eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⚠️ پیکر دختر کاپشن صورتی با گوشواره قلبی شهیده ریحانه سلطانی نژاد
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
⚠️ پیکر دختر کاپشن صورتی با گوشواره قلبی شهیده ریحانه سلطانی نژاد
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدای «مریم» در حال خواندن وصیت‌نامه حاج قاسم🥀 «مریم سلطانی‌نژاد» شهید حادثه تروریستی کرمان است ... 6ساله
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲💔 به بها می‌دهند به بهانه که نیست...! 🇮🇷@ganndo 🇮🇷@ganndo
دختر صورتی که دل ملت رو برد
هدایت شده از ❲ هَبــٰاء 🇮🇷 ❳
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهیده زینب کمایی : من اون کسی که گفت دخترا شهید نمیشن رو حلال نمیکنم ..💔 -شهیده‌فائزه‌رحیمی @Hasibaa_ir
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عجب حکایتی شده ، حکایتِ شیعه و دختربچه و گوشواره💔
بسم‌اللّٰه✨ روایٺ‌اول: پاسداࢪ؏ـشق - به یاد شهدای حادثه تروریستی کرمان، ۱۳دی‌ماه۱۴۰۲:) با تکان‌های دستی، هینی می‌کشم و با وحشت چشمانم را باز می‌کنم! صدای نفس‌هایم با تپش‌های نامنظم قلبم درآمیخته است. ~ الهه‌جان خوبی؟ خواب بد دیدی؟ مات به ثنا نگاه می‌کنم، لحظه به لحظهٔ خوابی که دیده‌ام همچنان مقابل چشمانم است. ثنا لیوان آبی مقابلم می‌گیرد، با دست‌های لرزان لیوان را گرفته و به لب‌هایم نزدیک می‌کنم. چند جرعه می‌نوشم و بعد آرام زمزمه می‌کنم: یاحسین! لیوان را روی میز می‌گذارم و دستی به چشم‌هایم می‌کشم، از ثنا می‌پرسم: ساعت چنده؟ ~ دو و بیست دقیقهٔ ظهر! با چشمان گرد شده نگاهش می‌کنم. + خیلی خوابیدم که! چرا بیدارم نکردی؟ لبخند مهربانی به صورتم می‌پاشد. ~ خیلی خسته بودی، دلم نیومد. با قدردانی نگاهش می‌کنم، صدای زنگ موبایلم بلند می‌شود. ثنا می‌گوید: من میرم دیگه، توام زودتر بیا. سری تکان می‌دهم، بعد از خروجش از اتاق موبایلم را از جیب روپوش سفید رنگم بیرون می‌کشم. با دیدن نامش، چشمانم می‌درخشند و همان لبخند همیشگی میهمان لب‌هایم می‌شود. بی‌درنگ آیکون سبز رنگ را به سمت بالا می‌کشم و موبایل را کنار گوشم می‌گذارم. + به‌به سلاااام محمدآقا! چه عجب قربان، افتخار دادید صداتون رو بشنویم. می‌خندد، همان‌طور آرام و مردانه! - علیکم‌السلام الهه‌خانوم، احوال شریف؟ بدونِ ما خوش می‌گذره؟ پوزخندی می‌زنم و یک تای اَبرویم را بالا می‌اندازم. + عالی، بهتر از این نمیشه! لحنش خونسرد می‌شود. - آها، این یعنی مهم نیست الان کرمانم! باشه، پس برمی‌گردم تهران و... چشمانم گرد می‌شوند و با ذوق حرفش را قطع می‌کنم. + بگو جونِ الهه! - به جونِ الهه... خوشحال می‌خندم. + وای الهی دورت بگردم که همیشه خوش خبری! کِی میای حالا؟ باز طنین خنده‌اش در گوشم می‌پیچد. - اولاً خدا نکنه، ثانیاً نزدیکم، یه سر برم گلزارشهدا بعدش میام دنبالت بریم پیش مامان اینا تبریک بگیم. چینی به پیشانی‌ام می‌دهم. + گلزارشهدا چه خبره؟ - خانوم ما رو باش... سالگرد حاجیه‌ها! با خجالت لب می‌گزم. + لعنت به این حافظه! تا دیروز یادم بود، دیگه شلوغ شدم فراموش کردم. الانم شیفتم، نمی‌تونم بیام! با تعجب می‌پرسد: دیشبم که شیفت بودی! از پا می‌افتی خدایی نکرده... از دل‌نگرانی‌اش ذوق می‌کنم، آرام می‌گویم: بچهٔ یکی از همکارا مریض شده بود، همسرشم مثل شما مأموریت بود، دیگه خواهش کرد دلم نیومد نه بگم... لحنش ملایم و شیرین می‌شود. - الهی قربون دل مهربونت برم! زیرلب خدانکنه‌ای می‌گویم، نفس عمیقی می‌کشد. - پس من جای هردومون زیارت می‌کنم. لبخندی به مهربانی‌اش می‌زنم. + دست شما درد نکنه، التماس دعا آقا! - محتاجیم به دعاتون خانوم! یاعلی... + علی‌یارت! تماس قطع می‌شود. موبایل را مقابل صورتم می‌گیرم و دستم را روی نام زیبایش می‌کشم. «محمدِمن♥️» این میم مالکیت بی‌نهایت سرمستم می‌کند! وجود محمد باعث می‌شود همیشه احساس امنیت داشته باشم و آرامشی از جنس عشق... شغلش سخت است، سنگین است، پاسدار است دیگر! پاسداࢪ؏ـشق(: با این وجود، شریک زندگی دنیا و آخرت من اوست! یادآوری خوابی که دیده‌ام، شیرینی افکارم را تلخ می‌کند. لبخندم محو و نگرانی به دلم سرازیر می‌شود، سرم را تندتند تکان می‌دهم و افکار آزاردهنده را پس می‌زنم. جلوی آینه می‌ایستم و بعد از مرتب کردن مقنعه‌ام، از اتاق بیرون می‌روم. ساعت چهارعصر شده و بیمارستان غلغله است! چه کسی فکرش را می‌کرد دوباره در این تاریخ داغ ببینیم؟ به سختی جلوی ترکیدن بغضم را گرفته‌ام، آن کودک شیرخواره... با کاپشن صورتی و گوشوارهٔ قلبی! گناهش چه بود؟ نمی‌دانم پسرِ نوجوان مقابلم چندمین مجروحی‌ست که برایش سرم وصل کرده‌ام، دستی به پیشانی عرق کرده‌ام می‌کشم و باز شمارهٔ محمد را می‌گیرم. همچنان خاموش است! دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشد. ورد لبانم صلوات است و حین رسیدگی به مجروحین ناخودآگاه خوابی که دیده‌ام را مرور می‌کنم. آن‌قدر غرق در افکارم هستم و حواسم به اطرافم نیست که ناگهان محکم با کسی برخورد می‌کنم. پریشان‌حال سر بلند می‌کنم، ثنا است! با دیدنم، رنگ از رخش پریده و با زمزمهٔ اسمم قدمی عقب می‌رود. متعجب و کمی ترسیده نگاهش می‌کنم، چشمانش سرخ و خیس هستند. با گام‌هایی لرزان جلو می‌روم. + چ‍..چی شده؟ لبش را گاز می‌گیرد و چشمانش پر از اشک می‌شوند، قلبم تقلا می‌کند و نفس‌هایم تو خالی شده‌اند. ناخواسته بازوهای ثنا را می‌گیرم و تکانش می‌دهم، تن صدایم از شدت ترس و نگرانی بالا می‌رود. + میگممممم چییییی شدهههه؟ هقی می‌زند و سرش را آرام به عقب برمی‌گرداند.