تروخودا یه قسمتشو اینجوری بساز مثلا:
ملیکا میره رو تخت خودش میخوابه یه تیرداد میاد از پشت بغلش میکنه ناسلامتی خب زن و شوهرن عاشقانش کننن
.
اولن که صبر کن یه صحنه جذاب تو راهه🤌🏻
دومن اینجور چیزها رو اره میزارم ولی یچیز ها رو نمیتونم
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬150٬٬
ملیکا: تیرداد تو رو قران نرو بیا بریم لباس بگیریم دیر شده
تیرداد: ملیکا این بیشرف داره میگه دوستت داره بعد تو میگی بیا بریم؟؟!
اره تمام این دو جمله روبروی نیما صاحب کافه بود
نیما: پس ملیکا این معشوقته..؟!💔
ملیکا: مردتیکه خجالت بکش شوهرمه
نیما: متاسفم برای انتخابت!
ملیکا: لا اله الا الله، تیرداد بیا بریم لطفاً به خاطر من
تیرداد برای اینکه حرص نیما رو دراره دستشو تو دستام حلقه کرد و باهم به طرف ماشین رفتیم
که موفق شد حرص نیما رو دربیاره
زیر چشمی نگاه کردم و دیدم داره از حرص دندون هاش رو فشار میده
سوار ماشین شدیم و منو پارمیس از شدت تعجب هر یک ربع یه بار به هم نگاه میکردیم
تیرداد به شدت عصبانی بود و منو پارمیس سعی میکردیم تیرداد رو آروم کنیم
به هم مسیج دادیم که چیکار کنیم
ملیکا: پارمیس چیکار کنیم آتیشش بخوابه؟!
پارمیس: نمیدونم...
ملیکا: وای خدایا اگه یه کاری نکنیم تا آخر شب کشتی هاش غرق شدست
پارمیس: تو به نشانه آروم کردنش دستت رو بذار رو دستش
ملیکا: اوکیه
امیدوارم بگیره
با یه آرامش خاصی دستم رو گذاشتم رو دستش و گفتم:
ملیکا: تیرداد آروم باش، بقیه میتونن منو دوست داشته باشن ولی من میتونم دوستشون نداشته باشم!
تیرداد: حتی من؟!
ملیکا: خره تو جزو بقیه حساب نمیشی🥸
تیرداد: حالا برو اونور
ملیکا: هوییی درست صحبت کن هاااا
هنوز از دست کار دیشبت ناراحتمم
پارمیس: کدوم کار؟!
ملیکا: ..[تعریف کردن ماجرا]..
پارمیس: وا بیشعور
تیرداد: خب حالا خواهرمون رو دشمن مون نکن..
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
باز کی پارت میدیییی؟؟؟
من تحمل ندارممم😂😭
.
ظهر میدم😂✨
سعی میکنم زیاد بدم چون مدارس داره شروع میشه یسری هاتون گوشی دستتون نیست🤍
آرههههه پارتتتتت
عالیییی هستیییی
.
به به معلومه که کانال رو چک میکنیدااا😂🤌🏻
چشم✨
قداتشممم
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬151٬٬
پارمیس: تو بیجا کردی تیرداد جلو سیسی من همچین حرفی زدی
ملیکا: آها ینی پشت من بزنه عیب نداره؟!
پارمیس: نه😂
ملیکا: اسکل😂💔
تیرداد: خب پیاده شید رسیدیم
با ذوق دوباره برانگیخته شده رفتم داخل و با کلی هیجان با پارمیس وارد مغازه شدیم
همینجور که داشتیم قدم میزدیم چشمم افتاد به یه لباس خیلی شیک و عروسانه
آستینش گیپور بود و پایینش هم گیپور داشت
رفتم داخل اتاق پرو
بدجور به تنم نشسته بود
پارمیس رو صدا کردم
ملیکا: پارمیس بیا
پارمیس: اومدم، به به خیلی خوشگل شدی عروس خانوم!
به آقا داماد هم بگم بیاد؟!
ملیکا: بله چرا که نه
پارمیس تیرداد رو صدا کرد
وقتی اومد تیرداد نگاهش رو بین بدن و چشمای من چرخوند
تیرداد: ملیکا خیلی خوشگلی، ماه شدی
ولی میتونستم یچیزی رو تو صداش بفهمم
خیلی واضح بود ولی قابل توصیف نبود
همون لباس رو انتخاب کردم و به سمت میز پیشخوان رفتم
ملیکا: همین رو بیزحمت برای ما حساب کنید
پارمیس: نامرد پس من چی؟!
ملیکا: عی بابا شرمنده حواسم نبود انتخاب کن
پارمیس: ملیکا چیزی شده؟!
تیرداد از حرف پارمیس توجهش به من بیشتر شد و اون هم براش سوال شد
مجبور شدم یجوری جمعش کنم
وقتی پارمیس رفت تو اتاق پرو باید به تیرداد بگم
ملیکا: نه نه اوکیم بیا بریم لباس تو رو انتخاب کنیم
پارمیس: بااوشه بریم..
همینجور داشتیم تو راهرو ها میگشتیم و تیرداد بی قرار دم مغازه وایساده بود
ملیکا: پارمیس پارمیس
پارمیس: بله چی شده؟!
ملیکا: ...
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]