eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
89 دنبال‌کننده
215 عکس
19 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دخترک با بغض به مهم ترین فرد زندگی اش که در حال نابود شدن بود نگاه کرد ، برای آخرین بار او را بغل کرد و بغضش را رها کرد . اشک ها بی وقفه روی صورتش جاری شدند. این دفعه اولین و آخرین بازی بود که اشک میریزد ، تا به حال هیچوقت گریه نکرده اما او آنقدر برایش مهم بود که برایش جان میداد . آخرین کلماتش ... آخرین نفس هایش ... نگاه امیدوارانه و ... لبخند روی صورتش... نمی‌توانست باور کند او رفته ... آن هم بعد از اینهمه اتفاقی که گذشت ... التماس هایش بی پاسخ ماندند ... ناله هایش جواب نداد ... آسمان دیگر او را به دختر باز نمی‌گرداند... دیگر هیچوقت... قرار نبود او را ببیند ... شرمنده دیر شد میخواستم با توجه به چالش سوم به هم ربطش بدم
او برایش تنها چیزی در این دنیا بود که می‌توانست دوستش داشته باشد ، بدون او دنیای بازم هم همان کره خاکستری قدیمی میشد . روز اولی که او را دید انگار نوری در میان اینهمه سیاهی و سفید نفوذ کرده بود تا برای اینکه او را پیدا کند فقط او ... رنگی که به دنیایش داده بود بیشتر از آنچه تصورش را میکرد برایش لذت بخش بود اینکه بالاخره کسی هم او را درک کند ، کسی که به او برچسب عجیب غریب و ترسناک نزند. برایش او کسی بود که حتی شده به اجبار هم لبخند به رویش می آورد . تنهایش نمی‌گذاشت و در میانه ای هجوم احساسات رهایش نمی‌کرد. دختر از اینکه او را پیدا کرده بود خیلی خوشحال بود یا شاید هم او پیدایش کرده بود .مانند چایی گرم در هوایی سرد بود که با وجودش قلب دختر را آرام میکرد . فقط شش ماه بود که هم را می‌شناختند با این حال انگار سال هاست هم را می شناسند . قلب دختر آکنده از شادی شده بود وقتی او را پیدا کرد اما حالا که رفته بود حالا که تبدیل به مشتی برگ شده بود و او را در میانه این زندگی تنها گذاشته بود، دوباره دنیایش رنگ پس داد. بدون او دیگر دلیلی نداشت زنده بماند یا واضح تر بگویم ، دلیلی نداشت زندگی کند. از رفتنش سه ماه گذشته و با وجود دلتنگی روز و شبش یکی شده بود ، گذر زمان همچون آدم ها برایش بی اهمیت شده بود. دیگر حتی مهم نبود کی قهوه اش را دم کند ... کی از سر کار برگردد... اینکه کی غذا درست کند ... دیگر مهم نبود گوشی اش را چک کند ... دیگر مهم نبود بهترین کارمند اداره باشد ... قوه اش را سرد میخورد ، کتابش را ناتمام رها میکرد ، موسیقی هایش خاک می‌خوردند ، دیگر لای دفتر نوشته هایش را باز نکرد ، دیگر به گنجشک ها غذا نداد، دیگر به گل هایش آب نداد ...دیگر ...دیگر ...دیگر...زندگی اش را خود با رفتن او به پایان رساند ... چون دیگر دلیلی برای کارهایش وجود نداشت ... دلیلش ... او رفته بود ... حدس میزنم پروانه مرداب از این یکی استقبال کنه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امروز و حالا تنها چیزی که میتونید روی کاغذ نه، روی صفحه ببینید غم هست، میدونید غم چیه؟ منم نمیدونستم تا اون زمستون، منم نمیدونستم تا قبل یک بعد ظهر عادی که فقط کمی نگرانی داشتم و حالا که نگاه میکنم کاش میدونستم اینده چیه و الکی سرش ناراحت نمیشدم و خب میدونید این تنها موردی‌ هست که در موردش حسرت دارم، اینجا بزرگ حسرت و حسودی هستم، منم نمیدونستم تا قبل نوشته شدن سرنوشت سیاه، منم نمیدونستم تا قبل اون ناهاری که هرگز نخوردیم، منم نمیدونستم تا اون صبح تاریک، منم نمیدونستم تا شبی که همه سر یک میز ننشستیم و منم نمیدونستم غم چیه به جان خودم و خدای اسمان ان شب، شاید حالا هم کامل نفهمیده باشم اما وقتی با نوشتن چند تا کلمه اشک از چشم‌هات و روحت جاری شه فکر نکنم بتونیم اسم دیگه ای روش بزاریم؛ شاید بتونیم مثلا بهش بگیم درد، حسرت، اشک، دلتنگی، شب، سیاه و کلماتی از همون جنس، از جنس اون سال و سال‌های بعد از آن. میدونید میخوام از اون بنویسم اما ناتوانم نه چون اشک ها صفحه رو تار میکنن چون باهاش کم حرف زدم بخاطر چیزی که حالا هم درگیرشم، میدونید بازم حسرت و شما نمی‌دانید چقدر این حسرت بزرگ است، چقدر درد دارد و وحشتناک است؛ میدونید مهربانی، بخشش، بزرگی، مسئولیت داشتن و پذیرفتن، کمک، لطف، صداقت میراث اون برای منه، منی که میترسم انتخاب کنم اما حالا مجبورم خودم انتخاب کنم چون اون نیست، اون با برف های زمستون، سرما و مرگ شاخه ها رفت، رفت به جایی که لایقش بود، می‌دانید می‌گویند او زندگی نکرد، شاد نبود، جوان نبود اما مگر میشود؟ همان لحظات محدود شادی و لبخندش، همان امید و آرزویش، همان فردایی که نقشه‌اش را کشید و نبود، همان اولین بار که چیزی ساخت، اولین کمد، اولین هنر، اولین میز و مبل کوچک، اولین لبخند به روی حیات زندگی‌اش اما حیف انگار حیاتش خشک و سیاه بود که او را نگه نداشت می‌دانید خوشحالی کوچک خواهد بود، او شاد بود اما کم، درد داشت زیاد، غم داشت بی‌شمار، عشق میداد بسیار و عشق گرفته بود اندک، اگر بگویم او تمام من بود اشتباه نگفتم، او تمام من بود، دیدید بود و حیف کلمات، حیف جملات که همه گذشته‌اند، حیف من که حرف هایم برای او دفن میشوند، حیف ما بدون او، حیف جهان، حیف همه چیز. او داریوش گوش میداد، داریوش را لمس میکرد، بخاطر دارمش، بخاطر دارم و این آزارم میدهد، حالا من همه چیز گوش میدهم جز داریوش، جز اهنگ مورد علاقه‌ی او، می‌دانید برای بارهای بی‌شمار داریوش با همان صدا میخواند و من هنوز هم با همان شدت اشک میریزم، شاید برای اهنگ شاید هم برای چیزی که با آن آمده؛ بوی گندم مال من، هر چی که دارم مال تو. اولین کتابم کتاب او بود، اولین نگاهم نگاه از دید او بود، اولین شاعرم او بود، شاید اولین پادکستر‌ مورد علاقه‌ام او بود، صدای مورد‌علاقه‌ام، نمیدانی اَلِک اما دلم تنگ شده برایم کتاب‌هایت را بخوانی، توضیح بدی، بحث کنی، نمیدانی چقدر حرف دارم که با تو بزنم اما حیف وقتی میبینمت لال میشوم، سکوت قورت میدهم و اشک میریزم، اولین کادوی تولدم از تو بود، یادت هست؟ چقدر دوری، صدایت نمیرسد، خاک بیرحم، خاک سرد نبود، دروغ میگن؛ اولین مشاور و اولین دنیایم دنیای تو بود، میدانی دنیایم خالی است خالی از تو، خالی از همه چیز؛ خوابش را دیدم گفتم آنها چه گفتند، چقدر احمق چقدر احمق، گفت شنیده حرف‌هارا، لعنت به حافظه، گفتم برگشته ای؟ اشک ریختم و او گفت من هرگز نرفته بودم، من تو راه بودم، جاده کش آمد، او دور شد، نقطه شد و پاهایم بی‌توان شد، بغض خفه‌ام کرد، دستانم به تنش نرسید، یکبار هم دیدم که در آغوشش گرفته‌ام و اشک میریزم و به او می‌گویم چقدر دوستش دارم، چقدر دیر، چقدر دیر، لعنت به زمان. حالا عقربه ها میچرخند، او دور است و داریوش میخواند بوی گندم مال من، هر چی که دارم مال من. کاش برمیگشتی همانند خواب هایم و من نگران بودم که چطور همه چیز را برایت بگویم، میدانی هنوز امید دارم برگردی، مهم نیست تو به خانه برگرد به هیچکس چیزی نمی‌گوییم، نه به دوست نه به اشنا، تو برگرد عزیز من که غصه هایم را قصه کنی و شب بدون تو به صبح نرسد‌.