*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬149٬٬
تا اومدم پام رو داخل مغازه بذارم، گوشیم زنگ خورد
ملیکا: بله؟!
👩🏻🦱:سلام، ملیکا خانوم نمیخواید برای آزمون تشریف بیارید؟!
ملیکا: سلام،وای ببخشید اصلا حواسم نبود الان خدمت میرسم
تلفن رو قطع کردم و به تیرداد گفتم
تیرداد: وای منم بدتر از تو اصن یادم نبود 🤦🏻♂️
ملیکا: مهم نیست سریع الان بریم تا دیر نشده
پارمیس چون ذوق و شوق داشت رفته بود داخل مغازه و با چشم هایی که از شدت خوشحالی برق میزد لباس ها رو نگاه میکرد
ملیکا: پاارمیسس
خداروشکر رفته بود ته مغازه و صدا رو به زور شنید
پارمیس: بله؟!
ملیکا: بدو بیا کار پیش اومد برام دوباره میایم
ببین جفت مون داد میزدیمااا
پارمیس: اومدم
اومد و سوار ماشین شدیم
ماشین رو از تیرداد گرفتم و خودم شروع کردم به رانندگی
تقریباً وسط های راه بودیم که یهو یه ماشین خلاف اومد داشت میومد تو ماشین ما که یهو ترمز کردم
شوتی بود
خداروشکر سر تیرداد این بار برای دعوا درد نمیکرد
از اون ماشین هم رد شدیم و رسیدم همون کافه
یه کافه شیک بود
از زبان تیرداد؛
رسیدیم به کافه
اسم کافه، "کافه لمیز" بود
خیلی شیک و مدرن بود
طیف رنگ بندی طلایی و مشکی داشت
ملیکا رفت داخل و منو پارمیس بیرون کافه منتظر موندیم
به جرز دیوار هم خندیدیم تا ملیکا اومد
حدود نیم ساعت طول کشید
تیرداد: چشید ملیکا؟!
ملیکا: کنسله من تو این کافه کار نمیکنم
تیرداد: وا چیه؟؟ چی شده؟؟
ملیکا: بریم لباس ها رو بگیریم بعدا بهتون میگم
پارمیس: ملیکا خب بگو چی شده
ملیکا: هیچی مرده به من چشم داره
تیرداد: مرد/تیکه پفی/وز..
و با عصبانیت رفت داخل کافه
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
اوه تیرداد عصبانی شد
بایددددددد پپپپپپااااااررررتتتت بدی
خیلی جای بدی قطع کردی پارتو
.
😂💅
تروخودا یه قسمتشو اینجوری بساز مثلا:
ملیکا میره رو تخت خودش میخوابه یه تیرداد میاد از پشت بغلش میکنه ناسلامتی خب زن و شوهرن عاشقانش کننن
.
اولن که صبر کن یه صحنه جذاب تو راهه🤌🏻
دومن اینجور چیزها رو اره میزارم ولی یچیز ها رو نمیتونم
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬150٬٬
ملیکا: تیرداد تو رو قران نرو بیا بریم لباس بگیریم دیر شده
تیرداد: ملیکا این بیشرف داره میگه دوستت داره بعد تو میگی بیا بریم؟؟!
اره تمام این دو جمله روبروی نیما صاحب کافه بود
نیما: پس ملیکا این معشوقته..؟!💔
ملیکا: مردتیکه خجالت بکش شوهرمه
نیما: متاسفم برای انتخابت!
ملیکا: لا اله الا الله، تیرداد بیا بریم لطفاً به خاطر من
تیرداد برای اینکه حرص نیما رو دراره دستشو تو دستام حلقه کرد و باهم به طرف ماشین رفتیم
که موفق شد حرص نیما رو دربیاره
زیر چشمی نگاه کردم و دیدم داره از حرص دندون هاش رو فشار میده
سوار ماشین شدیم و منو پارمیس از شدت تعجب هر یک ربع یه بار به هم نگاه میکردیم
تیرداد به شدت عصبانی بود و منو پارمیس سعی میکردیم تیرداد رو آروم کنیم
به هم مسیج دادیم که چیکار کنیم
ملیکا: پارمیس چیکار کنیم آتیشش بخوابه؟!
پارمیس: نمیدونم...
ملیکا: وای خدایا اگه یه کاری نکنیم تا آخر شب کشتی هاش غرق شدست
پارمیس: تو به نشانه آروم کردنش دستت رو بذار رو دستش
ملیکا: اوکیه
امیدوارم بگیره
با یه آرامش خاصی دستم رو گذاشتم رو دستش و گفتم:
ملیکا: تیرداد آروم باش، بقیه میتونن منو دوست داشته باشن ولی من میتونم دوستشون نداشته باشم!
تیرداد: حتی من؟!
ملیکا: خره تو جزو بقیه حساب نمیشی🥸
تیرداد: حالا برو اونور
ملیکا: هوییی درست صحبت کن هاااا
هنوز از دست کار دیشبت ناراحتمم
پارمیس: کدوم کار؟!
ملیکا: ..[تعریف کردن ماجرا]..
پارمیس: وا بیشعور
تیرداد: خب حالا خواهرمون رو دشمن مون نکن..
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]