eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
89 دنبال‌کننده
215 عکس
19 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Amir Empire
چالش سوم از من دلخور بود، چرا؟ یادم نمی‌آید. ما پسر ها همینیم مگر نه؟ اما این دلیل خوبی نیست. این‌که چه‌شد که او رفت برایم هنوز گُنگ است. هرچه بود او دوست خوب من بود، تنش زیاد داشتیم، دعوا زیاد داشتیم اما هیچ‌وقت من از او متنفر نشدم. صبر کن. فکر می‌کنم پیدایش کردم. خودشه. من هیچ‌وقت از خودم نپرسیدم آیا او هم از من متنفر نشده؟ به‌هر‌حال تمام شد، هرچیزی تمام می‌شود. حتی چیزهایی که به پایان‌شان فکر نمی‌کنیم هم روزی ته می‌کشند و تمام می‌شوند. لحظه‌هایی که پشت صفحه دنبال لغت های تیز برای گزیدن بودم هیچ‌وقت به تمام شدن فکر نمی‌کردم. فقط به عیب هایی فکر می‌کردم که از دیگران برای خودم بزرگ کرده بودم، هیچ‌کس بی‌نقص نیست. هست؟ من که می‌گویم نه نیست. اما کاش این‌را زودتر فهمیده بودم، او یک‌دنده بود، زودرنج بود، حتی اگر همه این‌ها بود مگر دوست‌داشتنی نبود؟ مگر مهربان و دلسوز نبود؟ چرا من این‌ها را ندیدم و فقط دنبال هیزم برای شعله‌ور شدن آتش غرورم بودم؟ روزی را یادم می‌آید که بدون هیچ چشم‌داشتی در نوشتن تکالیفم به من کمک می‌کرد. این‌ را هم به‌یاد می‌آورم که در بحثی اصلا حاضر نبود نظر من را قبول کند و من به او توهینی کردم که تا روز ها بعد از یادش نرفته بود. من نمی‌خواستم انقدر او را ناراحت کنم، اصلا نمی‌دانستم که آن حرف انقدر زیاد او را ناراحت می‌کند. ولی نادانی من فایده‌ای نداشت، من دور ذهنم دیواری از آینه کشیده بودم که در آن فقط خودم را در آن می‌دیدم و زمانی که آن دیوار را شکستم کسی آن بیرون نبود. حالا فکر می‌کنی این متن درباره چه‌کسی بود؟ من یا او؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
غریبهٔ‌آشنا من او را نمی‌شناسم. حتی صدایش را به خاطر ندارم. چهره‌اش برایم چیزی جز تصویری رنگ‌باخته در میان قاب‌های قدیمی نیست و نامش، آوایی است که گاهی از گوشه‌وکنار خانه به گوشم می‌رسد. درست مانند نوای موسیقی فراموش‌شده‌ای که نمی‌دانی از کجا آمده، اما اندوهی غریب را در اعماق وجودت بیدار می‌کند. می‌گویند روزگاری بوده است. روزگاری که جهان، دو بهار را بیشتر به او هدیه نداده بود. دو بهار کوتاه، پیش از آنکه خزان بی‌رحم سرنوشت، گلبرگ‌های نازکش را از شاخه‌ی زندگی جدا کند. او رفت و جهان، بی‌آنکه فرصت کند به نبودنش عادت کند، به گردش خود ادامه داد. و من، سال‌ها بعد، در همان خانه چشم گشودم. خانه‌ای که پیش از نخستین گریه‌هایم، صدای خنده‌ای کوچک را در خود دفن کرده بود. نخستین‌بار که از وجودش آگاه شدم، گمان کردم با افسانه‌ای روبه‌رو هستم. کسی که نه خاطره‌ای از حضورش داشتم و نه تصویری از لحظاتی که در کنارمان گذرانده بود. تنها چند عکس قدیمی، چند جمله‌ی نیمه‌تمام و سکوتی عجیب که هر بار نامش به میان می‌آمد، بر چهره‌ی اطرافیان می‌نشست. گاهی به آن تصاویر خیره می‌شوم. به چشمانی که دیگر هیچ‌گاه باز نخواهند شد، به لبخندی که در قاب سرد عکس‌ها جا مانده و به دستان کوچکی که شاید روزگاری چیزی را با اشتیاق در آغوش گرفته بودند. با خودم می‌اندیشم آیا او هم از باران خوشش می‌آمد؟ آیا هنگام شنیدن موسیقی می‌خندید؟ آیا عادت داشت هنگام خواب، گوشه‌ی لباسی را میان انگشتان کوچکش نگه دارد؟ چه حیف که هیچ‌کس پاسخ تمام پرسش‌هایم را نمی‌داند. گاهی دلم می‌خواهد زمان را به عقب برگردانم. نه برای تغییر سرنوشت، نه برای گریز از اندوهی که سال‌ها پیش اتفاق افتاده، بلکه تنها برای چند لحظه. برای آنکه بتوانم پیش از آنکه جهان او را از خودش بگیرد، نگاهش کنم و بدانم این همه دلتنگی بی‌دلیل از کجا سرچشمه می‌گیرد. عجیب است، نه؟ دلتنگی برای کسی که هرگز ندیده‌ای. سوگواری برای لبخندی که هیچ‌گاه به خاطر نسپرده‌ای. دوست داشتن انسانی که تمام سهمت از حضورش، چند عکس و روایتی ناتمام است. شاید او، تکه‌ای از گذشته باشد که هیچ‌گاه به من نرسید. شاید ستاره‌ای بود که پیش از تولد من خاموش شد و حالا نور دیرهنگامش، از میان سال‌های دور، به پنجره‌ی تنهایی‌ام می‌تابد. و من هنوز گاهی به آسمان نگاه می‌کنم و به آن نقطه‌ی خالی میان ستارگان می‌اندیشم. به او. به مسافری که چمدان کوچکش را بست و پیش از آنکه فرصت کند جهان را بشناسد، از آن کوچ کرد. و چه تلخ است که بعضی آدم‌ها، حتی پیش از آنکه در خاطراتت متولد شوند، برای همیشه به خاطره تبدیل شده‌اند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از خونـه درختے
آسمان آبی دندان هایش را به هم سایید. صدای دویدن و کلمات نامفهومشان را به خوبی می‌شنید: _ کم شخصاً بقي؟ _ شخص واحد فقط. زیر لب غرید: _ لعنتی. نزدیکن. روی زانویش بلند شد و خیز برداشت. خوشه‌های گندم پشت سرش تکان خوردند. صدای فریادشان قلبش را در سینه لرزاند: _ ها هو ذا! هناک! پاها دویدند. دیگر نمی‌توانست پنهان بماند. بلند شد و دوید. صدای خنده ها بلند شد. اگر می‌خواستند می‌توانستند. اگر می‌خواستند می‌توانستند با یک شلیک کارش را بسازند. اما اینکار را نمی‌کردند. تمسخر شغل‌شان بود. _ إلى أين أنت ذاهب، أيها اللعين؟! اینها چه می‌گفتند؟ _لا يوجد مكان للهروب! حتی یک کلمه‌اش را هم نمی‌فهميد. اما از خنده‌های تمسخرآمیزشان مشخص بود چیز مهمی نیست. دوید. تندتر دوید. مهم نبود که آنها می‌توانند شلیک کنند یا نه. _ مهلاً، بدأ الأمر يصبح مملاً... مهم نبود حتی اگر بمیرد. _ هل أطلق النار؟ او می‌رسید. حتما می‌رسید. _ أطلق النار واقضِ عليه. او به قولش عمل می‌کرد. او حتما می‌رسید و نجاتشان می‌داد. _ لقد أبليت بلاءً حسناً في القتال، أيها الفأر الصغير... اشک در چشمانش حلقه زد. با صدای شلیک، دردی در کمرش پیچید و به تمام بدنش نفوذ کرد. صدای خنده‌هایشان بلند شد. درست مثل تمام لحظه‌هایی که به آن ۸۵ نفر شلیک کرده بودند. _كان من المفترض أن تضربه على رأسه، أيها الأحمق! نگاهش به آسمان رفت. آه...چه غم انگیز. آخرین آسمانی که به عمرش می بیند قرار نیست آبی باشد. _ ما الفرق الذي يُحدثه ذلك؟ زانو هایش لرزیدند. زمین خورد اما لبخند زد. وقتی که او برسد، دیگر مهم نیست که آسمان چه رنگی‌ست. چشم هایش سنگین شدند. وقتی که او برسد...همه چیز...در هر حالتی‌..قطعا...زیبا خواهد...بود... _ وها هي الأخيرة. Argon
