#دورهمی
#ادامهپارت۱۱
ناشناس 🎭
برای چند لحظه به آلفرد خیره میمانم.
- تو اول خواستی روی دیوار غم رنگ شادی بپاشی، اما ظاهراً قلم اجازه نداده! چیزی که در نوشتهات دوست داشتم، این تناقضهای پیدرپی بود: «دست نداشت اما مینوشت»، «بال داشت اما تن نداشت»؛ اینها شخصیت رو از یک شخصیت معمولی به تصویری از فقدان تبدیل میکنن. فقط پیشنهاد میکنم تکرار بعضی جملهها رو کمی هدفمندتر کنی تا ضربهی هر کدوم از قبلی قویتر باشه، نه اینکه اثرشون روی هم بیفته.
کاغذ را روی میز میگذارم.
کمی مکث کردم و به جملهی آخر داستان برمیگردم.
-خوب بود
یک نصیحت قشنگ و کاربردی از جناب صائب تبریزی که فکر کنم هممون بهش نیاز داریم :
مکش منت به هر نامرد و مردی
مده دل را به ذلت دست فردی
اگر او را به تو مهر و وفا نیست
اگر او بر جراحاتت دوا نیست
رهایش کن مرنجان خویشتن را
مبر هرگز ز یادت این سخن را
#پیامهایذخیرهشده
هدایت شده از همطاف
بعضی آدمها عمیقتر از دیگران احساس میکنند؛ آنقدر عمیق که از نزدیک شدن به هر چیزی که رنگوبوی عاطفه داشته باشد، واهمه دارند. خوب میدانند که ممکن است با اندکی نزدیکتر شدن، در دریایی از احساسات غرق شوند که دیگر راه گریزی از آن نیست.
برای همین، همهچیز را به مسخره میگیرند؛ با هر چیز جدی شوخی میکنند، دلقکبازی درمیآورند و درست در لحظههایی که ممکن است چیزی به قلبشان نزدیک شود، خندهای به راه میاندازند تا فضا را عوض کنند.
انگار با دست انداختنِ احساسات، میخواهند از گرفتار شدن در آنها فرار کنند. شاید برای بعضی آدمها، مسخره کردنِ همهچیز راهی است برای پنهان کردنِ عمقی که خودشان هم از آن میترسند.
https://eitaa.com/Young_Writer/3514
اوکی، تا هر موقع شما دوست داشته باشید:)
تا پایان امشب خوبه یا بیشتر؟
حاشیههای یک کتاب باز
به امید صدتایی شدن و فراتر از آن... ✨ او آرام روی پارکتهای سرد قدم برداشت. انگشتان سرخش را دور دست
خواستم بگم این هنوز پابرجاست:)