اگر که...
توی یه شهر بازی کسل کنده داری می چرخی تا شاید یه بازی جالب پیدا کنی وقتی داری می چرخی نظرت به یه پروانه سفید جلب میشه تو اونو دنبال میکنی و قتی زیر پات رو نگاه میکنی که تو ی یه کلبه چوبی هستی این کلبه خیلی کوچک و جالبه توش پر کتاب و یه میز با یک قلم کاغذ رو به روی تو یه پنجره هست و یه جای خواب وقتی داری با دقت دور و برت رو نگاه میکنی یه دونه در هست که تو به هر جایی که فکر کنی می تونی بری
اگر که...
وقتی تو خونه مادربزرگت همه بچه ها سر بحث بزرگ ترها نشستن تو داری تنهایی توی حیاط بازی میکنی وقتی داری با ظروف قدیمی مادربزرگت بازی میکنی از دست میو فته و میشکنه تصمیم میگیری که به کسی چیزی نگی و اون رو یه جایی مخفی کنی و چه جایی بهتر از انباری قدیمی و قتی وارد زیر زمین میشی انگار یه روباه زخمی شده و نمی تونه راه بره تو با تیکه ای از لباست زخمش رو می بند وقتی با دقت نگاه میکنی اون روباه تودهنش یه کیلد داره یهویی یه در ظاهر میشه و پا به دنیای جادویی میزاری، جایی که اصلا فکر وجودش رو نمی کردی.
آنجا پر از رنگ حیون های عجیب، آبشار، در خت و هر چیزی که تو فکری کنی....
وسط همه ی اینا یه کلبه کوچولو هست که تو می تونی اونجا زندگی کنی وقتی موجودات اون سرزمین دارن به سمت کلبه راهنمایت میکنن روباه با تیکه ی لباست میاد و تو از اون می خوای با اون زندگی کنه و اونم .....(هر جور دوست داری تمومش کن)
امروز آنه رو شروع کردم:>
درمورد یه دختر ۱۱ ساله که با هوش ، خیال پرداز وپراز امیده که از وقتی کوچک بوده یتیم بود و تو خانواده ها کار میکرده که یه خواهر و برادر تصمیم می گیرن سر پرستیش رو قبول کنن