«خیلی خستهام. از پا درآمدهام. احساس میکنم کس دیگری هستم. گاهی آرام هستم و میتوانم آنگونه که میخواهم زندگی کنم. نمیتوانم آن زندکی که میخواهم در اینجا بکنم. یعنی زندگی که وقتم در آن بیهوده هدر نشود و مجبور نشوم با کسانی باشم که دوستشان ندارم و مرا تا سرحد جنون میکشانند.»
من دوست دارم کتابها رو آهسته بخونم و تک تک کلمات رو بخونم و زیر قسمت های مهم خط بکشم و خطوطی رو که باعث خندهام میشه رو برجسته کنم. من دوست دارم تو حاشیهی کتابها بنویسم و از استیکرها برای علامت گذاری قسمت هایی که میخوام بعداً به اونا بازگردم استفاده کنم. من میخوام نقل قول هایی رو بنویسم که باعث بشه بیشتر تو دفتر خاطراتم باشم و با شخصیتها دوست بشم. من میخوام به آرومی کتاب بخونم، تا ساعتهای بیشتری تو زندگی اون کتاب باشم.
یه اصطلاحی توی روانشناسی هست به نام " Biophilic"، به آدمایی گفته میشه که عمیقا از تماشای غروب آفتاب، بوی نم خاک، دیدن ابرها لذت می برن، اینجور آدم ها عاشق عمیق شدن توی هنر، حرف زدن در دل طبیعت و دیدن درختان شاید خیلی عجیب باشه اما بعضی وقتا بقدری کلافه میشن که فقط طبیعت اونارو آروم میکنه دنیای امروز زیاد براشون هیجان انگیز نیست و سکوت طبیعت رو با هیچ چیزی عوض نمی کنن. انگار طبیعت دوباره اونها رو زنده میکنه و این رو همه درک نمی کنن.
هدایت شده از جادوی ِآبی.
سمت من اگه میای لطفا «پناه» باش، من تمام عمرمو پناه دیگران بودم و خستهام .
امرو داشتیم راجب ژانر کتاب ها حرف می زدیم، و همه از کتاب های تاریخی متنفر بودن :))))
ناراحت کنندست واسم
کتاب تاریخی جز تنها کتاب هاییه که هیچ کس هیچ موقع از اون وقت و زمانی که برای خوندنش گذاشته پشیمون نمیشه...