شوما؛ درسته پارت طولانی دادیااا ولی ما باز هم پارت میخوایم
خیلی وقته که پارت نداده بودی
....
من؛ چش💅🏼
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬81٬٬
صداش دیگه بوی خشم نمیداد
بابای تیرداد: پسرم چرا زودتر نگفتی؟
تیرداد قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه نگاهی به ملیکا انداخت، انگار میخواست اجازه بگیره
ملیکا هم به نشونه تایید سرشو تکون داد
تیرداد نفس عمیقی کشید
تیرداد: چون لازم بود منو ملیکا مصمم بشیم برای تصمیم مون، ما الان محرمیم بابا
ولی اومدیم پیش شما که شروع زندگیمون رو باهم جشن بگیریم
بابای تیرداد با حرف های تیرداد آه کشید
بابای تیرداد: راست میگی پسرم حق با توئه
ما خوشحالیم که به این نتیجه رسیدید
ما فقط.. فقط یکم غافلگیر شدم
نگاهش. و به ملیکا دوخت؛
بابای تیرداد: دخترم..
خوش اومدی به جمع ما، تو دیگه عضو این خونواده ای
چشمای ملیکا برق زد..
با صدای لرزون تشکر کرد
مامان ملیکا با لبخند به ملیکا اشاره کرد که بشینه
حالا فضای اتاق کاملا تغییر کرده بود
جای سکوت و شوک، همدلی فضای اتاق رو پر کرده بود
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
بشنوم نظراتتون رو؟!..🌀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1a6fejv&btn=نظرت؟!
شوما؛ ۶ تا پارت بدههه🙃🙂
اون موقه که گفته بودی و میگم به مناسبت ۸۰ نفریمون😇
....
من؛ چشم، فردا حتما میدم
شوما؛ هورااااا ۸۰ نفری شدیم بمون پارت بده 🎉🎉🎊🎊
....
من؛ چشم فردا ۶ تا میدم
از ۵ عصر فردا تا ۹ صب پس فردا کامل در اختیار شما پارت قرار میدم