eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🤍
531 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
13 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
‹ طَمِّني يا الله فَأنا مَملوءٌ بِالخَوف. › خدایا آرومم کن که من پر از ترسم
بہ‌قول‌علامہ‌حسن‌زاده خدایا‌ ازتوبہ‌هـٰام‌توبہ🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌حاج‌قاسم یہ جایی‌میگن: حتےاگہ‌یہ‌درصد،احتماݪ بدےڪہ: یہ‌نفریہ‌ࢪوزےبرگردھ وتوبہ‌ڪنہ حق‌ندار؎راجبش‌قضاوت‌ڪنے! :)
حاج‌قاسم‌میگفت‌:محمدرضا‌نمازش‌را با‌شور‌وحال‌عجیبۍ‌میخوانددرحال‌ نماز‌وتعقیبات‌آن‌گونه‌هایش‌خیس‌ میشدهر‌موقع‌میخواستم‌حالم‌عوض‌ شودو‌روحیه‌بگیرم‌واردسنگرِ اطلاعات‌وعملیات‌میشدم‌و‌پشتِ‌سرِ‌ شهیدکاظمے‌نژادنماز‌میخواندم...(: شھ‌یدمحمدرضاڪاظمے‌نژاد🌿
" ؏ـطر ِ نࢪگس " «قسمت‌اول» ماشین رو پارک کرد و با لبخند گفت: بفرمایید! کوله‌ام رو از عقب برداشتم و لبخند دندون‌نمایی زدم، با لحنی که به قول بابا فقط مخصوص خودم بود گفتم: دست شما درد نکنه آقای‌حسنی! خندید و سری تکون داد. - امان از دست تو حلما، یعنی من هر پرونده‌ای رو که حل کنم و از پس هر کس که بر بیام، آخرم حریف زبونِ تو نمیشم! با ناز لب زدم: بعله دیگه، چون دختر خودتونم! دخترِ مهربون‌ترین و جذاب‌ترین بابای دنیا... اخم کم‌رنگی کرد که البته باعث نشد لبخندش از بین بره. - حتماً اخم می‌کنم جذاب‌ترم میشم، آره؟! ابروهامو بالا دادم و با لحن پر خنده‌ای گفتم: صد البته، من هنوزم روی حرفم هستم! نفس پر حرصی کشید. - یعنی کافیه فقط یه نفر متوجه رابطهٔ پدر دختری ما بشه، دیگه تا عمر دارم طرف ازم حساب نمی‌بره! زدم زیر خنده و بابا لبخند ریزی زد، البته که راست می‌گفت. انقدر با هم صمیمی بودیم که حد نداشت. درست عینِ دوتا رفیق واقعی! بابا پیش من کلا یه آدم دیگه بود. یه اداره ازش حساب می‌برد و اون فقط برای من از همهٔ احساساتش مایه می‌ذاشت! و من هر روز خداروشکر می‌کردم از این بابت:) نیم‌نگاهی به ساعتش انداخت و دوباره با لبخند همیشگیش بهم نگاه کرد. - برو دیگه بابایی، الاناست که زنگ‌تون بخوره! منم کم‌کم داره دیرم میشه. چشماش لبریز از خستگی بود، صبح که برای نماز بیدار شدم پشت میز کار خوابش برده بود. از لیوان چای نیمه پر و تقریباً گرم ِ روی میزش فهمیدم بازم تا صبح بیدار بوده و مشغول کار! لبخندم محو شد. بغضی که به یکباره گلوم رو گرفته بود، قورت دادم و گفتم: چشم، بابامحمد استراحت یادت نره‌ها! قول دادی حداقل روزی چهار ساعت و نیم بخوابی. با خنده دست روی چشمش گذاشت. - چــشــم حلمایِ‌من♡ آخ که وقتی می‌گفت حلمایِ‌من، کیلو کیلو قند توی دلم آب می‌شد! خواستم پیاده بشم که گفت: عه عه باز که یادت رفت... برگشتم طرفش و نگاه پرسش‌گرم رو توی صورتش چرخوندم، خیلی زود متوجه‌ی منظورش شدم! لبخند زدم و خم شدم سمتش، بوسه‌ای محکم روی گونه‌اش کاشتم و گفتم: بفرمایید! دستش رو پشت گردنم گذاشت و با خم کردن سرم پیشونیم رو بوسید. از اون لبخندها زد که باعث می‌شد تهِ دلم بلرزه! با محبت نگاهم کرد و گفت: حالا می‌تونی بری، مراقب خودت باش دخترِبابا! نگرانیِ ته دلم رو پس زدم و لبخند شیطنت‌آمیزی روی لبام نشوندم. + چـشـم و همچنین، با‌اجازه آقای‌حسنی! فرار رو بر قرار ترجیح دادم و قبل از اینکه گیر بی‌افتم، پیاده شدم و سریع موقعیت رو ترک کردم. به در حیاط دبیرستان که رسیدم، چرخیدم طرف ماشین و با لبخندی که آمیخته به ذوقِ داشتنش بود دستم رو براش تکون دادم و بابا هم متقابلاً همین کار تکرار رو کرد. بعدم ماشین حرکت کرد و کم‌کم از دیدم محو شد! بازم استرس مثل خوره افتاده بود به جونم... محل ندادم و صلوات فرستادم تا آروم بشم. کوله‌ام رو روی دوشم جابه‌جا کردم و با نفسی عمیق وارد حیاط دبیرستان شدم. با دیدن نگار سرعتم رو بیشتر کردم تا بهش برسم! ادامه دارد... پ.ن: نظرتون؟ پدر دختری دوست دارید؟🥲 به نظرتون حلما چجور شخصیتی داره🤔؟ منتظر نظرات‌تون هستم♥️ ✍🏻به قلم: م. اسکینی 𝑴𝒐𝒅𝒂𝒇𝒂_𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲🚨 آماده باش تیم ویژه برای یک عملیات ویژه (برشی از قسمت ۷ گاندو۲) 🇮🇷@ganndo 🇮🇷@ganndo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
دعای روز بیست‌وچهارم ماه‌مبارک‌رمضان💫
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خدایا تو انقدر ستار العیوبی که دیگه خودمم باورم شده من آدم خوبیم :)💔