eitaa logo
[𝑩𝒐𝒌𝒉𝒂𝒓 𝒔𝒂𝒓𝒅..]
76 دنبال‌کننده
143 عکس
1 ویدیو
0 فایل
«حضورِ او، نه در خیال است و نه در یاد؛ که سایه‌سارِ سکوت است و کفایتِ بیداد.»
مشاهده در ایتا
دانلود
شوما؛ رمانت عالی .... من؛ مرسی🤍
شوما؛ عاااااااالللللیییییی بببببوووودددددد .... من؛ مرسی که خوندی🎀
سلام بچها ببخشید دیشب پارت ندادم، قصدم بود بدم ولی فرصت نشد امروز یکی بیشتر میدم🤍
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬80٬٬ سعی میکرد تو صورت این دونفر جواب رو پیدا کنه دستمال همچنان داخل مشتش مچاله شده بود اتاق غرق سکوت بود. تنها صدایی که شنیده میشد، صدای نفس های نامنظم خانواده ها بود تیک تاک ساعت که تا دقایقی پیش عادی بود الان هر ثانیه‌ش مثل پتک رو سر خانواده ها فرود میومد چند ثانیه بعد مامان ملیکا سکوت دیوونه وار رو شکوند مامان ملیکا: شوک شدگیتون رو کاملا درک میکنم... چند سر به سمت مامان ملیکا برگشت تا اون موقع مامان ملیکا حرفی نزده بود اما وجدانش اجازه نداد دختر و دامادش زیر اون سکوت خفه بشن مامان ملیکا: ولی این دو نفر برای حرف زدن اینجا اومدن، نه اینکه زیر این سکوت پر از قضاوت له بشن نگاه بابای تیرداد مستقیم به مامان ملیکا دوخته شد انگار همه‌چیز تازه یادش اومده بود مامان ملیکا اول نگاهی به همسرش کرد و بعد وقتی دید با تحسین داره نگاش میکنه، مصمم تر شد برای ادامه حرفش نگاهش رو دوخت به دختر و داماد ایندش با لبخند محو مادرانه گفت: ما.. ما از قبل با خبر بودیم و ازشون حمایت میکنیم بابای ملیکا که تا اون لحظه ساکت بود، لب باز کرد بابای ملیکا: اره راست میگه، شما دو نفر، تو این چند وقت سختی زیادی کشیدین مخصوصاً تو ملیکا پس تصمیم گرفتم حرف مردم برام مهم نباشه، خوشبختی شما مهم تره چشمای بابای تیرداد از خشمگین بودن در اومد و حیرت زده شد فک نمی‌کرد خانواده ملیکا از قبل بدونن و حمایت کنن دستمال رو روی میز گذاشت و شروع کرد به حرف زدن.. ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
۸۰ تایی مون پارت بعدی..🥸✨ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6
هووو هووو یه نفر دیگه تا پارت🎀
شوما؛ هوراااا خوشحالم ۷۷ نفری شدیم هوهو🎂🎉🎊 .... من؛ فداتشم🤍
شوما؛ میشه زود به زود پارت بدی آخه ما کنجکاویم💋 .... من؛ چشم
شوما؛ درسته پارت طولانی دادیااا ولی ما باز هم پارت میخوایم خیلی وقته که پارت نداده بودی .... من؛ چش💅🏼
شوما؛ بازمم پارتتت پلیززززز 💕 .... من؛ چشم
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬81٬٬ صداش دیگه بوی خشم نمی‌داد بابای تیرداد: پسرم چرا زودتر نگفتی؟ تیرداد قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه نگاهی به ملیکا انداخت، انگار میخواست اجازه بگیره ملیکا هم به نشونه تایید سرشو تکون داد تیرداد نفس عمیقی کشید تیرداد: چون لازم بود منو ملیکا مصمم بشیم برای تصمیم مون، ما الان محرمیم بابا ولی اومدیم پیش شما که شروع زندگیمون رو باهم جشن بگیریم بابای تیرداد با حرف های تیرداد آه کشید بابای تیرداد: راست میگی پسرم حق با توئه ما خوشحالیم که به این نتیجه رسیدید ما فقط.. فقط یکم غافلگیر شدم نگاهش. و به ملیکا دوخت؛ بابای تیرداد: دخترم.. خوش اومدی به جمع ما، تو دیگه عضو این خونواده ای چشمای ملیکا برق زد.. با صدای لرزون تشکر کرد مامان ملیکا با لبخند به ملیکا اشاره کرد که بشینه حالا فضای اتاق کاملا تغییر کرده بود جای سکوت و شوک، همدلی فضای اتاق رو پر کرده بود ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]