eitaa logo
[𝑩𝒐𝒌𝒉𝒂𝒓 𝒔𝒂𝒓𝒅..]
76 دنبال‌کننده
143 عکس
2 ویدیو
0 فایل
«حضورِ او، نه در خیال است و نه در یاد؛ که سایه‌سارِ سکوت است و کفایتِ بیداد.»
مشاهده در ایتا
دانلود
منتظر دو یا سه پارت دیگه هم باشید✨ تا دارم مینویسم بشنوم نظرات تون رو؟! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1a6fejv&btn=نظرت؟!
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬139٬٬ از اتاق رفتم بیرون و پارمیس دست به آچار شد رو یکی از مبل های پذیرایی نشستم و یکی از پاهام رو تموم میدادم بعد از حدود نیم ساعت ملیکا با یه مدل مویی که نمی‌دونم اسمش چیه اومد بیرون تیرداد: جون بخورمت [آروم در گوش ملیکا] ملیکا: درد🤡 تیرداد: خب حالا این انگشتری که برات خریدم رو بزار تو جاش چون تو بله برون رسمه شیرینی و انگشتر رو ویدیو ملیکا: اوکیع، راستی مامان بابات کجاعن؟! تیرداد: دارن میان ملیکا: به سلامتی از زبان ملیکا؛ رفتم تو اتاقم و دنبال پاکت خرید خیلی مرتب انگشتر رو گذاشتم داخل جاش و بردم دادم تیرداد از زبان راوی؛ این مراسم به خوبی برگزار شد و پدر مادر تیرداد سر رسیدن مراسم تموم شد و شروع کردن نوشتن لیست عروسی از زبان ملیکا؛ با همون لباس نشستیم یه گوشه و لیست عروسی رو نوشتیم ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
سلام سیسیا ناشناس رو پر کنید که پارت های جذابی پیش رو داریم
خب بابا ناشناس رو کویر میکنین بعد میگین دیلیت نکن؟
نهههه پاک نکن همه جوره عالی قشنگههه آفرینننن ادامه بدههه مثل همیشه بی نظیر بوددد😭💘 . عزیزم خب نامردیه شما فقط پیام دادی🥺💔
سلام سیسیا
واقعا هیچ حمایتی از چنل نمیشه
نه آمار بالا میاد، نه ناشناس پر میشه و نه هیچی
منه بنده خدا کلی ایده واسه رمان دارم تیرداد و ملیکا قراره برن جهیزیه بگیرن🥹✨ واقعا دوست ندارین این صحنه ها رو ببینید..؟!
سیسیا برق مون الان می‌ره تو این مدت پارت ها رو براتون مینویسم منتظر باشید..🤌🏻
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬140٬٬ تیرداد: خب شروع کن ملیکا: مامانم، بابام، بابات، مامانت،محمد رفیقت تیرداد: عووو تازه خودی ها رو بخوایم حساب کنیم خیلی میشه حالا درجه سه و چهار هم می‌خوایم دعوت کنیم! ملیکا: ببین بنظرم به کاری کنیم مامان مامانم: چه کاری؟! ملیکا: میگم درجه سه و چهار رو پس فردا یا فردا دعوت کنیم که تالار دعوت نکنیم، چون هزینه ها بالا می‌ره، نظرت چیه؟ مامانم: نمی‌دونم عزیزم هرچی تو بگی، خونه ما باشه؟! ملیکا: بعله مامانم: من مشکلی ندارم ملیکا: مرسیی، تیرداد تو چی؟؟ تیرداد: اره اگه مامانت به زحمت نیوفته مامانم: نه پسرم چه زحمتی تیرداد: 🤍🙏🏻 مامان تیرداد: خب اگه دوست دارین میتونم برای تزیین خونه بیام کمک‌تون مامانم: هر جور راحتین آتنا: منم میام اگه مشکلی نیست ملیکا: پس پارمیس تو هم بیا کمک منو تیرداد بریم لباس و لوازم جانبی بگیریم، البته اگه دوست داری.. پارمیس: با کمال افتخار میام بابام: دخترم پس جهیزیه‌ت چی؟؟! ملیکا: واییی خاک تو سرممم آتنا: باید خرید لوازم جهیزیه رو بندازیم واسه سه روز دیگه ملیکا: خدایا چرا همه چیز فشرده شددد تیرداد: خب ببین مامان جان (منظورش مامان منه) شما فردا زنگ بزن به تمامی فامیل هاتون و مامان من هم زنگ بزنه، بگین واسه پس فردا بیان ملیکا: چرا پس فردا؟! تیرداد: ببخشید که فردا باید خرید و تزیین کنیم.. ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]