حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
بسماللّٰه✨ روایٺاول: پاسداࢪ؏ـشق - به یاد شهدای حادثه تروریستی کرمان، ۱۳دیماه۱۴۰۲:) #الهه با ت
رد نگاهش را میگیرم و...
یاحسین! یک پیکر دیگر است!
با چشمان ریز شده و ترسی که از نفسهای لرزانم پیداست، به سختی جلو میروم و سعی میکنم نام روی کاغذ را بخوانم.
«شهید سیدمحمد علوی»
چشمانم تا آخرین درجه باز میشوند، بیش از ۲۴ساعت است که نخوابیدهام و حتماً اشتباه خواندهام.
باز هم جلوتر میروم و دوباره میخوانم.
«شهید سیدمحمد علوی»
دستم را جلوی دهانم میگیرم و ناباور جلو میروم. امکان ندارد، حتماً کابوس است!
کنار پیکر روی زانوهایم میافتم و با هول پارچهٔ رویش را کنار میزنم.
کنار زدن پارچه و دیدن چهرهاش، فقط یکثانیه طول میکشد. اما این یکثانیه به اندازهٔ یکسال میگذرد. انگار زمان متوقف شده است...
دوباره آن خواب لعنتی جلوی چشمانم میآید! پیکرهایی پیچیده در ملحفههای خونین و بعضی متلاشی شده... دنبال محمد میگردم، با هقهق صدایش میکنم و برعکس همیشه جوابی نمیشنوم. تا اینکه بالاخره قامت مردانهاش را زیر یکی از همان ملحفههای خونین پیدا میکنم!
چندبار پلک میزنم، خواب نیست، کابوس و توهم هم نیست. واقعیت است!
محمدِمن، با چشمانی بسته، فارغ ز هیاهوی اطرافش در آرامش خوابیده است.
چشمم به موهای قهوهای سوختهاش میخورد، همان چندتار سفید را در بینشان میبینم. مردِمن سیسال از خدا عمر گرفته و به پاس پاسداری از عشق شکستهتر از سنش شده است!
نگاهم روی ریشهایش قفل میشود، قهوهای سوخته... همرنگ موهایش!
دست لرزانم را روی صورتش میکشم، زمختی ریشهایش در زیر انگشتانم از هر ابریشم و مخملی نرمتر و ملایمتر است.
آرام لب میزنم: محمد!
نه تکان میخورد و نه هیچچیز دیگر... لبهای خشکم را با زبان تر میکنم و کمی خودم را جلوتر میکشم.
دوباره صدایش میزنم: محمدجان!
باز هم جوابی نمیدهد. تازه از مأموریت دوماههاش برگشته، خسته است دیگر... مثل بعضی عصرهای جمعه میخواهد کمبود خوابش را جبران کند.
دستم را در موهایش میکشم تا مثل سحرها بیدارش کنم که تازه متوجه سردی بیش از اندازهٔ بدنش میشوم!
سرمای تنش به من هم منتقل میشود، با ترس دستم را پس میکشم.
+ محمد؟!
صدایم آنقدر ضعیف است که خودم هم نمیشنوم. به یکباره با نیرویی که منبعش را نمیدانم، نام زیبایش را فریاد میزنم: محمدددددد...
دستهایی دور بازوهایم حلقه میشوند، سریع به پشت سرم نگاه میکنم. ثنا با گریه تمنا دارد بلند شوم.
دوباره نگاهم را به محمد میدوزم و سعی میکنم ثنا را از خود جدا کند.
+ ولممممم کننننن! محمدجاااااننننن، محمددددممممم، چشماتو باز کننننن...
بیفایده است. خوابش سبکتر از یک پر بود!
اگر خواب بود، با جیغ و دادهایم بیدار میشد.
اما من همچنان به امید تمام شدن این کابوس و دوباره دیدنِ چشمهای سیاه و درخشانش باز هم صدایش میزنم. با جیغ، با داد، با گریه و خواهش و التماس...
نمیدانم چقدر میگذرد، هقهق و جیغهایم گلویم را خراشیدهاند و اینبار به اجبار فقط نگاه میکنم و آرام اشک میریزم.
قلبم درد دارد، بغض دارد، دلتنگ است. دلتنگ آن نگاه پاک و عاشقانه!
حرفهای همیشگی محمد در ذهنم چرخ میخورند.
«اگه شهید شدم، غصه نخوریها! میرم پیش آقام، اونجا جامم خوبه. منتظرت میمونم تا بیای و یه زندگی جدید رو شروع کنیم!»
و به نقل از خودش، در دل با خود میگویم:
هر که را صبح شهادت نیست، شام مرگ است!
بیشهادت مرگ با خسران چه فرقی میکند؟
یکی از آقایان پرستار، کنار محمد مینشیند و ملحفه را روی صورت نورانیاش میکشد.
چشمانم را میبندم و با دلی شکسته، آرامتر از همیشه لب میزنم: سفرت بخیر، پاسداࢪ؏ـشقِ من!
پایان ِ روایٺاول🌙
𝑴𝒐𝒅𝒂𝒇𝒂_𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 🖤
هدایت شده از ✧بـَرایَم از ؏ِشق بِخـوان✧
این وسط وظیفه خودم میدونم که از نیروهای امنیتی برون مرزی و داخلی تشکر کنم که به صورت خاموش یا آشکار دارن تمام سعی و تلاششون رو میکنن و از جون مایه میذارن؛ ولی بعضی از همون کسایی که جونشون رو به این سربازا مدیون هستن بهشون تیکه میندازن و فحش میدن(:
خسته نباشید...🌿🤍🙂
پ.ن:لازم به ذکره تموم این چهارسال که می گفتیم چرا انتقام سردار رو نمیگیرن این شیر مردا دونه دونه عاملای شهادت حاجی رو تو کشورشون مجازات میکردن و....
#پلاڪ
داری با این بیاراده بازیهات،
آینده ات رو تباه میکنی ...!
حواست هست دیگه؟!
•••
در زندگی دنبال کسانی حرکت کنید
که هر چه به جنبههای خصوصیتر زندگیشان نزدیک میشوید تجلی ایمان را بیشتر ببینید..♡
#فرمانده