منتظر دو یا سه پارت دیگه هم باشید✨
تا دارم مینویسم بشنوم نظرات تون رو؟!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1a6fejv&btn=نظرت؟!
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬139٬٬
از اتاق رفتم بیرون و پارمیس دست به آچار شد
رو یکی از مبل های پذیرایی نشستم و یکی از پاهام رو تموم میدادم
بعد از حدود نیم ساعت ملیکا با یه مدل مویی که نمیدونم اسمش چیه اومد بیرون
تیرداد: جون بخورمت [آروم در گوش ملیکا]
ملیکا: درد🤡
تیرداد: خب حالا این انگشتری که برات خریدم رو بزار تو جاش چون تو بله برون رسمه شیرینی و انگشتر رو ویدیو
ملیکا: اوکیع، راستی مامان بابات کجاعن؟!
تیرداد: دارن میان
ملیکا: به سلامتی
از زبان ملیکا؛
رفتم تو اتاقم و دنبال پاکت خرید
خیلی مرتب انگشتر رو گذاشتم داخل جاش و بردم دادم تیرداد
از زبان راوی؛
این مراسم به خوبی برگزار شد و پدر مادر تیرداد سر رسیدن
مراسم تموم شد و شروع کردن نوشتن لیست عروسی
از زبان ملیکا؛
با همون لباس نشستیم یه گوشه و لیست عروسی رو نوشتیم
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
نهههه پاک نکن همه جوره عالی قشنگههه آفرینننن ادامه بدههه مثل همیشه بی نظیر بوددد😭💘
.
عزیزم خب نامردیه شما فقط پیام دادی🥺💔
منه بنده خدا کلی ایده واسه رمان دارم
تیرداد و ملیکا قراره برن جهیزیه بگیرن🥹✨
واقعا دوست ندارین این صحنه ها رو ببینید..؟!
سیسیا برق مون الان میره تو این مدت پارت ها رو براتون مینویسم منتظر باشید..🤌🏻
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬140٬٬
تیرداد: خب شروع کن
ملیکا: مامانم، بابام، بابات، مامانت،محمد رفیقت
تیرداد: عووو تازه خودی ها رو بخوایم حساب کنیم خیلی میشه حالا درجه سه و چهار هم میخوایم دعوت کنیم!
ملیکا: ببین بنظرم به کاری کنیم مامان
مامانم: چه کاری؟!
ملیکا: میگم درجه سه و چهار رو پس فردا یا فردا دعوت کنیم که تالار دعوت نکنیم، چون هزینه ها بالا میره، نظرت چیه؟
مامانم: نمیدونم عزیزم هرچی تو بگی، خونه ما باشه؟!
ملیکا: بعله
مامانم: من مشکلی ندارم
ملیکا: مرسیی، تیرداد تو چی؟؟
تیرداد: اره اگه مامانت به زحمت نیوفته
مامانم: نه پسرم چه زحمتی
تیرداد: 🤍🙏🏻
مامان تیرداد: خب اگه دوست دارین میتونم برای تزیین خونه بیام کمکتون
مامانم: هر جور راحتین
آتنا: منم میام اگه مشکلی نیست
ملیکا: پس پارمیس تو هم بیا کمک منو تیرداد بریم لباس و لوازم جانبی بگیریم، البته اگه دوست داری..
پارمیس: با کمال افتخار میام
بابام: دخترم پس جهیزیهت چی؟؟!
ملیکا: واییی خاک تو سرممم
آتنا: باید خرید لوازم جهیزیه رو بندازیم واسه سه روز دیگه
ملیکا: خدایا چرا همه چیز فشرده شددد
تیرداد: خب ببین مامان جان (منظورش مامان منه) شما فردا زنگ بزن به تمامی فامیل هاتون و مامان من هم زنگ بزنه، بگین واسه پس فردا بیان
ملیکا: چرا پس فردا؟!
تیرداد: ببخشید که فردا باید خرید و تزیین کنیم..
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]