eitaa logo
نفور[𝑩𝒐𝒌𝒉𝒂𝒓 𝒔𝒂𝒓𝒅..]
75 دنبال‌کننده
143 عکس
2 ویدیو
0 فایل
«حضورِ او، نه در خیال است و نه در یاد؛ که سایه‌سارِ سکوت است و کفایتِ بیداد.»
مشاهده در ایتا
دانلود
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَردا 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬122٬٬ که وقتی داشتم از پله بین مسافرخونه و بیرون مسافر خونه بالا میرفتم، پاک پیچ خورد و نزدیک بود با مغز بیام زمین🎀 داداش اصن زندگی به ما نیومده هیچی دیگه از این گذشتم و رفتم طبقه دوم مسافرخونه قشنگ وقتی وارد شدم بوی نم و رطوبت هوا رو پر کرد وقتی میخواستم وارد اتاق دویست و سه بشم باید از در اتاق دویست و یک و دویست و دو رد میشدم از اونجایی که من خیلی کنجکاو هستم با جزئیات در اتاق دویست و یک رو با دقت زیر و رو کردم روی در نوشته بود: ورود ممنوع اتاق دویست و دو هم یه آدم داخل بود ولی هیچکس فعلا نمیدونست داخل زنه یا مرد رسیدم به اتاق خودمون که دیدم صاحب مسافرخونه تو اتاق ماست و داره با ملیکا و مونا صحبت میکنه مطمئنم قیافه از بیرون اینجوری بود که به یه خر تیتاپ دادن🤣🎀 تیرداد: سلام، سلام ، سلام ملیکا: سلام، چیشد؟! تیرداد: صلوات بفرستتت بنزین بهمون دادن💃🏻 مونا: هورااا، پس بریم تیرداد: بریم ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
خدمت شوما🤍🤌🏻
فردا بازهم میدم..👀
سلاملکممم دیشب بم خیلی حال از اینکه هم من بهتون پارت دادم هم شما کلی پیام دادین ناشناس🛐💕
شوما؛ بابا خودت میگی ما کلی پیام دادیم بعدتو. دوتا پارت میدی فق بابا زیاد پارت بده ما این کارارو میکنیم کلی پارت بدی .... من؛ برادر نصفه شبی چه انتظاری ازم داشتید؟! امروز میدم، دیشب گفتم
شوما؛ https://eitaa.com/Hanifam128/1532 قربونتتتت ..‌... من؛ خدا نکنه حیفی💕
شوما؛ سلاامممم اومدی پارا بدییی🙂💃💃💃💃 .... من؛ بعلههه
شوما؛ الله اکبر به رشادت فاتح خیبرررر🤣🤲 .... من؛ 😂😂💅🎀
شوما؛ حفظ نبودی؟!نوچ نوچ تو رستم تهمتنی😀 .... من: نه ولی شنیدم😂 بزن که خوب میزنی🎀 تو شیر پیل افکنی✋🏼 بزن که خوب میزنی🎀
شوما؛ خیلی خوب پیش رفتی همش داشتم فکر میکردم تو اتاق ۲۰۱ چه خبر؟ .... من؛ قراره بفهمید👺🤌🏻
شوما؛ پاررررتتت بدههههه 😭😭😑😑 .... من؛ عزیزم سونیک که نیستم دارم تایپ میکنم خبب
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَردا 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬123٬٬ از اقاعه تشکر کردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم وقتی داشتیم از مسافرخونه میومدیم قشنگ هوا تاریک تاریک شده بود چشم چشم رو نمیدید از زبان ملیکا؛ نمی‌دونم چرا ولی وقتی از اون مسافرخونه بیرون اومدیم احساس خوبی بم دست داد حس زندگی دوباره نمی‌دونم شاید به نظر شما مسخره باشه ولی خب من یه همچین حسی بم دست داد وقتی از مسافرخونه داشتیم بیرون میومدیم مونا مشکوک میزد سوار ماشین شدیم و ازش هی می‌پرسیدم چیشده و اون طفره میرفت و میگفت بت میگم حدود ده دقیقه بود که گذشته بودیم از مسافرخونه مونا: برابچ یچیزی راجب اون مسافرخونه فهمیدم ملیکا: ؟؟؟!! تیرداد: چی فهمیدی؟! مونا: دیدید می‌گفت تو اتاق ۲۰۱ نمیشد رفت؟! تیرداد و ملیکا: اره مونا؛ خب تو اون اتاق چندسال پیش قتل اتفاق افتاده ملیکا: برو بابا ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]