حاشیههای یک کتاب باز
🎲 چالش سوم نگاهم را از چهره گروگانها میگیرم و به پنجره میدوزم. شاخههای درخت با وزش باد آرامی تک
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
او همه چیز را میداند
هربار ناراحت میشوم او زودتر از هرکسی میفهمد هربار که اتفاقی خوشحال کننده برایم میافتد برای او میگویم او داستان هایی از من را خوانده است که تا به حال کسی از وجودش خبری نداشته و حتی جزئیاتی را از من میداند که کسی تا به حال نخواسته و ندانسته است
دفترچه خاطرات عزیزم...
گاهی حتی خودم هم نمیدانم چه چیزی درونم میگذرد اما کافی است قلم را روی کاغذ تو بگذارم تا شاهد بیرون ریختن تمام حرفهایی باشم که مدتها درونم حبس کردهام تو هیچوقت از من نپرسیدی چرا فقط پذیرای گفتگوهایی شدی که کسی نبود تا بشنود
شاید اگر روزی به حرف میآمدی از من میخواستی کمی بیشتر خودم را بشناسم کمی کمتر خودم را فراموش کنم و برای آدمهایی که حضورم را نمیبینند اینقدر از خودم خرج نکنم.
_هاین
_چالش سوم
او مرا پیش از آنکه خودم را بشناسم میشناخت پیش از آنکه بتوانم حرف بزنم صدای گریه هایم را میفهمید و پیش از آنکه معنای دوست داشتن را بدانم دوست داشتنش را تجربه کردم.
او هم روزی دختری کوچک بود با آرزوهایی که شاید هنوز کسی از آنها خبر ندارد.
اگر قرار بود تمام دنیا را در وجود یک نفر خلاصه کنند او را پیشنهاد میدادم و همین باعث میشود گاهی فراموش کنم پیش از آنکه مادر من باشد خودش یک آدمیزاد با تمام ترس ها،رویاها و دلتنگی هایش بوده است.
کاش میشد بعضی روزها جایمان را عوض کنیم تا من مادر او باشم و تمام خستگی هایی را که سالها پشت لبخندش پنهان کرده از شانه هایش بردارم
_هاین
_چالش سوم
میگویند نامش به معنای هاله های اطراف ماه است و من همیشه با شنیدن نامش به این فکر میکنم که بعضی اسم ها عجیبتر از آناند که تصادفی انتخاب شده باشند
البته اگر بخواهم صادق باشم شباهتش به ماه بیشتر در چشم های شبمانندش خلاصه میشود چون از نظر میزان آرامش و متانت احتمالا نمیتوان او را حتی به یک ستارهی دنبالهدار هم تشبیه کرد!
همان دختری که میگوید درس نخوانده و با نمره ی بیست برمیگردد و من هنوز نمیدانم باید تحسینش کنم یا از او شکایت کنم.
او از آن آدمهایی است که میتوانی ساعتها کنارش بنشینی و دربارهی مسخرهترین آرزوهایت حرف بزنی.آرزوهایی که شاید قرار نباشد به واقعیت بپیوندند اما گفتنشان در کنار او به اندازه ی خودشان لذت بخش است.
او میخندد من میخندم و برای چند دقیقه دنیا به اندازه ی همان خیال های احمقانهمان برایم دوستداشتنی میشود
او واقعا به اندازه ی هاله های اطراف ماه زیبا و آرامشبخش است درست مانند چیزی که باعث میشود تماشای ماه زیباتر بشود!
_هاین
_چالش سوم
هدایت شده از Amir Empire
چالش سوم
از من دلخور بود، چرا؟ یادم نمیآید. ما پسر ها همینیم مگر نه؟ اما این دلیل خوبی نیست. اینکه چهشد که او رفت برایم هنوز گُنگ است. هرچه بود او دوست خوب من بود، تنش زیاد داشتیم، دعوا زیاد داشتیم اما هیچوقت من از او متنفر نشدم.
صبر کن.
فکر میکنم پیدایش کردم.
خودشه.
من هیچوقت از خودم نپرسیدم آیا او هم از من متنفر نشده؟
بههرحال تمام شد، هرچیزی تمام میشود. حتی چیزهایی که به پایانشان فکر نمیکنیم هم روزی ته میکشند و تمام میشوند. لحظههایی که پشت صفحه دنبال لغت های تیز برای گزیدن بودم هیچوقت به تمام شدن فکر نمیکردم. فقط به عیب هایی فکر میکردم که از دیگران برای خودم بزرگ کرده بودم، هیچکس بینقص نیست. هست؟ من که میگویم نه نیست. اما کاش اینرا زودتر فهمیده بودم، او یکدنده بود، زودرنج بود، حتی اگر همه اینها بود مگر دوستداشتنی نبود؟ مگر مهربان و دلسوز نبود؟ چرا من اینها را ندیدم و فقط دنبال هیزم برای شعلهور شدن آتش غرورم بودم؟
روزی را یادم میآید که بدون هیچ چشمداشتی در نوشتن تکالیفم به من کمک میکرد.
