eitaa logo
نفور[𝑩𝒐𝒌𝒉𝒂𝒓 𝒔𝒂𝒓𝒅..]
75 دنبال‌کننده
143 عکس
2 ویدیو
0 فایل
«حضورِ او، نه در خیال است و نه در یاد؛ که سایه‌سارِ سکوت است و کفایتِ بیداد.»
مشاهده در ایتا
دانلود
اشتباه تایپی🤡🗿
شوما؛ بله چرا که نه مگه میشه از شما پارت نخواست .... من؛ فدااتت😍🎀
شوما؛ آره بازم پارت .... من؛ چشم تونستم میدم
شوما؛ سلام .... من؛ سعلام
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬116٬٬ یلدا یه تته پته افتاد سهیل: من چه چیزی رو نمی‌دونم؟! تیرداد: خیلی چیزا ملیکا: این بازی کثیف رو تموم کن یلدا وگرنه به ضررت تموم میشه یلدا: هه مثلا میخوای چیکار کنی پیک‍.می؟! تیرداد: به زن من میگی پی‍.کمی؟! دارم برات آقا، این همراه شما یه ماه بعد از اینکه داداشش فوت شد.. یلدا: ساکت شو وگرنه تو همین جمع داد میزنم چجوری فوت شد! سهیل: بزار ببینم چی میخواد بگه وگرنه کات میکنم بات، آقا ادامه بده یلدا چشم و ابرو اومد تیرداد: نه ولش کنید اگه یلدا خواست خودش براتون توضیح بده ما الان کار داریم، خدانگهدار دست منو گرفت منم به مونا چشم و ابرو اومدم که دنبالمون بیاد تیرداد رفت حساب کنه مونا: حاجی دارم از کنجکاوی میمیرم بگو چی شده؟! ملیکا: بزار از اینجا بریم بیرون تو ماشین میگم مونا: باشه من رفتم سمت ماشین سوییچ رو تیرداد بگیر ملیکا: باشه رفتم پیش تیرداد ملیکا: تیرداد سوییچ رو بم بده ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
فک کنم از رمان خوشتون نمیاد که ناشناس کویره🦦
سلام بر ممبر های گرامی بیدارید برم پارت بنویسم..؟!
پس خوابید فردا میدم✨
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَردا 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬117٬٬ تیرداد: بیا اولش یکم با تردید نگاهم کرد و بعد سوییچ رو بهم داد گرفتم و رفتم سمت مونا و باهم رسیدیم به ماشین الان تابستونه و از شدت گرما داریم می‌پزیم نمی‌دونم منه اسکل چرا هودی پوشیدم تو این گرما یه دو دقیقه گذشت که دیدم تیرداد هم اومد تیرداد: خب از وسط شهر بریم یا خارج شهر ملیکا: خارج شهر بریم که وقت بیشتری رو بگذرونیم تیرداد: چشم پادشاه🫡 مونا خانوم نظر شما چیه؟! مونا: بقول شما هرچی ملیکا ملکه بگه تیرداد: عه ملکه بود من گفتم پادشاه😂🤦🏻‍♀️ تقریبا وسط راه بودیم که ماشین خاموش شد ملیکا: وا تیرداد چیشد؟! تیرداد: بدبخت شدیم بنزین تموم کردیم مونا؛ وای همینو کم داشتیم🤦🏻‍♀️ تیرداد: صب کن ببینم صندوق عقب بنزین داریم یا نه پیاده شد و در صندوق عقب رو باز کرد یه دبه در قرمز رو آورد و گفت؛ نصف باک فقط باش پر میشه ملیکا: حاجی مهم نی همین که بریم تو شهر خودش کلیه اونجا پمپ بنزین هست تیرداد: ای خدا این چه وقت تموم کردن بود دیگه وقتی این حرف رو زد فقط درگیر ریختن بنزین تو باک بود متاسفانه نرفتم سر بزنم ببینم چیکار میکنه چون از شدت گرما داشتم میپختم ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
شوما؛ عالیییی .... من؛ فداتت💘