بح بح چه دارد میشود🤣🤌🏻
پارت بده لطفا🥺🫶🏻
.
اصن یه آشی پختم براتون یه وجب روغن روش!😂💔
دادم سیسی
نننهههههه چنلللل رو پاک نکننننن
اصلأ برای خودم رمان بنویس ....
میشه دوباره بنویسی
لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً پارت بده
.
نه قشنگم پاک نمیکنم اگه روند اینجوری ادامه داشته باشه پاک میکنم
شماها مث قبل بترکونید ناشناسو چشم
چشم🙏🏻
خیلیییی قشنگ بودن مرسییی مرسیییی بازم بدههههه🥺🫶🏻🤌🏻
.
فداتشم عزیزم مرسی که خوندی 🥹👀
ناشناس پر بشه چشم
@Heyvanat_Tabiat
حمایت میکنید؟
لطفا خودتون هم عضو بشید
.
سیسیا حمایت؟!
عضوم
سلام زینب چند تا عکس خوشگل از مجید درست کردم برات بفرستم؟؟؟؟
.
سلام عزیزم
اره حتما
ولی تو این چنل نمیذارم
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬142٬٬
داشتم بلند میشدم که گوشیم زنگ خورد.
ملیکا: بله؟!
👩🏻🦱: سلام خانوم
ملیکا: سلام، شما؟!
👩🏻🦱: من برای استخدام داخل کافه تماس گرفتم
ملیکا: آها بله، جانم؟!
👩🏻🦱: لطفاً ممنون میشم فردا برای آزمون بیاید، شما میخواستی هم باریستا بشی هم خدمتکار؟!
ملیکا: بله بله، متاسفانه فردا نمیتونم بیام، من سر صبح میتونم بیام؟!
👩🏻🦱: سر صبح فردا؟! ینی ساعت چند؟!
ملیکا: بله، هفت اینا میتونم بیام؟!
👩🏻🦱: اومم..اوکیه بیاید
ملیکا: چشم خدانگهدار
و منتظر جواب نموندم و قطع کردم
تیرداد: چی شده؟!
ملیکا: هیچی واسه ی کافهست
تیرداد: آها
از زبان 👩🏻🦱؛
نیما (صاحب کافه): زنگ بزن به ملیکا بگو بیاد
👩🏻🦱: ولی آقا..
نیما: ولی نداریم، ولی همسایهمون بود که مُرد!
👩🏻🦱: چشم،چی بگم؟؟
نیما: هر چیزی که من اشاره کردم بهت
👩🏻🦱: چشم ولی میتونم بپرسم چرا روی ملیکا تاکید دارید!!؟ این همه باریستای دیگه
نیما: کارت نباشه!
از زبان تیرداد؛
حاضر شدیم و رفتیم
مامان و بابام رفتن خونشون و منو ملیکا رفتیم خونه مجردیم
که البته یجورایی خونه ازدواج کرد مون میشه
نمیدونم متوجه میشید یا نه..🫠
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]