eitaa logo
[𝑩𝒐𝒌𝒉𝒂𝒓 𝒔𝒂𝒓𝒅..]
76 دنبال‌کننده
143 عکس
2 ویدیو
0 فایل
«حضورِ او، نه در خیال است و نه در یاد؛ که سایه‌سارِ سکوت است و کفایتِ بیداد.»
مشاهده در ایتا
دانلود
نهههه پاک نکن همه جوره عالی قشنگههه آفرینننن ادامه بدههه مثل همیشه بی نظیر بوددد😭💘 . عزیزم خب نامردیه شما فقط پیام دادی🥺💔
سلام سیسیا
واقعا هیچ حمایتی از چنل نمیشه
نه آمار بالا میاد، نه ناشناس پر میشه و نه هیچی
منه بنده خدا کلی ایده واسه رمان دارم تیرداد و ملیکا قراره برن جهیزیه بگیرن🥹✨ واقعا دوست ندارین این صحنه ها رو ببینید..؟!
سیسیا برق مون الان می‌ره تو این مدت پارت ها رو براتون مینویسم منتظر باشید..🤌🏻
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬140٬٬ تیرداد: خب شروع کن ملیکا: مامانم، بابام، بابات، مامانت،محمد رفیقت تیرداد: عووو تازه خودی ها رو بخوایم حساب کنیم خیلی میشه حالا درجه سه و چهار هم می‌خوایم دعوت کنیم! ملیکا: ببین بنظرم به کاری کنیم مامان مامانم: چه کاری؟! ملیکا: میگم درجه سه و چهار رو پس فردا یا فردا دعوت کنیم که تالار دعوت نکنیم، چون هزینه ها بالا می‌ره، نظرت چیه؟ مامانم: نمی‌دونم عزیزم هرچی تو بگی، خونه ما باشه؟! ملیکا: بعله مامانم: من مشکلی ندارم ملیکا: مرسیی، تیرداد تو چی؟؟ تیرداد: اره اگه مامانت به زحمت نیوفته مامانم: نه پسرم چه زحمتی تیرداد: 🤍🙏🏻 مامان تیرداد: خب اگه دوست دارین میتونم برای تزیین خونه بیام کمک‌تون مامانم: هر جور راحتین آتنا: منم میام اگه مشکلی نیست ملیکا: پس پارمیس تو هم بیا کمک منو تیرداد بریم لباس و لوازم جانبی بگیریم، البته اگه دوست داری.. پارمیس: با کمال افتخار میام بابام: دخترم پس جهیزیه‌ت چی؟؟! ملیکا: واییی خاک تو سرممم آتنا: باید خرید لوازم جهیزیه رو بندازیم واسه سه روز دیگه ملیکا: خدایا چرا همه چیز فشرده شددد تیرداد: خب ببین مامان جان (منظورش مامان منه) شما فردا زنگ بزن به تمامی فامیل هاتون و مامان من هم زنگ بزنه، بگین واسه پس فردا بیان ملیکا: چرا پس فردا؟! تیرداد: ببخشید که فردا باید خرید و تزیین کنیم.. ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬141٬٬ ملیکا: گرفتم تیرداد: خب مشکلی ندارید؟! مامانم و مامان تیرداد: نه پسرم ملیکا: خب ببین من میگم فردا همه خرید هارو بکنیم آخر شب اگه وقت کردیم بریم جهیزیه بگیریم تیرداد: اوکیه ملیکا: تیرداد فردا بیمارستان کار نداری؟! تیرداد: نمی‌دونم هر کاری هم داشته باشم نمیتونم برم که عزیزم ملیکا: خب پارمیس فردا ساعت هشت صبح آماده باش منو تیرداد میایم سراغت پارمیس: اره اوکیه بابای تیرداد: خب پس ما چی؟! ملیکا: 🤷🏻‍♀️ تیرداد: خب ما دیگه رفع زحمت کنیم مامانم: نه این چه حرفیه مراحمید تیرداد: ممنونم، میتونیم منو ملیکا با هم بریم؟! مامانم: اره برید خوش بگذرونید ملیکا: می‌خوام برم خونه تیرداد بخوابم چه خوش گذرونی؟! فردا کلی کار ریخته سرمون مامانم: آها فک کردم میخواید برید بستنی چیزی بخورید تیرداد: اره ایده خوبیه ملیکا بریم؟! ملیکا: برادر انگار نه انگار که فردا ساعت هفت میخوای پاشی تیرداد: هرجور راحتی ملیکا: خب بریم، مامان توهم میای؟! مامانم؛ نه دخترم دو نفری برید ملیکا: بااوشه.. داشتم از سر جام بلند میشدم که.. ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
خب چرا پیام نمیدید مگه نمیبینین قراره کلی اتفاقای قشنگ بیوفته حمایت کنید دیگه🥹✨️ . والااا😂✨
عشقم من مسافرت بودم نتونستم بیام ایتا الان اومدم برات پرش کنم🫠❤️ . فداتشمم💘