نمیدونم چرا ولی همیشه احساس میکنم کسایی که هنر و ادبیات رو یا بچگانه و مسخره و یا حوصله سربر و بیش از حد پیچیده میدونن درواقع بیشتر دارن از خود واقعیشون و احساساتشون فرار میکنن.
ما با هنر زنده ایم و با هنر خواهیم مرد. هنر چیزیه که توی این دنیای خشک و بی روح که همه چیز خلاصه میشه تو زندگی ماشینی و فضای مجازی و مشکلات و بحران ها مارو نجات میده و اگر چیز سطحی ای جلوه داده میشه یا بیش از حد پیچیده برای اینه که مردم به خودشون زحمت نمیدن تا صدای درونشون رو بشنون.
بنبست خورشید؛
مردم میگن هنر یه شغل واقعی نیست اما بعدش موسیقی گوش میدن، فیلم می بینن، لباس میپوشن، تو ساختمونها
خسته شدم از بس که شنیدم آدما همشون باید دکتر مهندس یا کارمند و معلم و فلان و بهمان بشن. خسته شدم از اینکه هنر رو به عنوان یه تفریح و علاقه میدونن و نه یه سبک زندگی. خسته شدم از اینکه مردم باید رویاهاشون رو و اون عشقشون به ادبیات، به هنر، به شغل های هیجان انگیز و چیزایی که واقعا دوست دارن رو ول کنن چون جامعه به تو میگه این یه چیز مسخرست یا دنیا به تو میگه توی اینجور چیزا پول نیست.
از سلامت روان با من حرف نزنید که من تو خونه شلوار گلمنگلی صورتی رو با تیشرت مشکی اسکلتی میپوشم.
من نمیفهمم چجوری بعضیا انقدر ژورنالای خوشگل درست میکنن و نامرتب نوشتنشون یا شلخته نوشتنشون یا چمیدونم همینجوری نوشتنشونم نازه اونم درصورتی که ساعت ها وقت میذارم آخر میره تو سطل آشغال.
لطفا منو برگردونید به سال ۹۰، به کسی که رتبه ۲ کنکور هنر رو آورد. (Iykyk. 💞💘)