همانطور که Don O'Connell میگوید"به دنیا آمدن در اسطبل انسان رو تبدیل به اسب نمیکنه، وطن هرکس جاییست که عاشقشه."
هدایت شده از Notebook
چهرهاش حالتی داشت که انگار تمام قلبش را گریه کرده بود، تمام قلبش از چشمهایش بیرون ریخته بود.
ᥲ𝗅ᥲ 𝖻ᥲ𝗌𝗍ᥱ𝗋࿔
نه دایی جان، آنها فراموشمان میکنند...
«نشستم و چشمهایم را بستم و از خودم پرسیدم: آیا آنهایی که صد سال، دویست سال پس از ما به دنیا آمده و زندگی خواهند کرد، آنها که ما راه را برایشان باز و هموار کردهایم، بهخوبی از ما یاد خواهند کرد؟ نه، دایی جان، فراموشمان میکنند.»
- دایی وانیا، آنتوان چخوف
«نوشتن از خود یکجور دست پیش گرفتن در برابر مرگ است و هراسِ فراموشی و فنا؛ مومیاییکردن نفس است، تمنّای پیشانداختن محاکمه است؛ شلاق تطهیر است بر خود و بر میدان دید یا خواست فراهمآمدن پیشاپیش طومار اعمالیست برای روز مبادا: چنانکه روسو در نخستین سطرهای اعترافاتش مینویسد در صور که بدمند، خواهم آمد این نوشته را به دست گرفته، آواز خواهم داد: اینست آنچه کردم و اندیشیدم و بودم.»
من درحال صرف ۲۵ ساعت وقتم جهت پیدا کردن خلاصه ترین جزوه ممکن تاریخ برای آزمون فردا درحالی که خود کتاب از اون جزوه هه کمتره:
رنگ هایی که در طبیعت وجود دارند، جلوهی شفق های قطبی در اسمان، کلکسیون لوازم قدیمی، اهنگ هایی که در انتهای پلی لیستم وجود دارند، لباس ها و تزئیناتی به رنگ قهوه ای، قفسهای پر از کتاب، عطرهای تلخ، بوی شکوفه ها، نوازشِ حیوانات خیابانی، دراز کشیدن در چمن ها، حس ازادی...
اینها تنها چیزهایی هستند که از به دنیا آمدن پشیمانم نمیکنند."