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دخترک با بغض به مهم ترین فرد زندگی اش که در حال نابود شدن بود نگاه کرد ، برای آخرین بار او را بغل کرد و بغضش را رها کرد . اشک ها بی وقفه روی صورتش جاری شدند. این دفعه اولین و آخرین بازی بود که اشک میریزد ، تا به حال هیچوقت گریه نکرده اما او آنقدر برایش مهم بود که برایش جان میداد . آخرین کلماتش ... آخرین نفس هایش ... نگاه امیدوارانه و ... لبخند روی صورتش... نمی‌توانست باور کند او رفته ... آن هم بعد از اینهمه اتفاقی که گذشت ... التماس هایش بی پاسخ ماندند ... ناله هایش جواب نداد ... آسمان دیگر او را به دختر باز نمی‌گرداند... دیگر هیچوقت... قرار نبود او را ببیند ... شرمنده دیر شد میخواستم با توجه به چالش سوم به هم ربطش بدم
او برایش تنها چیزی در این دنیا بود که می‌توانست دوستش داشته باشد ، بدون او دنیای بازم هم همان کره خاکستری قدیمی میشد . روز اولی که او را دید انگار نوری در میان اینهمه سیاهی و سفید نفوذ کرده بود تا برای اینکه او را پیدا کند فقط او ... رنگی که به دنیایش داده بود بیشتر از آنچه تصورش را میکرد برایش لذت بخش بود اینکه بالاخره کسی هم او را درک کند ، کسی که به او برچسب عجیب غریب و ترسناک نزند. برایش او کسی بود که حتی شده به اجبار هم لبخند به رویش می آورد . تنهایش نمی‌گذاشت و در میانه ای هجوم احساسات رهایش نمی‌کرد. دختر از اینکه او را پیدا کرده بود خیلی خوشحال بود یا شاید هم او پیدایش کرده بود .مانند چایی گرم در هوایی سرد بود که با وجودش قلب دختر را آرام میکرد . فقط شش ماه بود که هم را می‌شناختند با این حال انگار سال هاست هم را می شناسند . قلب دختر آکنده از شادی شده بود وقتی او را پیدا کرد اما حالا که رفته بود حالا که تبدیل به مشتی برگ شده بود و او را در میانه این زندگی تنها گذاشته بود، دوباره دنیایش رنگ پس داد. بدون او دیگر دلیلی نداشت زنده بماند یا واضح تر بگویم ، دلیلی نداشت زندگی کند. از رفتنش سه ماه گذشته و با وجود دلتنگی روز و شبش یکی شده بود ، گذر زمان همچون آدم ها برایش بی اهمیت شده بود. دیگر حتی مهم نبود کی قهوه اش را دم کند ... کی از سر کار برگردد... اینکه کی غذا درست کند ... دیگر مهم نبود گوشی اش را چک کند ... دیگر مهم نبود بهترین کارمند اداره باشد ... قوه اش را سرد میخورد ، کتابش را ناتمام رها میکرد ، موسیقی هایش خاک می‌خوردند ، دیگر لای دفتر نوشته هایش را باز نکرد ، دیگر به گنجشک ها غذا نداد، دیگر به گل هایش آب نداد ...دیگر ...دیگر ...دیگر...زندگی اش را خود با رفتن او به پایان رساند ... چون دیگر دلیلی برای کارهایش وجود نداشت ... دلیلش ... او رفته بود ... حدس میزنم پروانه مرداب از این یکی استقبال کنه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امروز و حالا تنها چیزی که میتونید روی کاغذ نه، روی صفحه ببینید غم هست، میدونید غم چیه؟ منم نمیدونستم تا اون زمستون، منم نمیدونستم تا قبل یک بعد ظهر عادی که فقط کمی نگرانی داشتم و حالا که نگاه میکنم کاش میدونستم اینده چیه و الکی سرش ناراحت نمیشدم و خب میدونید این تنها موردی‌ هست که در موردش حسرت دارم، اینجا بزرگ حسرت و حسودی هستم، منم نمیدونستم تا قبل نوشته شدن سرنوشت سیاه، منم نمیدونستم تا قبل اون ناهاری که هرگز نخوردیم، منم نمیدونستم تا اون صبح تاریک، منم نمیدونستم تا شبی که همه سر یک میز ننشستیم و منم نمیدونستم غم چیه به جان خودم و خدای اسمان ان شب، شاید حالا هم کامل نفهمیده باشم اما وقتی با نوشتن چند تا کلمه اشک از چشم‌هات و روحت جاری شه فکر نکنم بتونیم اسم دیگه ای روش بزاریم؛ شاید بتونیم مثلا بهش بگیم درد، حسرت، اشک، دلتنگی، شب، سیاه و کلماتی از همون جنس، از جنس اون سال و سال‌های بعد از آن. میدونید میخوام از اون بنویسم اما ناتوانم نه چون اشک ها صفحه رو تار میکنن چون باهاش کم حرف زدم بخاطر چیزی که حالا هم درگیرشم، میدونید بازم حسرت و شما نمی‌دانید چقدر این حسرت بزرگ است، چقدر درد دارد و وحشتناک است؛ میدونید مهربانی، بخشش، بزرگی، مسئولیت داشتن و پذیرفتن، کمک، لطف، صداقت میراث اون برای منه، منی که میترسم انتخاب کنم اما حالا مجبورم خودم انتخاب کنم چون اون نیست، اون با برف های زمستون، سرما و مرگ شاخه ها رفت، رفت به جایی که لایقش بود، می‌دانید می‌گویند او زندگی نکرد، شاد نبود، جوان نبود اما مگر میشود؟ همان لحظات محدود شادی و لبخندش، همان امید و آرزویش، همان فردایی که نقشه‌اش را کشید و نبود، همان اولین بار که چیزی ساخت، اولین کمد، اولین هنر، اولین میز و مبل کوچک، اولین لبخند به روی حیات زندگی‌اش اما حیف انگار حیاتش خشک و سیاه بود که او را نگه نداشت می‌دانید خوشحالی کوچک خواهد بود، او شاد بود اما کم، درد داشت زیاد، غم داشت بی‌شمار، عشق میداد بسیار و عشق گرفته بود اندک، اگر بگویم او تمام من بود اشتباه نگفتم، او تمام من بود، دیدید بود و حیف کلمات، حیف جملات که همه گذشته‌اند، حیف من که حرف هایم برای او دفن میشوند، حیف ما بدون او، حیف جهان، حیف همه چیز. او داریوش گوش میداد، داریوش را لمس میکرد، بخاطر دارمش، بخاطر دارم و این آزارم میدهد، حالا من همه چیز گوش میدهم جز داریوش، جز اهنگ مورد علاقه‌ی او، می‌دانید برای بارهای بی‌شمار داریوش با همان صدا میخواند و من هنوز هم با همان شدت اشک میریزم، شاید برای اهنگ شاید هم برای چیزی که با آن آمده؛ بوی گندم مال من، هر چی که دارم مال تو. اولین کتابم کتاب او بود، اولین نگاهم نگاه از دید او بود، اولین شاعرم او بود، شاید اولین پادکستر‌ مورد علاقه‌ام او بود، صدای مورد‌علاقه‌ام، نمیدانی اَلِک اما دلم تنگ شده برایم کتاب‌هایت را بخوانی، توضیح بدی، بحث کنی، نمیدانی چقدر حرف دارم که با تو بزنم اما حیف وقتی میبینمت لال میشوم، سکوت قورت میدهم و اشک میریزم، اولین کادوی تولدم از تو بود، یادت هست؟ چقدر دوری، صدایت نمیرسد، خاک بیرحم، خاک سرد نبود، دروغ میگن؛ اولین مشاور و اولین دنیایم دنیای تو بود، میدانی دنیایم خالی است خالی از تو، خالی از همه چیز؛ خوابش را دیدم گفتم آنها چه گفتند، چقدر احمق چقدر احمق، گفت شنیده حرف‌هارا، لعنت به حافظه، گفتم برگشته ای؟ اشک ریختم و او گفت من هرگز نرفته بودم، من تو راه بودم، جاده کش آمد، او دور شد، نقطه شد و پاهایم بی‌توان شد، بغض خفه‌ام کرد، دستانم به تنش نرسید، یکبار هم دیدم که در آغوشش گرفته‌ام و اشک میریزم و به او می‌گویم چقدر دوستش دارم، چقدر دیر، چقدر دیر، لعنت به زمان. حالا عقربه ها میچرخند، او دور است و داریوش میخواند بوی گندم مال من، هر چی که دارم مال من. کاش برمیگشتی همانند خواب هایم و من نگران بودم که چطور همه چیز را برایت بگویم، میدانی هنوز امید دارم برگردی، مهم نیست تو به خانه برگرد به هیچکس چیزی نمی‌گوییم، نه به دوست نه به اشنا، تو برگرد عزیز من که غصه هایم را قصه کنی و شب بدون تو به صبح نرسد‌.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دادخواست علیه آرمانی او همیشه برتر است. از آن آدم‌هایی است که هر پدر و مادری آرزوی داشتنش را دارد؛ همان فرزندی که افسانه‌ها ساعت‌ها درباره‌اش قصه می‌گویند. دختری زیبا، مهربان، پرانرژی و خستگی‌ناپذیر. او هرگز اشتباه نمی‌کند. همه‌چیز را می‌داند. تمام کتاب‌ها را خوانده است. بهترین آشپز است. بهترین نویسنده. بهترین دوست. بهترین در هر چیزی که دست به آن می‌زند. او همیشه می‌داند چه بگوید، چگونه رفتار کند و چطور از پس هر موقعیتی بربیاید. او... او... او، خود من است. نامش آرمانی است؛ کسی که در گوشه‌ای از ذهنم زندگی می‌کند. او از جنس من است. از آرزوهایم، ترس‌هایم و تمام چیزهایی ساخته شده که روزی می‌خواستم باشم. شاید حتی از آن تصویری که فکر می‌کردم دیگران برای دوست داشتنم به آن نیاز دارند. اما سال‌هاست که حضورش برایم چیزی شبیه زنجیر شده است. او همیشه یک قدم جلوتر از من ایستاده و هر بار که به او نزدیک شده‌ام، چند قدم دیگر فاصله گرفته است. هر موفقیتم را کوچک شمرده و هر اشتباهم را به مدرکی علیه من تبدیل کرده است. حالا تصمیم گرفته‌ام از او شکایت کنم. آرمانی عزیز! هیچ‌کس کامل نیست. حتی تو. خسته شده‌ام از اینکه هر بار پیش از شروع کاری، به این فکر کنم که آیا می‌توانم بهترین باشم یا نه. از اینکه اشتباه کردن را شکست بدانم و ناتمام ماندن را نشانه‌ی بی‌ارزشی خودم. می‌خواهم این زنجیرها را باز کنم. اجازه بده گاهی ندانم، گاهی اشتباه کنم، گاهی خسته شوم و حتی گاهی از چیزی دست بکشم؛ بی‌آنکه مجبور باشم برای تمام این‌ها از خودم دفاع کنم. نمی‌گویم دست از تلاش بردارم. نمی‌گویم دیگر نمی‌خواهم بهتر شوم. انسان می‌تواند و باید برای رشد کردن تلاش کند؛ اما میان بهتر شدن و هرگز کافی نبودن، تفاوت بزرگی وجود دارد. من فقط می‌خواهم خوب باشم؛ نه همیشه بهترین. آخر می‌دانی، آرمانی عزیز؟ پیش از آنکه خاک، تنم را در آغوش بگیرد، باید زندگی کرده باشم. فارغ از نتیجه. فارغ از رتبه و عنوان. فارغ از اینکه در پایان، بهترین بوده‌ام یا نه. من نمی‌خواهم تمام عمرم را صرف تبدیل شدن به کسی کنم که هنوز وجود ندارد و در این میان، از زندگی کردن با کسی که اکنون هستم غافل بمانم. پس لطفاً کمی عقب‌تر بایست. این بار می‌خواهم خودم زندگی کنم. پروانه مرداب