*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬129٬٬
ملیکا: افرین پسر خوب
تیرداد: خب پس شد تو لباس بله برون بخری چند روز دیگه عروسی
ملیکا: اصن نمیدونم چیکار کنم، میگم بله برون و این چیز ها نگیریم چون عمو بابام داره میمیره ممکن زودتر اتفاق بیوفته
تیرداد: خب اینجوری ازدواج مون خیلی کوچیک میشه که
ملیکا: خب کاریش نمیشه کرد ولی عروسی رو اگه به موقع برسیم میتونیم خیلی با شکوه برگزار کنیمااا
تیرداد: اوکیع، ولی یه روز که بیشتر وقت نمیگیره، از این ور هم میتونیم تمرکز کنیم رو عروسی منظورم رو گرفتی؟!
ملیکا: حقیقتا نه
تیرداد: ینی بله برون که یه روز بیشتر وقت نمیخواد شما برید لباس بله برون رو بخرید بعد که برگشتی میتونی بیای باهم لیست کسایی که میخوای تو عروسی باشن رو بنویسیم
ملیکا: ایده خوبیه
تیرداد: با کی دوست داری بری؟!
ملیکا: مامانمو آتنا و پارمیس
تیرداد: پس بهشون زنگ بزن و آماده شو منم آماده میشم
ملیکا: اوکیه
سریع با مامانم تماس گرفتم و بش گفتم حاضر بشه
ولی بش نگفتم کجا بریم گفتم سوپرایزه
به آتنا و پارمیس هم زنگ زدم و گفتم مامانم نمیدونه میخوام سورپرایزش کنم
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
سلام سیسیا
چند وقتیه که چیزی نمیگدااا
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1a6fejv&btn=نظرت؟!
شوما؛ مجید شاید بیاد کاشان عرررررددددد ررررر
....
من؛ شاید نه قراره بیاد😭
خوش به حالت
نمیدونم منم تو گوش مامان بابام بخونم که بریم کاشان یا نه
به اراک نزدیکه
اولین کنسرتی که من رفتم ساوه بود که ۱۶۴ کیلومتر با شهرم فاصله داشت🤦🏻♀
شوما؛ اون پروف که نارنجی هم داشت اون با فونت قشنگتری نوشته بودی
....
من؛ منظورت اینه حال و هوای این عکس خوبه ولی فونت نارنجیه هم خوب بود؟!
شوما؛ گفتم شاید اخه فعلا قطعی نشره
چرا خوش به حالممم من الان استرس دارم که نتونم بلیط بگیرم
یا نکنه مثلا عکس نتونم بگیرم💔
https://eitaa.com/Hanifam128/1684
....
من؛ برای عکس باید بک استیج داشته باشه اون مکان و توهم باید کد داشته باشی، کد فن از اینستا
شوما؛ https://eitaa.com/Hanifam128/1687
چرتههه نباید کد داشته بتشی من کد ندارم ۲ بار رفتم بک استیج عکس گرفتم واااا
.....
من؛ شانسیه
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬130٬٬
سریع یه لباس خوشگل سفید پوشیدم و رفتم سوار ماشین شدم
اول رفتم سراغ مامانم و بعد هم سراغ آتنا و پارمیس
قبل از اینکه سراغ آتنا و پارمیس برم داشتم با مامانم صحبت میکردم
مامان: کجا میخوایم بریم دخترم؟!
ملیکا: خب نمیدونم الان با بگم یا نه یا اصن سورپرایز بشی یا نه
مامان: بگو عزیزم
ملیکا: میخوایم بریم لباس بله برون بخریم
مامان: خب عموی بابات چند روز دیگه فوت میکنه اون وقت فرصتی برای عروسی نیست که
ملیکا: چرا هست، فقط بله برون یک شبه دیگه، قراره بعد بله برون همگی باهم لیست کسایی که میخوایم دعوت کنیم برای عروسی رو بنویسیم
مامان: چمیدونم والا هرجور صلاح میدونید، زندگی خودتونه
ملیکا: قربون مامان خوشگلم برم مننن (بو.سش کردم)
آتنا: سلاملکم ملی جوننن
ملیکا: سلامم عسیسمم
پارمیس: سلام به همگی
مامان: سلام عزیزم
پارمیس و آتنا: سلام خاله
ینی داشتم از خنده منفجر میشدم، انقد جلوش رو گرفتم که اشک تو چشمام جمع شد
آتنا: به چی میخندی؟!
ملیکا: اصن مدیونی فک کنی به خاله گفتن تو دارم میخندم🤣🤣
دیگه اینو که گفتم تا ده دقیقه داشتم همینجوری میخندیدم و بعد راه افتادیم
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]