eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🤍
533 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.6هزار ویدیو
13 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🤍
﷽ " ؏ـطر ِ نࢪگس " «قسمت‌سوم» #راوی بعد از حساب کردن کرایه، از ماشین پیاده می‌شود و با سرعتی عجیب
دستم روی دستش نشست و با بغض گفتم: بگم دکتر بیاد؟ سرش رو به نشونهٔ نه تکون داد، بغضم جون گرفت. + تا کی باید بترسم از از دست دادنت؟ نگاهش چرخید طرفم، اَبروهاش از درد توی هم رفت. اشکام روی گونه‌هام افتادن. + بابا من خسته شدم! از ترسیدن، از اینکه همش منتظرم ازم بگیرنت. انتظار خودش سخته، وقتی از ترس باشه سخت‌ترم میشه. آروم لب زد: حلما... سرم رو روی دستش گذاشتم. شونه‌هام از شدت گریه می‌لرزید. + اصلا من نمی‌خوام قهرمان مردم باشی، نمی‌خواااامممم! می‌خوام فققققط قهرمان من و مامان باشی. می‌خوام همیشه کنارمون باشی، انقدر درد نکشی، عذاب نکشی! من می‌ترسم از اینکه تنهام بذاری. من ترسوام بابا، ترسو! این‌بار درمونده صدام زد: حلمای‌من... سرم رو از روی دستش برداشتم و منتظر نگاهش کردم، دستی که سرم داشت رو سمت صورتم دراز کرد و موهایی که از مقنعه بیرون زده بودن رو دوباره زیر مقنعه جا داد. نفس عمیقی کشید و لبخند زد. - دختر من و... ترس؟ حلمای‌من... بعد از مادرش... شجاع‌ترین... دختریه که... دیدم! تو شجاعی... که خودت... تنهایی، بدون اینکه... به کسی بگی، اومدی اینجا! شجاعی که... وقتی پسرداییت... به پدرت و شغلش... توهین کرد، وایسادی جلوش و... جوابش رو دادی! تو همیشه... دختر شجاع من... بودی و هستی:) چشمای خیسم خیره به چهره‌اش بود که یهو آخ کوتاهی گفت و سرش رو به بالش زیر سرش فشرد. با ترس بلند شدم و ناخودآگاه بازوش رو گرفتم. + بابا! آروم پلک زد و دست دیگه‌اش رو روی دستم گذاشت. - خوبم بابا، خوبم! بزاقش رو به سختی قورت داد، چشماش لبریز از خستگی بود. - حلما... + جانِ حلما؟ - میشه... گریه نکنی؟ تندتند اشکام رو پاک کردم. لبخند رضایت‌بخشی زد و لب‌هاش رو تر کرد. - خیلی... تشنمه! تازه چشمم به لب‌های خشکش افتاد، پارچ رو برداشتم که همون لحظه در باز شد و قامت پرستار نمایان! جلو اومد و گفت: چیکار می‌کنی عزیزم؟ ایشون تازه عمل کردن، تا چندساعت آینده نباید چیزی بخورن! ممکنه خدایی نکرده خون‌ریزی داخلی کنن. پارچ رو سرجاش گذاشتم و با بغض گفتم: آخه... آخه تشنه‌ست، لباش خشک شدن! دست گرم بابا روی دستم نشست، لبخند زد و آروم گفت: عیب... نداره! تحمل... می‌کنم. چشمام دوباره خیس شد، انگار بابا همیشه محکوم به تحمل کردن چیزای سخت بود. پرستار طرف دیگه‌ی تخت ایستاد و نگاهی به دستگاه رو به روش انداخت، چیزایی روی چارت توی دستش نوشت و گفت: الان حال‌تون بهتره الحمدالله؟ - بله.. ~ خب خداروشکر، ولی از چهره‌تون معلومه درد دارید! نگاهم به بابا بود که چیزی نمی‌گفت. پرستار چارت رو روی پاتختی گذاشت و گفت: دکتر گفتن براتون آرام‌بخش بزنم که دردتون کمتر بشه و چندساعتی رو بتونید با خیال راحت استراحت کنید! - دست‌تون... درد نکنه.. پرستار لبخند کم‌رنگی زد و سرنگی که دستش بود رو توی سرم خالی کرد، بعد از یه سری توصیه رفت و بابا پرسید: راستی! کی به تو... خبر داد بابا؟ دستی پای چشمم کشیدم و اشکی که می‌خواست بریزه رو پاک کردم. یادم نمیومد توی کل عمرم به اندازهٔ این یکی دوساعت گریه کرده باشم! + از بیمارستان باهام تماس گرفتن! نگاهی به صورتم انداخت و مردد گفت: میشه... بری خونه؟ چشمام گرد شد و متعجب لب زدم: یعنی چی بابا؟ چرا برم خونه؟ پس شما چی؟ یه نفر باید پیش‌تون بمونه! لبخند بی‌جونی زد و گفت: میگم... رسول بیاد! تو برو... خونه، خسته‌ای... یکم... استراحت کن... بعدازظهر میگم... رسول بیاد دنبالت، بیارتت بیمارستان.. به عزیز هم... چیزی نگو! باشه بابایی؟ نفسم رو پر صدا بیرون دادم و به ناچار قبول کردم. خم شدم و این‌بار من پیشونی بابا رو بوسیدم. + بابا قول بده مراقب خودت باشی! به دکتر واسه ترخیصت اصرار نکن، اگه درد داشتی بهشون بگو، جون من نریز توی خودت.. دوست ندارم درد رو تحمل کنی و دم نزنی! من با عذاب کشیدن شما عذاب می‌کشم. با لبخند مهربونی دستم رو بوسید و دست روی چشمش گذاشت. - چشم عزیزدلم! لبخند به لب پلکی زدم، تا وقتی آقا‌رسول برسن پیش بابا موندم. کم‌کم خوابش گرفت. معلوم بود درد داره، خیالش که از بابت من راحت شد خوابید! قبل از اینکه بخوابه با موبایل من با آقا‌رسول تماس گرفت و آروم آروم ماجرا رو براشون توضیح داد و ازشون خواست تنها بیان! نیم‌ساعتی گذشت و آقا‌رسول رسیدن، بعد از سلام و احوال‌پرسی مختصری، چون می‌دونستم عزیز منتظر و نگرانمه، آژانس گرفتم و رفتم خونه! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م.اسکینی پ.ن: اگر دریاۍ دل آبی‌ست، تویۍ فانوس زیبایش'🏮💙' اگر آیینہ‌ یک دنیاست، تویۍ معناۍ دنیایش'🕊🪐' - محمد خوش‌بین منتظر نظرات‌تون هستم♥️ 𝑴𝒐𝒅𝒂𝒇𝒂_𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاری که امام حسین با زندگی خیلی هامون کرد!🫀
چرا حاضری سه‌ ساعت چھار ساعت بارفیقت درددل ڪنی، پنج‌ دقیقه با خدا حرف نمی‌ زنی؟ این خدا معطله من و شما بھش رجوع کنیم . این خدا خیـلی خـداۍ خوبیـه، خیلۍ مشتیه، خیـلۍ رفیق بازھ، خیلۍ دسـت‌ و دل بازھ .. خـیلی خـداۍ خوبـیه. ـ ـ استاد پناهیان
وقسم‌بہ‌تو ڪہ‌قلبم‌با‌اسمت‌آرام‌مۍشود.. اقای‌‌امام‌حسین..(:
مولاعلیﷻ: روزگاری می‌رسد مردم با زبان ، تظاهر به دوستی دارند؛اما در دل دشمن هستندبه گناه افتخار می‌کنند،و از پاکدامنی به شگفت می‌آیند،واسلام را چون‌پوستینی واژگونه می‌پوشند. -نهج‌البلاغه‌.خطبه۱۰۸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
دعای روز بیست‌وششم ماه‌مبارک‌رمضان💫
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هرقلب‌به‌سينه‌اش‌صفایی‌دارد هرقبله‌برای‌خودخدایی‌دارد امازدرون‌کعبه‌می‌گفت‌خدا ايوان‌نجف‌عجب‌صفايی‌دارد!