شوما؛ زینب نههه پاک نکنیی چنلووو من عاشق خودت و چنلت شدمممم نهههه تو بهترینییی فداسرت که دیر پارت میدی ولی پاک نکن😭😭🫶🏻🫶🏻
....
من؛ نه عشقم قرار نیس پاک کنم عزیزم
قربونتتتتت😭✨
دورت بگردمممممم😭😭😭🫂🤍
بازم پارت بدم؟!
نظرتون چی بود؟!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1a6fejv&btn=نظرت؟!
شوما؛ خیلیی مهربونیی رمانت که بی نظیر بهتر از رمانت خودت عشقییی😭💘✨️
دوباره کی پارت میدی؟🥺
.....
من؛ دورت بگردمممم مهربونی از خودتههه
فداتشممممم😭🎀🤍
نیم ساعت یک ساعت دیگههه🫂👀
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬132٬٬
همگی با قیافه های شگفت زده وارد راهرو شدیم و سعی میکردیم یه لباس خوشگل بین لباس های خیلی خیلی خیلی خوشگل انتخاب کنیم
یه لباس آبی رنگ انتخاب کردم که از زیر فک تا بالای سینه گیپور آبی داشت و و یه آستین چین بزرگ دار خوشگلللل
میگم خوشگل ینی خوشگل هااا
ملیکا: مامان، پارمی، آتنا این خوشگله؟!
همه: عالیه ملیکا جون
ملیکا: پس میرم اتاق پرو
رفتم اتاق پرو و لباس رو پوشیدم
خیلی بم میومد
از اتاق اومدم بیرون و بچه ها رو صدا کردم
مامان: ماشاالله چقد خوشگل شنی عزیزم
لا حول ولا قوة الا بالله (فوت کرد سمتش)
پارمیس: عالی شدی سیسییی
ملیکا: فداتشم عزیزم
آتنا: خیلی خیلی خوشگلی
ملیکا: قربونت
آتنا: بیا اینجا یه عکس ازت بگیرم
ملیکا: اوکیع
یه عکس ازم گرفت که بنظرم خوب بود
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬133٬٬
نویسنده:[ عکسیکهگرفتهروبراتوناپلودمیکنم ]
ملیکا: خوب افتادم؟!
آتنا: عالی✨
مامان: خب ملیکا جون در بیار تا ماهم انتخاب کنیم
ملیکا: چشم
رفتم داخل اتاق پرو و لباس خودمو پوشیدم..
از زبون تیرداد؛
خدایا منو ببخش که موقع خریدن لباسش پیشش نیستم
ملیکا انقدر خوشحال بود که یادش رفت ازم خداحافظی جانانه بکنه
منم رفتم داخل اتاقم و لباس کت شلوارم رو پوشیدم
با اینکه سر صبح بود ولی خیلی خسته بودم
اگه ولم میکردن غش میکردم و میخوابیدم
از خونه اومدم بیرون و قفل کردم در رو
من برای ملیکا جبران میکنم
سوار ماشین شدمو زود خودمو رسوندم بیمارستان...
از زبان ملیکا؛
وقتی از اتاق پرو اومدم بیرون مامانم صدام کرد که بهش لباس پیشنهاد بدم
همینطور آتنا و پارمیس
به آتنا یه کت و شلوار شیری رنگ پیشنهاد دادم که خیلی خوشش اومد
به مامانم یه لباس سبز ملیح برداشت
پارمیس هم یه صورتی ملیح
لباس مامانم دامنی بود
لباس پارمیس هم الحمدلله اسمشو نمیدونم
وقتی لباس ها رو انتخاب کردیم سریع رفتیم خونه تا اونجا رو اگه تونستیم واسه امشب مرتب کنیم اگه نشد هم فردا
با آتنا و پارمیس وارد خونه مامانم شدیم و خونه خیلی نامرتب نبود
چون..
ماهلینی نبود که عروسک هاش وسط خونه باشه
ماهلینی نبود که خونه رو ریخت و پاش کنه
چرا پیشم نیستی؟
چرا مامانتو تنها گذاشتی؟!
کاش..
بودی تا واقعیت رو بت میگفتم
میگفتم که من مادرت نیستم..
با صداهای ممتد مامان و آتنا به خودم اومدم
آتنا: ملی چی شده؟!
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]