eitaa logo
[𝑩𝒐𝒌𝒉𝒂𝒓 𝒔𝒂𝒓𝒅..]
76 دنبال‌کننده
143 عکس
1 ویدیو
0 فایل
«حضورِ او، نه در خیال است و نه در یاد؛ که سایه‌سارِ سکوت است و کفایتِ بیداد.»
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم میخواد کلی پیشتون باشم و پارت بدم ولی واقعا مدرسه بیشعور نمیزاره
سلاملکمم
پارت نوشتم براتون طولانییی
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬152٬٬ ملیکا: ببین پارمیس احساس میکنم تیرداد هنوز عصبانی به خاطر اون یارو صاحب کافه پارمیس: درست فکر میکنی از زبان تیرداد؛ مرد.تیکه بیشعور بیچاره ملیکا که توی بی صاحاب عاشقشی عوضی وای خدایا احساس میکنم ملیکا از قصد اومده تو این کافه ینی می دونسته که نیما دوسش داره وگرنه چرا باید هم از پیش من بیرون بره هم از شغل پرستاری؟! نه تیرداد این فکر رو از سرت بیرون کن اون اونقدری تو رو دوست داره که به خاطرت تو روی همه وایسه تمام این فکر ها رو از سرت بریز بیرون داری عروسی میکنی خیر سرت ملیکا لباسش رو پوشید و صدام کرد بیام نظر بدم یه لباس سفید که پای چپش از رون پا تا مچ پا توری بود آستین های توری داشت و از گردن تا ترقوه هاش هم باز بود کلا خیلی خوشگل شده بود [نویسنده:عکسش‌رو‌براتون‌اپلود‌میکنم‌اگه‌یادم‌نره..] تیرداد: عالیه مث ماه شدی لباس رو انتخاب کرد و اومد سمت میز پیشخوان ملیکا: همینو بی زحمت حساب کنید پارمیس: وا پس من چی ملیکا معذرت خواهی می‌کنه و میرن لباس بگیرن عاشق حواس پرتی‌ش ام🤣🗿 وسط های راه با پارمیس پچ پچ می‌کنه که به شدت کنجکاو میشم اوم..مدل موهام واسه دامادی چی باشه؟! موها رو همشون رو ژل میزنم میبرم عقب شاید هم فرق باز کردم🤷🏻‍♀️ ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬153٬٬ از خود آرایشگر میپرسم که چی بهم میاد پارمیس یه لباس انتخاب کرد و حساب کردیم و رفتیم [نویسنده:لباس‌رو‌توصیف‌نمیکنم‌،ببینید‌تا‌سوپرایز‌بشید..] واقعا به عنوان اولین خرید بهم خوش نگذشت اولا چون ذهنم درگیر اون مرد.تیکه بیشعور بود، دوما هم من خیلی هیجان نداشتم از مغازه اومدیم بیرون و آفتاب سوزان بر ما تابید ملیکا: خب نظرتون چیه لباس عروس و دامادی اصلی هم بخریم؟! تیرداد: اره من پایم پارمیس: بریم، من اونجا هم میشناسم تیرداد: مردونه چطور؟! کت و شلوار جایی می‌شناسی؟! پارمیس: نه متاسفانه 👈🏻👉🏻 تیرداد: عب نداره وقت بیشتری درگیر خرید لباس میشه ملیکا: کاریش نمیشه کرد رفتیم به مزون لباس عروسی که پارمیس معرفی کرده بود حدود پنج دقیقه راه بود وقتی رسیدیم دهن همه مون باز موند یه ساختمون سه طبقه، به شدت لاکچری و لوکس وقتی وارد شدیم رایحه خوب وانیل همه جا رو پر کرده بود نور های سفید و رنگی رنگی داخل فضا می‌چرخیدن یه آهنگ ملایم هم پس زمینه بود 👩🏻‍🦱: سلام خدمت دو بانو گرامی و آقا، چطور میتونم کمک تون کنم؟!☺️ ملیکا: سلام عزیز، برای خرید لباس عروس مزاحم شدم 👩🏻‍🦱: خب این طبقه که طبقه اول هست برای حساب کردن هست، طبقه بالا لباس مجلسی هست و طبقه سوم هم لباس عروس، میتونید با همکارم تا طبقه سوم برید که راهنمایی تون کنن ملیکا: تشکر همکار: سلام عزیزان،با من داخل آسانسور بیاید وارد آسانسور شدیم از زبان ملیکا؛ از شدت ذوق داشتم میمردم و سعی میکردم داخل چهره ام نشون ندم اگه احساسات من به استیکر تبدیل میشد: 🥹🥹🥹🥹💓💓💓🛐🛐🛐💕💕😭😭🤍🤍🫶🏻🫶🏻🫶🏻🫠🫠🫠✨✨✨ وارد آسانسور شدیم بوی داخل آسانسور کاملا با بوی راهرو در تضاد بود یه رایحه تند عود پخش شده بود داخل آسانسور فضای آسانسور نسبتا بزرگ بود و ظرفیت‌ش ۷ نفر بود رسیدیم طبقه سوم در آسانسور که باز شد تا چشم کار میکرد لباس عروس بود ببین لباس عروسی که سنگ کاری شده بود! خیلیییی جذاااببب بودننن کاااشش همه رووو میخریدمممم یسری ها پف دارِ بزرگ، یسری ها توری، یسری ها بدون آستین یکسری ها تن مانکن، یک سری ها آویزون چوب لباسی.. خیلیییی قشنگ بودننن همکارش: خب این طبقه لباس عروس، از اینجا به بعد خانومِ رفیعی به شما کمک میکنن، خانوم رفیعی هوای این زوج قشنگ رو داشته باش☺️ خانوم رفیعی: بله به به خیلی هم عالی رو چشمم همکارش رفت و ما موندیم و خانوم رفیعی ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
آرههه برامون بزار لباسارو . مرسی یادم انداختی الان میزارم
عالیییییی . فداتشم
پپپپپپااااااررررتتتت مییییخواممم ععععااالللللیییی نننوووشششتی ممممثثثثلللل ههههممممییییششششههه ببببببااااازززممم پپپلللیییززز . قربونتتتت بشم مننن
من نیما رو گیر بیارم 💢💢 . بعله بعله
تیرداد گناههههه 😭 بمیرم من 😑🥺 باید بچمو خوشحال کنی وگرنه ......💢💢💢 . 😂😂💅