اگر آدمها کمی زودتر همدیگر را میفهمیدند... چند پایان غمگین هرگز اتفاق نمیافتاد؟
اگر بعضی خواستهها درست وقتی که منتظرشان هستیم، برآورده میشدند... چند احساس نمیمرد؟
کتاب نازنین، اثر داستایوفسکی، ذهنم را با این سوالها درگیر کرد.
این کتاب به من یاد داد که گاهی اگر خیلی دیر برگردی، دیگر چیزی برای نجات دادن باقی نمانده است.
در تمام مدتی که صفحات آخر کتاب را میخواندم، یک حس بیشتر از همیشه همراهم بود:
همذاتپنداری.
دیر رسیدن، گاهی ذات زندگی است...
اما گاهی، همان دیر رسیدن، پایان زندگی میشود.
#حاشیههاییککتابباز
ـ
باورهای خودت را بساز؛ اما همیشه آنقدر فروتن بمان که اگر حقیقتی زیباتر دیدی، جرئت تغییرشان را داشته باشی.
#پیامهایذخیرهشده
ـ
تیکتاک... تیکتاک
عقربهها میچرخند. روز، شب میشود و شب، روز
زمان مثل سیلی به صورتم میخورد و خنجری تیز به قلبم وارد میکند.
ومن
دلتنگتر از همیشهام!
دلم هوایت را کرده آقا.
دلم گرمای شیرین و کلافهکننده عراق را میخواهد.
کرمانشاه، تاریکی و سرما...
لب مرز، لحظهای که آخرین قدم را در خاک ایران میگذاری
و عراق
کلماتی نیستند که توصیف کنند لحظه دیدار عاشق را، لحظه نگاه مجنون را به ضریح پدر، امیرالمومنین...
شروع پیادهروی
جمعیت، صدای همهمه و ماءبارد ماءبارد
امامم!
جسمم ایران است و روحم به دنبال قدمهای که در راه برداشته میشود.
مگر کلماتی ساخته شدند که لحظه وصال را توصیف کنند؟
و شب...
لحظهای که عاشق خسته در هوای یار نفس میکشد و در ذهنش فقط یک چیز است:«ممنونم که امسال هم اینجا هستم»
من عاشق شب، گرما و موتور سه چرخهای کوچه و پس کوچه عراقم.
من در یک کلمه دلم تنگه:)))
.
اعتمادبهنفس واقعی، وقتی شروع میشود که هدفت اثبات خودت نباشد؛ هدفت نزدیکتر شدن به حقیقت باشد، حتی اگر گاهی مجبور شوی نظرت را اصلاح کنی.
#پیامهایذخیرهشده
.
هدایت شده از شماره "۱"
آخرین تلاشهای من برای بالا بردن ممبر، خوش اومدید. این پیام رو فوروارد کنید، عضو کانال بشید و لینکتون رو بدید تا منم رندوم یا بر اساس وایب و چیزای دیگه بگم شما شبیه کدوم یک از شخصیتهای داستان من، یعنی پسران خیابان (این اولین پارته) هستید.
فقط پانزده کانال.
Tag/Limit/Channel
•
「ملکه جنایت」
گاهی زندگی نویسنده، از رمانهایش هم معماییتر میشود.
سال ۱۹۲۶، آگاتا کریستی ناگهان ناپدید شد.
ماشینش پیدا شد...
اما خودش نه.
یازده روز، تمام انگلستان درگیر این معما بود؛ پلیس، روزنامهها و مردم هرکدام حدسی میزدند.
این اتفاق درست چند ماه بعد از آن رخ داد که آگاتا فهمید همسرش به او خیانت کرده و درخواست طلاق داده است.
وقتی پیدا شد، هیچوقت توضیح روشنی دربارهی آن یازده روز نداد.
شاید به همین دلیل، آن ماجرا هنوز هم یکی از مشهورترین رازهای تاریخ ادبیات است.
همین راز باعث شد نویسندگان زیادی به سراغ آن بروند، کتابهای مختلفی از این اتفاق نوشته شد.
#پشتجلد
•