eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
50 دنبال‌کننده
55 عکس
9 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هیچ‌کس نمی‌تواند آنچه را که خدا برای تو در نظر گرفته است متوقف کند. -به زمان‌بندی خدا اعتماد کنید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/The_sound_of_paper/382 تقدیمی تون ... خیلی خیلی ممنون متن زیبایی هست
حاشیه‌های یک کتاب باز
ممنونم تصویر دوم دقیقا به من حس صابر رو میده. آدمی درمانده که مجبوره سکوت کنه. به هر حال گاهی وقت‌ها آدم خوب‌ها هم کار بد می‌کند...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همه‌چیز تمام شده بود. هیچ‌وقت آن‌قدر تمام نشده بود. از بالا به پایین نگاه انداختم. درخت‌ها مثل لکه‌های سبز، پایین پایم دیده می‌شدند. شوری اشک را زیر زبانم حس کردم. می‌خواستم فریاد بزنم، اما صدایی از گلویم بیرون نمی‌آمد. خاطرات در ذهنم می‌چرخیدند. مدام به این فکر می‌کردم که چرا به اینجا رسیده‌ام. دندان‌هایم به هم می‌خوردند. هوا سرد بود؛ سرمایی که تا مغز استخوانم نفوذ می‌کرد؛ درست مثل دست‌های سرد مادرم. در دوازده سالگی، وقتی دست‌هایش را لمس کردم. ذهنم به روزی برگشت که رئیس سرم فریاد زد:«اخراج.» سنگینی نگاه کارگران را دوباره حس کردم. عرق سرد از صورتم پایین غلتید. چشم‌هایم را بستم. زانوهایم سست شدند. دستم را روی زانوهایم کشیدم و نفسی را که حبس کرده بودم، بیرون دادم. دیگر کسی را نداشتم. خودم را در آغوش گرفتم. صدای زنگ موبایل در گوشم پیچید. بی‌توجه به آن، دوباره به پایین نگاه کردم. یاد روزی افتادم که او برای همیشه از پیشم رفت. زنگ دوباره بلند شد. دختری که دوستش داشتم، کس دیگری را دوست داشت. یک قدم برداشتم. تصویر بدنم را دیدم که پایین افتاده بود. احتمالاً خونم آرام میان سنگفرش‌ها جاری می‌شد. نبض شقیقه‌هایم محکم می‌زد. صدای زنگ بلندتر شد. دستم را داخل جیبم بردم و گوشی را بیرون آوردم. بی‌اختیار تماس را وصل کردم. صدایی آشنا در فضا پیچید: «سلام، خوبی؟... الان حرم امام رضام. گفتم بهت زنگ بزنم تا سلام بدی.» بغضم را فرو خوردم. یک قدم به عقب برداشتم. پاهایم سست شدند و ناخودآگاه روی زمین زانو زدم. گوشی را محکم‌تر در دستم گرفتم. لب‌هایم لرزید. - «سلام آقا...» -برگرفته از داستان واقعی