eitaa logo
[ حنیفا ]
219 دنبال‌کننده
495 عکس
214 ویدیو
5 فایل
کنجی از ذهن ِمجنون گشته ِنوکر ِعلی، با عطر ِقلم و نویسندگی :))) کپی ؟ حلال ِحلال ارتباط با ادمین: @Hanifa_602 اهل گمنام حرف زدنی بفرما: https://daigo.ir/secret/9345738092
مشاهده در ایتا
دانلود
-
[ حنیفا ]
-
باد، خاک بقیع را به تلاطم انداخته بود. خورشید، انوارش را بر زمین پهن کرده و با تمام وجود می‌تابید و نظاره گر تدفین خورشید بود. جمعیت، گریه کنان و بر سرزنان، به سمت خاک پدربزرگم، سجاد ابن علی، می‌رفتند. ابوحمزه، جابر، زراره، حمران، ابن مسلم و بسیاری از شاگردان پدرم، که همگی استادانی نامدار و عارف بودند، با قلب و رخساری محزون، پدرم را بدرقه می‌کردند. جعفر، آرام پیکر پدرم را بر دستانش گذاشت. خاک کنار قبر جدم را، کنار زد و پیکر پاک پدر را جای داد. هرلحظه بر غم جمع، افزوده می‌شد. باورم نمی‌شد که پدر عزیزتر از جانم را داشتند دفن می‌کردند. چه سال‌ها که گوشه‌ی در، گوش به حرف‌های پدرم سپرده بودم، چه سال‌ها که علم بی‌نهایتش را به قلبم و جانم آموخت، چه روزهایی که کنارم می‌نشست و از خاطرات جانسوز کربلا برایم ‌می‌گفت، چه سال‌ها که زیبنش بودم و زینت او. . شاگردان پدرم، همگی شانه‌هایشان می‌لرزید و به گریه افتاده بودند.. از دست دادن استاد، مصیبت کوچکی نیست که بتوان از آن براحتی گذر کرد. سال‌ها در محضر خورشید نشسته بودند و سال‌ها روضه‌ی کربلا را از زبان شاهد عاشورا شنیده بودند، مگر می‌توانست قلبشان آرام بگیرد و در غم این شهادت، نسوزد؟ فرشته‌ای دور پیکر پدرم می‌چرخید و می‌گفت: ایها الناس! گریه کنید که علم را به زیر خاک دفن کردند....
-
[ حنیفا ]
-
- یااباعبداالله! عمرو بن سعید با لشکری بزرگ، قصد قتل شما را دارد و در بیرون مکه اتراق کرده است. چه کنیم؟ + ابن کعب! من نمی‌خواهم کسی باشم که حرمت کعبه را رعایت نکند و خونش در این شهر، ریخته شود. هرچه سریع‌تر کاروان را جمع کنید. حج را عمره به جا می‌آوریم و روز ترویه به کوفه می‌رویم. + به روی چشمم آقاجان! . می‌دانستم مردمان دیار کوفه، در کربلا غوغایی به پا می‌کنند و سرم را بالای نیزه‌ها می‌برند، اما نامه مسلم مرا خوانده بود. . غبار لشکری عظیم در جلوی راه، پریشانی را به حال دختران و خواهرانم انداخته بود. + سرور و سالارم! سپاهی پرشور، با اسبان تندرویشان به سمت‌مان می‌آیند. - برادرم! جانم فدایت، مراقب زنان و کودکان باش. آن سپاهیان، کسانی‌اند که ما را به جایی می‌کشانند که شاهد مصیبت اعظم اسلام خواهد بود‌. و من خوب می‌دانستم آنجا، سرزمین خاک و خون، سرزمین کربلاست.
