شوما؛ خوبه ها ولی ما اصلا دوس ندارین غمگین بشه آخه سرطان.....
....
من؛ حالا بخون داستانو
شوما؛ بعدش چی میشه تو گوشم بگو🙃🙇🏻♀️
....
من؛ نه اگه بگم شاپرکه نیشت میزنه😂🎀
شوما؛ عاالیییی بود زینب جون ادامه بده
بدون شک میشه گف بهترین رمانی که تو زندگیم خوندم😭💗✨
....
من؛ میرسی که خوندییی😭🎀
شوما؛ کی از مسافرت میای پارت بدی😅
فضولی نباشه هااا
....
من؛ فردا ایشالا میریم سوار قطار میشیم پارت میدم
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬85٬٬
همه تعجب کردن
ملیکا: عمو که خبر نداره
اگه ما بیایم یه دورهمی ساده و بی سروصدا بگیریم اون اولین کسیه که شک میکنه
میدونست چقدر واسه ایندم برنامه داشتم
اگه ببینه شور و شوقی که انتظار داشت نیست و جشنمون سادست، میفهمه یه خبرهایی هست!
تیرداد که کامل متوجه منظور ملیکا شده بود، با لحن جدی گفت؛
تیرداد: باما باید دقیقا همون طوری که برنامهریزی کرده بودیم پیش بریم
یه جشن باشکوه. جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده
اینطوری، هم عمو شک نمیکنه و هم... هم باعث میشیم اون توی این دو ماه، به جای فکر کردن به مریضی، درگیر حواشی این عروسی بشه
بابای ملیکا با شک ملیکا و تیرداد رو نگاه میکرد
بابای ملیکا: خب... اینطوری هم شما تو بهترین شب زندگیتون دارین نقش سنگینی رو بازی میکنین
ملیکا جلوتر رفت و دست باباشو گرفت
ملیکا: بابا راه حل دیگه ای نیست
ما مجبوریم این تظاهر رو بکنیم تا اون آرامش داشته باشه
بعدشم باید این دوماه با خاطره های خوب رقم بخوره، نه؟
آتنا که تا اون لحظه ساکت بود، با چشمایی خیس اما با لبخندی تلخ گفت:
ملیکا درست میگه
اگه ساده بگیریم، عمو تا لحظهی آخر نگران ما میمونه که چرا زندگیمون اونطور که میخواستیم نشد
مامان ملیکا با شک و صدایی لرزون لب باز کرد
مامان ملیکا: ینی..میخواین همه چیز مثه قبل..باشکوه باشه؟!.. تالار، لباس و مهمونا؟
ملیکا سرتکون داد: اره ، حتی باید سعی کنیم بهتر از چیزی که فکرشو میکردیم برگذار کنیم، ما فقط..
روش رو به سمتِ باباش کرد
فقط به حمایت شما نیاز داریم بابایی..
این آخرین هدیه ما به عمو هست
بابای ملیکا چشاشو به پنجره دوخت
امیرحسین: باشه...
صداش آروم اما محکم بود
امیر حسین: پس بساط جشنو به پا میکنیم، بزرگتر و باشکوهتر از چیزی که فکرش رو میکردیم. برای عمو.. برای اینکه حتی یک لحظه هم فکر نکنه سایهیِ مرگ رویِ این خانواده افتاده🥲
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬86٬٬
تیرداد: خب..اوم...ینی الان راجب عروسی باید صحبت کنیم؟
مامان ملیکا: بله
تیرداد: آها...خب..عاام..
بابای ملیکا شروع کرد به صحبت
واقعا هم اگه اون شروع نمیکرد جو سنگین میشد..
بابای ملیکا: خب ملیکا تو بگو تو مراسم شیرینی پخش بشه؟ چه نوعی؟
مامان ملیکا: امیرحسین جان اول لوکیشن رو مشخص کن..هههه😅
امیرحسین: پس منو تیرداد میریم تو اتاق مشخص کنیم شما اینجا راجب بقیه چیز ها حرف بزنید
ملیکا با لبخند به تیرداد نگاه کرد
دید تیرداد هم با همون لبخندِ ساختگی و قیافه ای مضطرب اینور و اونور رو نگاه میکنه
چشمای ملیکا رفت روی دست تیرداد که لبهی میز گذاشته بود
دستش میلرزید..