این را هم بهیاد میآورم که در بحثی اصلا حاضر نبود نظر من را قبول کند و من به او توهینی کردم که تا روز ها بعد از یادش نرفته بود. من نمیخواستم انقدر او را ناراحت کنم، اصلا نمیدانستم که آن حرف انقدر زیاد او را ناراحت میکند. ولی نادانی من فایدهای نداشت، من دور ذهنم دیواری از آینه کشیده بودم که در آن فقط خودم را در آن میدیدم و زمانی که آن دیوار را شکستم کسی آن بیرون نبود.
حالا فکر میکنی این متن درباره چهکسی بود؟ من یا او؟
هدایت شده از خـــورشید لــآجوردی.
غریبهٔآشنا
من او را نمیشناسم. حتی صدایش را به خاطر ندارم. چهرهاش برایم چیزی جز تصویری رنگباخته در میان قابهای قدیمی نیست و نامش، آوایی است که گاهی از گوشهوکنار خانه به گوشم میرسد. درست مانند نوای موسیقی فراموششدهای که نمیدانی از کجا آمده، اما اندوهی غریب را در اعماق وجودت بیدار میکند.
میگویند روزگاری بوده است. روزگاری که جهان، دو بهار را بیشتر به او هدیه نداده بود. دو بهار کوتاه، پیش از آنکه خزان بیرحم سرنوشت، گلبرگهای نازکش را از شاخهی زندگی جدا کند. او رفت و جهان، بیآنکه فرصت کند به نبودنش عادت کند، به گردش خود ادامه داد.
و من، سالها بعد، در همان خانه چشم گشودم. خانهای که پیش از نخستین گریههایم، صدای خندهای کوچک را در خود دفن کرده بود.
نخستینبار که از وجودش آگاه شدم، گمان کردم با افسانهای روبهرو هستم. کسی که نه خاطرهای از حضورش داشتم و نه تصویری از لحظاتی که در کنارمان گذرانده بود. تنها چند عکس قدیمی، چند جملهی نیمهتمام و سکوتی عجیب که هر بار نامش به میان میآمد، بر چهرهی اطرافیان مینشست.
گاهی به آن تصاویر خیره میشوم. به چشمانی که دیگر هیچگاه باز نخواهند شد، به لبخندی که در قاب سرد عکسها جا مانده و به دستان کوچکی که شاید روزگاری چیزی را با اشتیاق در آغوش گرفته بودند. با خودم میاندیشم آیا او هم از باران خوشش میآمد؟ آیا هنگام شنیدن موسیقی میخندید؟ آیا عادت داشت هنگام خواب، گوشهی لباسی را میان انگشتان کوچکش نگه دارد؟
چه حیف که هیچکس پاسخ تمام پرسشهایم را نمیداند.
گاهی دلم میخواهد زمان را به عقب برگردانم. نه برای تغییر سرنوشت، نه برای گریز از اندوهی که سالها پیش اتفاق افتاده، بلکه تنها برای چند لحظه. برای آنکه بتوانم پیش از آنکه جهان او را از خودش بگیرد، نگاهش کنم و بدانم این همه دلتنگی بیدلیل از کجا سرچشمه میگیرد.
عجیب است، نه؟ دلتنگی برای کسی که هرگز ندیدهای. سوگواری برای لبخندی که هیچگاه به خاطر نسپردهای. دوست داشتن انسانی که تمام سهمت از حضورش، چند عکس و روایتی ناتمام است.
شاید او، تکهای از گذشته باشد که هیچگاه به من نرسید. شاید ستارهای بود که پیش از تولد من خاموش شد و حالا نور دیرهنگامش، از میان سالهای دور، به پنجرهی تنهاییام میتابد.
و من هنوز گاهی به آسمان نگاه میکنم و به آن نقطهی خالی میان ستارگان میاندیشم.
به او.
به مسافری که چمدان کوچکش را بست و پیش از آنکه فرصت کند جهان را بشناسد، از آن کوچ کرد.
و چه تلخ است که بعضی آدمها، حتی پیش از آنکه در خاطراتت متولد شوند، برای همیشه به خاطره تبدیل شدهاند.
#چالشروزسوم
#ریونا