*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬137٬٬
صبا: ملیکا توروخدا مارو به بزرگی خودت ببخش
ملیکا: صد سال سیاه؛ خانوم پلیس لطفاً اینا رو ببرین و اینجا اصن نیاریدشون!!
پلیس: خانوما بریم
تینا و صبا همچنان در حال التماس بودن که من بهشون رو ندادم و گذاشتم ببرنشون
چرا باید میبخشیدم؟
تازه داشت زندگیم خوب میشد
ازدواج میکردم!
شاید اگه ازدواج کنیم بچه دار هم بشیم!!
اصلا ملیکا اینا رو از ذهنت بیرون کن، خیر سرت امروز لباس بله برون خریدی و...
وایییی خاک تو سرممم
تیرداد اومدههه تازه دو هزاریم افتادههه
پلیس صبا و تینا رو برد ولی همچنان آتنا و پارمیس دست به دهن مونده بودن
ملیکا: تیردادد؟؟!
تیرداد: جانم؟!
ملیکا: تو چرا با بابام اومدییی؟!
تیرداد: خب اتفاقی شد بعدا ماجراش رو تعریف میکنم
بعدشم تو الان برو لباس بپوش
با عجله رفتم سمت اتاق
در رو بستم و لباسمو پوشیدم وقتی میخواستم زیپش رو بدم بالا تیرداد وارد اتاق شد
ملیکا: اخیش خدا تو رو از آسمون فرستاد بیا زیپ لباسمو ببند
تیرداد: چشم پرنسس
اومد پشتم و در حینی که داشت زیپ رو میبست گفتم:
ملیکا: بیشعور چرا یهویی اومدی تو اتاق شاید داشتن لباسمو در میاوردم
تیرداد: اون موقع هم میومدم باز اشکالی نداشت، شوهرتم خب
ملیکا: عهه جدی میفرمایید؟؟!
تیرداد: بله پس اینا رو از کجا اوردیم؟!
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
نظراتتون رو بگید تا پارت های بعدی رو بگم✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1a6fejv&btn=نظرت؟!
بچه هایی که میخواید کد بگیرید؛
چنلمو چک کنید
https://eitaa.com/joinchat/239142180Ca112ae9a31