-
[ حنیفا ]
-
وای بر من! چه گناهی کردم! کاروان کوچک سید وسالارم، پسرعمو و برادرم حسین را به این شهر بی‌وفا که روزگاری عمو و مولایم علی را رها کردند، دعوت کردم؟! + راه برو دیگر مسلم! راه برو! + می‌روم نیازی به شما ندارم! از کجا می‌دانستم پله های مناره‌ی دارالاماره اینقدر طولانی‌اند که جانم را پیش از شهادتم، بستانند؟! + سرت را بالا بیاور! صورتم را بالا آوردم و نور خورشید بعد از مدت‌ها بر صورتم ریخت، جمعیت بزرگ و منتظر، روبه‌رویم ایستاده بودند. چه‌ها من از شما کشیدم! شما همان‌هایی بودید که همین دیشب پشت سرم نماز به جا آوردید و بعد از سلام، رهایم کردید! همان‌هایی که ۳۰هزارنامه را به سمت پسرعمویم، روانه کردید و مهمانش کردید! این رسم مهمان نوازی‌ست؟ اف بر شما! نفرین بر شما! من هیچ! چرا مولایتان حسین را تنها گذاشتید؟! ای اشباه الرجال! چه کشید علی از دست شما! و چه خواهد کشید حسین ... طوعه را! چگونه بر سر و رویش می‌زند! زنی که پناهم داد! کاش خدا پسرش را هدایت کند! لگد سرباز، مرا به پایین انداخت. باد در پیچ و تاب موهایم می‌رقصید. فاصله‌ای تا شهادت نداشتم! حسین! مولای من! مرا ببخش! جان من به کوفه نیا! قربانت شوم، نیا! و من خوب می‌دانم که این مردمان، مظلومانه رهایت می‌کنند در سرزمین خاک و خون، در سرزمینی که نامش کربلاست.
هدایت شده از 𝘙𝘢𝘥𝘪𝘰 𝘯𝘢𝘷𝘢 .
رادیونوا .InShot_۲۰۲۵۰۶۰۵_۰۱۴۳۴۰۰۶۶_۲۰۲۵_۰۶_۰۵_۰۱_۴۶_۱۷_۷۱۱_۲۰۲۵_۰۶_۰۵_۰۲_۰۴_۵۳_۷۳۶.mp3
زمان: حجم: 7.9M
من سر ِبازار رفتم دخترم با من نبود ؛ وای ، وای ِمن با تو خیلی فرق دارد یاحسین .
-
[ حنیفا ]
-
خنجر را برداشت. دلش نمی‌آمد تیزش کند. نمی‌خواست و نمی‌توانست‌. همان خنجر کُند را برداشت که فرمان الهی را اجرا کند. نوک خنجر را با تمام لرزش و استرسی که به جان دستانش افتاده بود، بر گردن پسرش فرود آورد‌. چشمانش که تاب و تحمل این صحنه را نداشتند، بست. لحظاتی بعد، باز کرد که جوی جاری خون را ببیند، که در کمال ناباوری دید که خنجر هیچ خراشی بر گردن فرزندش، حک نکرده است. - پدر! چه شد پس؟ چرا خنجر نبرید؟ + نمی‌دانم! نمی‌دانم جانم! با خنجر ساقه گندم بغلش را برید. راحت و سریع، ساقه دونیم شد. مانده بود که چرا خنجر، گردن اسماعیل را نزده بود. چندباری امتحان کرد و باز نشد. صدای بع بع گوسفندی ابراهیم و اسماعیل را به خود کشاند. ملکی سفید و زیبارو، گوسفندی را پیش روی ابراهیم آورد: + صبر کن ابراهیم! خداوند تو را پذیرفت و به پاس این سربلندی و اطاعت و تقوا تو، گوسفندی را به تو می‌دهد تا بجای اسماعیل، او را گردن بزنی. اشک شوق از چشمان ابراهیم بارید و اسماعیل را با تمام وجود به آغوش خود چسباند. او در سایه رضای خدا، نه تنها فرزندش را از دست نداد، بلکه گوسفندی را پیشکش درگاه الهی کرد که تا سال‌ها بماند در یادمان، که تقوا تنها راه پذیرش قربانی‌ها و نذر هاست. به راستی که همه چیز به قربان اوست.