حاشیههای یک کتاب باز
「یک تقدیمی متفاوت تو راه هست𓆩」 به جومانجی خوش آمدید! بعضی بازیها را نمیشود فقط بازی کرد؛ و باید و
تا آخر امشب فرصت هست و تقدیمیها رو به امید خدا فردا میذارم 💗
ـقاچ کـ🍋🟩ـتابهیچ آتش یا طراوتی قادر نیست با آنچه آدمی در قلب پر اشباح خود انبار میکند برابری کند... کتآب: گتسبی بزرگ
چشم من هرگز ندیده است آدمی بی درد را.....
زندگی رنجی مدام است آدمی سرسخت باش.....
#پیامهایذخیرهشده
حاشیههای یک کتاب باز
「یک تقدیمی متفاوت تو راه هست𓆩」 به جومانجی خوش آمدید! بعضی بازیها را نمیشود فقط بازی کرد؛ و باید و
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
باران آرام به بام میکوبد و صدایی شبیه تیکتاک ساعت در سالن میپیچد.
شما به مناسبت شب یلدا دور هم جمع شدهاید. همهچیز خوب پیش میرود تا اینکه آلفرد از راه میرسد و بازی را روی میز میگذارد؛ جعبهای چوبی و قرمز با نقشونگار گلهای میخک.
جعبه را وسط میز میگذارد و شما هم دورش مینشینید.
بازی آغاز میشود.
اولین مهره حرکت میکند.
فقط چند ثانیه طول میکشد تا همهچیز تغییر کند. دیوارها فرو میریزند و جایشان را به ستونهای سنگی بلند میدهند. کنار هر ستون، سربازی ایستاده است؛ با ردایی بلند و نیزهای تیز در دست.
ناگهان، همهی سربازها سر خم میکنند.
پادشاه از راه رسیده است.
اما برخلاف همیشه، لبخندی بر لب ندارد. چهرهاش به سرخی لباسش درآمده و نگاهش میان شما میچرخد.
ـ «تاج پادشاهی دزدیده شده. البته، تاج مهم نیست؛ چیزی که اهمیت داره، الماسیه که روی اون قرار داشت. الماسی که سالهاست این سرزمین رو از شر اهریمن حفظ کرده...»
لحظهای سکوت میکند و نگاهش روی شما ثابت میماند.
ـ «و حالا، بدون اون، هیچکدوممون در امان نیستیم.»