eitaa logo
[𝑩𝒐𝒌𝒉𝒂𝒓 𝒔𝒂𝒓𝒅..]
76 دنبال‌کننده
143 عکس
2 ویدیو
0 فایل
«حضورِ او، نه در خیال است و نه در یاد؛ که سایه‌سارِ سکوت است و کفایتِ بیداد.»
مشاهده در ایتا
دانلود
عالیییی خوبهههه . فداات💘
دیلیت نکنی ها رمانت عالیه . فداااشمم💓
نگو که میخوای اونارو اعدام کنی درسته اشتباه کردن ولی خوو . باید بخونی ببینی چی میشه..😎 قراره کرم بریزم😃
خب پارت بدممم؟!!😍😍
ببین می‌خوام کمی از داستان رو بهتون بگمم
نه نه ولش کننن😂
خب برم بنویسم✨
سلام ظهر بخیر
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬136٬٬ صبا: داری حرف مفت میزنی پلیس: درست صحبت کن خانم تینا: ملیکا چی داری میگی؟؟! ملیکا: همین که شنیدی! ماهلین من توی ۸ سالگی مرد! می‌دونی کی مرد؟! دقیقا شب خواستگاری تیرداد از من، این ینی اوج بی رحمی کم کم اشکام داشت سرازیر میشد ملیکا: الآنم اگه گند نزنی توی حس و حالم، قراره ازدواج کنم و عروسی بگیرم تینا: اما ملیکا تو که میدونستی من تیرداد و دوست دارم..! همون لحظه بابام وارد خونه شد و پست سرش تیرداد هم با یه چهره ی توهم رفته ی عصبی وارد شد تیرداد: تو میتونی منو دوست داشته باشی ولی من نمیتونم! همه میدونستن منو ملیکا مال همیم! تو اگه نمی‌خوای باور کنی پای منو وسط نکش! داشتیم بحث میکردیم که صدای خش خش بی‌سیم خانوم پلیس در اومد بی‌سیم: واحد چهل و دو خانوم: مرکز مرکز به گوشم بی‌سیم: حکم اعدام اشتباهی بوده، مال یه آدم دیگه ای بوده این خانوم ها به ۵ تا ۱۰ سال زندان محکوم هستن خانوم: دریافت شد؛ خب عزیزان متوجه شدید چیشد؟! من و تیرداد: بله ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬137٬٬ صبا: ملیکا توروخدا مارو به بزرگی خودت ببخش ملیکا: صد سال سیاه؛ خانوم پلیس لطفاً اینا رو ببرین و اینجا اصن نیاریدشون!! پلیس: خانوما بریم تینا و صبا همچنان در حال التماس بودن که من بهشون رو ندادم و گذاشتم ببرنشون چرا باید میبخشیدم؟ تازه داشت زندگیم خوب میشد ازدواج میکردم! شاید اگه ازدواج کنیم بچه دار هم بشیم!! اصلا ملیکا اینا رو از ذهنت بیرون کن، خیر سرت امروز لباس بله برون خریدی و... وایییی خاک تو سرممم تیرداد اومدههه تازه دو هزاریم افتادههه پلیس صبا و تینا رو برد ولی همچنان آتنا و پارمیس دست به دهن مونده بودن ملیکا: تیردادد؟؟! تیرداد: جانم؟! ملیکا: تو چرا با بابام اومدییی؟! تیرداد: خب اتفاقی شد بعدا ماجراش رو تعریف میکنم بعدشم تو الان برو لباس بپوش با عجله رفتم سمت اتاق در رو بستم و لباسمو پوشیدم وقتی میخواستم زیپش رو بدم بالا تیرداد وارد اتاق شد ملیکا: اخیش خدا تو رو از آسمون فرستاد بیا زیپ لباسمو ببند تیرداد: چشم پرنسس اومد پشتم و در حینی که داشت زیپ رو می‌بست گفتم: ملیکا: بیشعور چرا یهویی اومدی تو اتاق شاید داشتن لباسمو در میاوردم تیرداد: اون موقع هم میومدم باز اشکالی نداشت، شوهرتم خب ملیکا: عهه جدی می‌فرمایید؟؟! تیرداد: بله پس اینا رو از کجا اوردیم؟! ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
نظراتتون رو بگید تا پارت های بعدی رو بگم✨ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1a6fejv&btn=نظرت؟!