حس میکنم افتادم داخل یه مرداب..
تاریکه،سرده،ترسناکه و
هیچ هوایی نیست
داره خفم میکنه
ولی من چشمامو بستم و هیچ تلاشی نمیکنم تا خودمو نجات بدم
توی مغزم هی به خودم میگم حرکت کن لعنتی
دارم به خودم التماس میکنم که یه تکونی بده به خودش...
ولی انگار دیگه جسمم باهام همکاری نمیکنه
و انگار دیگه روحمم خسته شده...
من بابت تک تک جاهایی که :
خودمو به نفهمی زدم تا یسریا احساس راحتی کنن
ولی احساس زرنگی کردن، از خودم معذرت میخوام.
اکسیژن رو مطمئن نیستم ولی یکی از عناصر ِ مهم واسه ادامه دادن به زندگی، دوست صمیمیه.
💚M
شاید باورتون نشه ولی
منی که هنوز هیچ موقعیت و مقامی ندارم:)
ولی یه طایفه و فامیل
منتظرن من زمین بخورم تا زمین خوردنمو جشن بگیرن......