجه را
پر کردند ..؛
بوی یاس خوشی ؛
تمام ِخانه محمد را پر میکند ؛
گلی که
بوی خوب و روی خوشش ؛
تمام زمین و آسمانها را
مجذوب خود کرده است ...
.
آری ؛
امشب ؛ گل یاس پیغمبر ؛
چشم به روی جهان باز کرد ...
#نوشته_قلبم
#قصه_مادر
[ حنیفا ]
-
مادر ؛
ای مادر یازده آفتاب ؛
میبینی در پیچ و خم دنیا ؛ چگونه گرفتا شدهام...؟
چگونه گناه ؛ مرا در خود غرق کرده ...
و چیزی تا نابود شدنم توسط غول دنیا ؛ نمانده است؟ ...
دلم نجات میخواهد ... مانند ماهی بیرون از آب ؛ در به در دنبال پناه میگردم ...
تا روزنهای در تاریکی جهان باشد .
و مادر !
من شما را دارم ...
مادری به وسعت تمام مهربانیها
و چه پناه و مادری از شما بهتر؟!
.
چادرت را به سمتم بگیر ؛
میخواهم گوشهاش را در دستانم بگیرم ؛
خودم و جانم را
به گوشه چادر خاکیات بسپارم ...
میخواهم ماوای روزگار سیاهم باشی ...
میخواهم دستی بر سرم بکشی و
مرا دختر و خادمت صدا کنی ..؛
با مهربانی ؛ نگاهت را بر زندگی ام بیاندازی ؛
و با دستانت برایم دعا کنی !
آن موقع است که
نه تنها در دنیا ؛ بلکه در آخرت نیز ؛
خوشبخت خواهم بود ...
#نوشته_قلبم
#قصه_مادر