*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَردا
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬117٬٬
تیرداد: بیا
اولش یکم با تردید نگاهم کرد و بعد سوییچ رو بهم داد
گرفتم و رفتم سمت مونا و باهم رسیدیم به ماشین
الان تابستونه و از شدت گرما داریم میپزیم
نمیدونم منه اسکل چرا هودی پوشیدم تو این گرما
یه دو دقیقه گذشت که دیدم تیرداد هم اومد
تیرداد: خب از وسط شهر بریم یا خارج شهر
ملیکا: خارج شهر بریم که وقت بیشتری رو بگذرونیم
تیرداد: چشم پادشاه🫡 مونا خانوم نظر شما چیه؟!
مونا: بقول شما هرچی ملیکا ملکه بگه
تیرداد: عه ملکه بود من گفتم پادشاه😂🤦🏻♀️
تقریبا وسط راه بودیم که ماشین خاموش شد
ملیکا: وا تیرداد چیشد؟!
تیرداد: بدبخت شدیم بنزین تموم کردیم
مونا؛ وای همینو کم داشتیم🤦🏻♀️
تیرداد: صب کن ببینم صندوق عقب بنزین داریم یا نه
پیاده شد و در صندوق عقب رو باز کرد
یه دبه در قرمز رو آورد و گفت؛ نصف باک فقط باش پر میشه
ملیکا: حاجی مهم نی همین که بریم تو شهر خودش کلیه
اونجا پمپ بنزین هست
تیرداد: ای خدا این چه وقت تموم کردن بود
دیگه وقتی این حرف رو زد فقط درگیر ریختن بنزین تو باک بود
متاسفانه نرفتم سر بزنم ببینم چیکار میکنه چون از شدت گرما داشتم میپختم
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
بشنوم نظراتتون رو؟!🎀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1a6fejv&btn=نظرت؟!
•ماشین تیرداد..
[آئودی]
https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6
شوما؛ واییییییی ماشینشووووو🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩
من پارت میخوام
....
من؛ ماشین مورد علاقه منه😂🎀
چش
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَردا
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬118٬٬
یه بطری نوشابه بزرگ خالی صندوق عقب بود، وسط بطری رو مستطیل شکل برش زد با کاتر و بعد درش رو باز کرد و سر بطری رو داخل باک کرد
توی اون مستطیل بنزین میریخت
همینجور ادامه پیدا کرد تا تموم شد کارش
نشست تو ماشین و گفت: خدا بهمون رحم کرد که بنزین داشتیم
مونا: الان میتونیم بریم؟!
تیرداد: اره باید دنبال پمپ بنزین باشیم چون نباشه دیگه واقعا گیر میکنیم
ملیکا: خدا کمک مون کنه
آقا چشمتون روز بد نبینه ما همینجور داشتیم میرفتیم که تیرداد گفت: بچه ها بدبخت شدیم بنزین تموم شده و ما فقط سه کیلو متر حرکت کردیم
یعنی آن چنان از اون جایی که بودیم دور نشدیم
ملیکا: لعنتی..حالا چیکار کنیم؟!
تیرداد: یا باید ماشین رو هل بدیم تا یه جایی برسونیم یا صب کنیم یه ماشین رد شه و یا..
مونا: یا چی؟!
تیرداد: یا شب رو همینجا سپری کنیم
مونا: وای خداااا نههه
تیرداد: اینجا یه جای پَرته ماشین رو نیست
ملیکا: چیکار کنیم؟!
تیرداد: ببین گوشیت آنتن داره به مامان بابات زنگ بزنی؟!
ملیکا: صب کن ببینم
گوشی رو درآوردم و آنتن رو نگاه کردم
ملیکا: یه خونه بیشتر نیست
تیرداد: به نظرت زنگ بزنیم بهشون بگیم؟!
ملیکا: نهه! بیا یکم جلو تر بریم شاید چیزی باشه
تیرداد: با پای پیاده؟!
ملیکا: ۴ قدم نمیتونی راه بیای؟!
تیرداد: پیاده شو بریم
پیاده شدم و یه، یه متر راه رفتیم و من چشمم خورد به یه مسافرخونه..
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَردا
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬119٬٬
مسافرخونه خیلی قدیمی نبود
ولی میخورد مال سال ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۵ باشه
تا حالا اینجا رو هیچکس ندیده بود
مونا چسبید به بازوم
مونا: حاجی خیلی دارک شده😬
ملیکا: اره والا
تیرداد در رو باز کرد و یه میز چوبی برای پذیرش اونا دیدیم
سقف تار عنکبوت داشت و بیشتر جاها خاکی بود
وقتی وارد شدیم هوا تغییری نکرد ولی منو مونا به خاطر خاک اونجا به سرفه افتادیم
تیرداد: سلام..؟!
جوابی نیومد
تیرداد: کسی اینجا نیست؟!
غریبه: سلام آقا بله ما هستیم
تیرداد: سلام خوشبختم
غریبه: همچنین، فقط..میتونم بپرسم چرا اینجا اومدید؟! چون کسی اغلب اینجا نمیاد
تیرداد: بله، متاسفانه بنزین مون تموم شده و دنبال بنزین میگردیم
غریبه: متاسفانه من بنزین ندارم ولی اگه جای استراحت خواستید درخدمتم
تیرداد: نه ما این موضوع رو گذاشتیم برای وقتی که امید مون ناامید شد، ینی اگه خواستیم بخوابیم باید بنزین پیدا نکرده باشیم که بخوابیم
غریبه: عاوو! خب...تنها کمکی که از دستم بر میومد همین بود
اگه خواستید تشریف بیارید درخدمتم
تیرداد: ممنونم، میتونم شرایط رو بدونم؟؟
غریبه: ...
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
برابچ احساس نمیکنید باید ناشناس رو پر کنید؟!
[اینترنتم ضعیفه نمیتونم لینک بدم
ناشناس سنجاقه]