هیچگاه بزرگ سالی را چنین وحشتناک نمی دانستم ، برای اندکی شادی به اندازه ی دریا گریستن ؛
برای ذره ای امید ، زندگی را زیر و رو کردن . .
اینکه حال ِخوبت گره بخورد به خوشحالی های دسته جمعی اما تنهایی ، بدجور از گلوی زندگی ات پایین برود . .
ترس از آینده ایی که نیامده و فرار از کنونی که درست نمیشود و گذشته ای که دنبالمان افتاده تا پیرمان کند .
ی عادت بدی که دارم اینکه وقتی از چیزی خسته بشم بدون اینکه بگم میزارم میرم
پس مواظب رفتارت باش چون وقتی برم دیگه زمین و زمان بهم ببافی نمیتونی پیدام کنی:)
دیدی ی شب باهات مهربون حرف زدم ولی فرداش نیستم اون موقع باید بری فکر کنی چه کار اشتباهی انجام دادی .....ولی دیـــــره خیلی دیــــــر
من از اينكه بميرم ناراحت نميشم،از اين ناراحت ميشم كه ديگه نيستم تا دوست داشته باشم:)
یهو یه خودت میای میبینی که ،
عه من ؟ منی که یه زمانی محوش بودم حالا دیگه انقدی برام بی تفاوت شده که حاضر نیستم یه دقیقه هم ببینمش ..
منی که همیشه نگران حالش بودم الان دیگه نه تنفر دارم نسبت بهش و نه دوسش دارم ، شده یه خط صاف برام که ناگهان ترک برداشته ؛
اره زندگی چیز عجیبیه بالام جان ..