[ حنیفا ]
-
[شیرینی قبل خواب ۲]
هفتمین قسمت از مجموعه نوشتههای #آسمان_غدیر
چشمانش تمام جمعیت را کاوید تا
نگاهش به رخسار ِنورانی ِ
یار و یاور و برادر و داماد و پسرعمویش،
علی افتاد.
لبخندی زد. لبخندی از جنس آرامش،
اصلا، هروقت به چشمان ِنافذ ِعلی،
زل میزد،
تمام ِغم و اندوهش از جانش رخت برمیبست.
صدایش زد. چند دقیقهای گذشت تا گرمی ِعلی را در کنار ِخود، حس کرد.
دست ِپینهبسته و زبر ِعلی را
که بارها و بارها شمشیر ِذوالفقار را گرفته بود و به قلب دشمنان، فرود آورده بود،
در دست گرفت و
تا میتوانست بالا برد.
بالا برد تا همه مردم ببینند، ببینند تنها مولایشان و تنها کسی که
باید چشمشان به اشارهی انگشتان او باشد،
فقط علیست.
ناگهان،
صدای رسول در بیابان نه، در کل ِدنیا و هفت آسمان، طنینانداز شد:
من کنت مولاه، فهذا علی مولاه..
هرکه من مولای اویم، این علی مولای اوست...
آری! علی...!
#نوشته_قلبم
#مولای_من
[ حنیفا ]
-
[شیرینی قبل خواب ۳]
هشمتین قسمت از مجموعه نوشتههای #آسمان_غدیر
فقط علیست که
بودن ِبا او، بهشتت را تضمین و
دشمنی ِبا او، جهنم را
روبروی چشمانت میآورد.
تنها مرد ِاول ِجنگ،
مرد ِروزهای سخت،
مرد ِبخشنده کوی فقیران ِمدینه،
تنها اوست.
حق را جز با علی و
علی را جز با حق نمیبینی.
هیچ واژهای را برای وصف امیرالمومنین،
پیدا نمیکنی.
او، مردیست از دل ِآغوش ِالهی.
.
هروقت داستان به اینجا میرسید،
خوابم میبرد..
داستان هرشبم بود.
مادر تا این را برایم تعریف نمیکرد،
عمرا خوابم میبرد.
اصلا علی،
شیرینی آرامشم بود.
#نوشته_قلبم
#مولای_من