پدر تیرداد: پس منم میام که راحت تر صحبت کنین
هر سه رفتن داخل اتاق و ملیکا و خانواده ها تنها موندن
همه مشغول صحبت کردن شدن
آتنا: خب شیطون لباس عروس چی میخوای بپوشی؟😜
ملیکا: عاام..نمیدونم هرچی تیردادم بگه😌
پارمیس: خو حالااا انقد داداشمو تحویل نگیر همچین مالی هم نی
ملیکا: دلتم بخوادددد
همه ریز ریز خندیدن
وقتی ملیکا تشنهش شد و رفت داخل آشپزخونه تا آب بخوره، از کنار اتاق مطالعه باباش رد شد
که صدای پچپچ تیرداد و امیرحسین میومد
تیرداد: خب اینطوری که نمیشه بابا..
الان چیکار کنیم؟
صدای تیرداد آروم تر و لرزون تر شد
تیرداد: الان همه فک میکنن ما داریم برای شادی جشن میگیریم، نمیدونن که داریم از چه حقیقتی فرار میکنیم..
ملیکا اول فک کرد منظورش عموعه، اما بعد با فک کردن به اینکه چرا باید دستش بلرزه و آروم صحبت کنه ذهنش درگیر شد..
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
حقیقتا بچه ها اینجایی که قطار داره میره آنتن نیس
نه میتونم فوتبال ببینم، نه پارت ها رو ارسال کنم
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬87٬٬
داشت فکر میکرد که فهمید دارن میان بیرون از اتاق
سریع از آشپزخونه اومد بیرون و پشت سرش تیرداد و دو تا پدر ها رسیدن
وقتی تیرداد اومد ناخداگاه نگاهش سمت تیرداد رفت، ولی تیرداد نگاهشو دزدید
تیرداد با همون لبخند ساختگی وارد سالن شد
ملیکا همینجور مشغول نگاه های مشکوک به تیرداد بود که زنگ خونه رو زدن..
آذر خانوم بود
مامان ملیکا رفت و در رو باز کرد
با آذری روبرو شد که دستش جعبه شیرینی بود
مامان ملیکا: سلاملکممم آذر جون خودم😍
چه خبر یادی از فقیر فقرا کردی؟
آذر خانوم همسایه قدیمی ملیکا بود
یه زن تیزبینِ فضولِ غیبت کن🤌🏻
خلاصه بگم اگه اون چیزی رو میفهمید کل دنیا با خبر میشدن از اون موضوع
آذر خانوم: سلام سوسن جون، قربونت
والا کسی که سر نمیزنه شمایی نه ما😏
همه جای آذر خجالت کشیدن
آذر خانوم: خب این حرفا رو ولش کن، شنیدم که قراره ملیکا خانوم عروسی بگیره با آقا تیرداد
مبارکه سوسن جون
ما شدیم غریبه که نباید با خبر بشیم؟!
مامان ملیکا از روی هیجان و تعجب ابرو هاش رو بالا انداخت و گفت؛
مامان ملیکا: آذر جون تو از کجا فهمیدی؟
والا ما خودمون همین دو دقیقه قبل از اینکه بیای میخواستیم راجب لوکیشن صحبت کنیم
آذر خانوم: پس ببخشید مزاحمت ایجاد کردم..
آذر خانوم متوجه یچیزی شد
همه شور و هیجانی که باید رو برای عروسی داشتن ولی، یچیزی لنگ میزد
تیرداد ساکت بود و ملیکا بیش از حد تو خودش فرو رفته بود
جعبه شیرینی رو گذاشت روی اپن آشپزخونه
وقتی داشت با کنجکاوی اینور و اونور رو نگاه میکرد، دید تیرداد دست هاش زیر میز مشت شده
جوری که بند بند انگشت هاش سفید شده بود
آذر: عجیبه..همه دارید برای یچیز بزرگ آماده میشید اما از نظر من...انگار دارین واسه یچیز دیگه هم آماده میشید..اون چیه؟..نکنه چیزی هست که ما ازش بی خبریم؟
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]