eitaa logo
[𝑩𝒐𝒌𝒉𝒂𝒓 𝒔𝒂𝒓𝒅..]
76 دنبال‌کننده
143 عکس
1 ویدیو
0 فایل
«حضورِ او، نه در خیال است و نه در یاد؛ که سایه‌سارِ سکوت است و کفایتِ بیداد.»
مشاهده در ایتا
دانلود
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬82٬٬ اتنا که تا الان سکوت کرده بود با هیجان گفت؛ آتنا: وایییی الان باید دنبال لباس عروس بگردیمم؟؟!🥹 جشن کی میگیریممم؟ بابای ملیکا: فعلا عجله نکنیم بهتره اول یه برنامه‌ریزی درست و حسابی داشته باشیم ولی قطعاً نمی‌تونیم خیلی طولش بدیم. خودتون بگین… نظرتون چیه؟ چه جور مراسمی دوست دارین؟ تیرداد به ملیکا نگاه کرد تیرداد: هر چی تو بخوای، عزیزم از زبان ملیکا؛ پراااامم😍 تیرداد جلو جمع بم گف عزیزمممم ملیکا: من؟؟... عاام خب این چند وقته انقد درگیر کارای ماهلین بودم مراسم ازدواج رو یادم رفته بود... ولی دوست دارم یچیزی باشه که هم ما راحت باشیم، هم خانواده هامون حس خوبی داشته باشن مامان ملیکا: مهم اینه که شما دو تا خوشحال باشین. ولی من فکر می‌کنم بهتره یه مراسم باشکوه باشه. بالاخره، این روز خاص زندگیتونه بابای تیرداد: بذارید یچی بگم، الان که عقد کردین، دیگه خیلی از مسائل عرفی رو رد کردین. می‌تونیم یه مراسم نامزدی مجلل برگزار کنیم که در واقع، حکم همون جشن عروسی رو داشته باشه. هم زودتر به آرزوتون می‌رسین، هم خانواده‌ها با خیال راحت‌تری این پیوند رو جشن می‌گیرن تیرداد و ملیکا به هم نگاه کردن این پیشنهاد، یجوری بود ملیکا پرسید: ولی… زمانش چطوره؟ بابای تیرداد: از اونجایی که ماهلین فوت شده.‌‌.. می‌ندازیم یکی دوماه دیگه مثلا آخر شهریور یا اوایل مهر؟! پارمیس با ذوق گفت: عالیههه، اینجوری خودم میتونم تو پیدا کردن سالن و گل آرایی و اینجور چیزا کمکتون کنم!! مامان ملیکا: من هم در موردِ تالار و پذیرایی می‌تونم تحقیق کنم. مهم اینه که یه جشنِ به یاد موندنی باشه🤍 ملیکا: ما یه سالن سراغ داریم قبلا هم رزرو کردیم ولی‌‌.. به خاطر شرایط لغو شد مامان تیرداد: وایی🤭 چقد پول دادین؟! تیرداد: ۱۰۰ میلیون ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
سلام ببخشید پارت ندادم داخل قطار آنتن نبود🎀
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬83٬٬ بابای ملیکا: پس قرار شد. فعلاً، جشن نامزدی با شکوه، حدود دو ماه دیگه حالا.. کی دوست داره یه فنجون چایی تازه دم بخوره؟ انگار یه کم از اعصابمون ریخته به هم😂🎀 همه خندیدند ملیکا به تیرداد نگاه کرد لبخندش نشونه از آرامش بود که بعد از مدت ها به دلش نشسته بود گوشی بابای ملیکا زنگ خورد که سکوت دلپذیر اتاقو شکست همه برگشتن سمت بابای ملیکا بابای ملیکا: بله؟! صداش رو بلند تر کرد چون متوجه شد عمه‌ی خودش پشتِ خط هست عمه‌ی امیر حسین (بابای ملیکا): سلام عمه جان، خوبی؟ امیرحسین: سلام عمه جون خداروشکر منم خوبم، شما چطوری؟ صدای گرفته و غمگین عمه، نگرانی تو دل بابای ملیکا و خانواده انداخت عمه: چی بگم عمه جون..عموت سرطان گرفته و...دکتر گفته..تا ۲ ماه دیگه.. بیشتر زنده نیس... دنیا رو سر بابای ملیکا خراب شد آتنا که نزدیک تلفنِ امیر حسین بود حرف هاشون رو شنید نفسش که تا چند دقیقه پیش به خاطر هیجان بالا رفته بود، الان حبس شده بود رنگ صورت امیرحسین پرید مامان ملیکا هم که اون طرف امیر حسین بود مکالمه رو شنید و از شدت تعجب دستش رو جلو دهنش گرفت و چشاش پر اشک شد.. ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
سلام بچه ها🎀 ببخشید زیاد نمیدم آخه من مسافرتم..
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬84٬٬ تیرداد متوجه تغییر فضا شد اومد جلو و دستشو گذاشت رو شونه امیرحسین تیرداد: چیشده بابا؟کی بود؟ امیرحسین با حالت بهت زده گوشی رو پایین آورد و به مامان ملیکا نگاه کرد امیرحسین: عمه بود...داشت از عمو خبر می‌داد..گفت سرطان داره...تا دوماه دیگه بیشتر.‌‌.‌. حرفشو نتونست کامل کنه واقعا هم حق داره تا دو دقیقه پیش داشت راجب عروسی دخترش حرف میزد و یهو خبر سرطان عموش رو بش دادن تیرداد: وای.. پارمیس و آتنا که تا چند دقیقه پیش داشتن از هیجان سکته میکردن با بغض به مامان باباشون نگاه کردن امیرحسین با بهت همچنان به صفحه خاموش گوشی نگاه میکرد مامان ملیکا بیشتر بهش نزدیک شد و دلداریش داد تیرداد: تسلیت میگم، حتما خیلی مرد خوبی بوده امیرحسین سرشو تکون داد اما حرفی نزد مامان ملیکا: باید جشن رو خیلی خیلی خیلی خیلی ساده برگزار کنیم.. ملیکا، که از اول با چشمای مظطرب مامان باباشو نگاه میکرد، با صدایی که بدون اینکه بلرزه گفت؛ ملیکا: مامان..بابا..میدونم الان وقتش نیس ولی.. من میگم باید باشکوه باشه، میدونین چرا؟ چون اگه ساده بگیریم عمو شک می‌کنه همه تو فکر فرو میرن تیرداد: راست میگه... ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
شوما؛ میشه فردا (جمعه) ۸.۷ تا پارتی رو که گفته بودی بدی💗 .... من؛ به خدا مسافرتم اگه نبودم میدادم
شوما؛ خوبه ها ولی ما اصلا دوس ندارین غمگین بشه آخه سرطان..... .... من؛ حالا بخون داستانو
شوما؛ بعدش چی میشه تو گوشم بگو🙃🙇🏻‍♀️ ...‌. من؛ نه اگه بگم شاپرکه نیشت میزنه😂🎀
شوما؛ امم فقط دوست دارم ببینم چی میشه عالیههه💖 .... من؛ فداتممم🤍
شوما؛واییییییییییی عالیه بی نظیره بهتر این نمیشههه .... من؛ گوربانت