[ حنیفا ]
-
رمقی نداریم حسین...
برسان،
فقط برسان ما را به محرمت!
که جان ِماست محرم!
[ حنیفا ]
-
قلبم، بیجان میتپد.
تنم، بیرمق میدود.
زندگیام، ناامید میگذرد.
و من ماندهام و یک تن و جان ِبیجان.
من ماندهام و
روزهای طاقتفرسای عمرم.
برهوتیست در دلم،
که قرنها باران ببارد و
بشوید و
ببرد و
سیرابش کند،
باز هم گلستان نمیشود...
اما، کافیست به گوش ِجانم،
برسانید
ندای محرم را،
آنوقت آباد میشود خانهی جانم...
اشک جاری میشود از
چشمانم،
تا بخورد گرد محرم،
به پلکهای بیجانم...
#نوشته_قلبم
#آسمان_محرم