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دادخواست علیه آرمانی او همیشه برتر است. از آن آدم‌هایی است که هر پدر و مادری آرزوی داشتنش را دارد؛ همان فرزندی که افسانه‌ها ساعت‌ها درباره‌اش قصه می‌گویند. دختری زیبا، مهربان، پرانرژی و خستگی‌ناپذیر. او هرگز اشتباه نمی‌کند. همه‌چیز را می‌داند. تمام کتاب‌ها را خوانده است. بهترین آشپز است. بهترین نویسنده. بهترین دوست. بهترین در هر چیزی که دست به آن می‌زند. او همیشه می‌داند چه بگوید، چگونه رفتار کند و چطور از پس هر موقعیتی بربیاید. او... او... او، خود من است. نامش آرمانی است؛ کسی که در گوشه‌ای از ذهنم زندگی می‌کند. او از جنس من است. از آرزوهایم، ترس‌هایم و تمام چیزهایی ساخته شده که روزی می‌خواستم باشم. شاید حتی از آن تصویری که فکر می‌کردم دیگران برای دوست داشتنم به آن نیاز دارند. اما سال‌هاست که حضورش برایم چیزی شبیه زنجیر شده است. او همیشه یک قدم جلوتر از من ایستاده و هر بار که به او نزدیک شده‌ام، چند قدم دیگر فاصله گرفته است. هر موفقیتم را کوچک شمرده و هر اشتباهم را به مدرکی علیه من تبدیل کرده است. حالا تصمیم گرفته‌ام از او شکایت کنم. آرمانی عزیز! هیچ‌کس کامل نیست. حتی تو. خسته شده‌ام از اینکه هر بار پیش از شروع کاری، به این فکر کنم که آیا می‌توانم بهترین باشم یا نه. از اینکه اشتباه کردن را شکست بدانم و ناتمام ماندن را نشانه‌ی بی‌ارزشی خودم. می‌خواهم این زنجیرها را باز کنم. اجازه بده گاهی ندانم، گاهی اشتباه کنم، گاهی خسته شوم و حتی گاهی از چیزی دست بکشم؛ بی‌آنکه مجبور باشم برای تمام این‌ها از خودم دفاع کنم. نمی‌گویم دست از تلاش بردارم. نمی‌گویم دیگر نمی‌خواهم بهتر شوم. انسان می‌تواند و باید برای رشد کردن تلاش کند؛ اما میان بهتر شدن و هرگز کافی نبودن، تفاوت بزرگی وجود دارد. من فقط می‌خواهم خوب باشم؛ نه همیشه بهترین. آخر می‌دانی، آرمانی عزیز؟ پیش از آنکه خاک، تنم را در آغوش بگیرد، باید زندگی کرده باشم. فارغ از نتیجه. فارغ از رتبه و عنوان. فارغ از اینکه در پایان، بهترین بوده‌ام یا نه. من نمی‌خواهم تمام عمرم را صرف تبدیل شدن به کسی کنم که هنوز وجود ندارد و در این میان، از زندگی کردن با کسی که اکنون هستم غافل بمانم. پس لطفاً کمی عقب‌تر بایست. این بار می‌خواهم خودم زندگی کنم. پروانه مرداب
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ناشناس 🎭 ساعت دیواری را نگاه می‌کنم. ماگ قهوه‌ام را برمی‌دارم و نگاهی به جمع می‌اندازم. ـ یک روز گذشت، گروگان‌های عزیزم. بعضی‌هاتون ظاهراً هنوز با چالش سوم درگیرین و بعضی‌های دیگه هم ترجیح دادن از فرصت آزادی موقت‌شون برای نوشیدن آب‌پرتقال استفاده کنن! لبخند می‌زنم و ماگ را روی میز می‌گذارم. لحظه‌ای مکث می‌کنم و یکی از دست‌نوشته‌ها را برمی‌دارم. سه برگه را کنار هم روی میز می‌گذارم. نگاهی به هر سه می‌اندازم و بعد، رو به هاین لبخند می‌زنم. ـ هاین، سه بار از «او» نوشتی و هر بار به گوشه متفاوتی از قلبت سرک کشیدی! اولی دفترچه‌ایه که رازدارتر از آدم‌هاست؛ دومی مادریه که این بار، به‌جای مادر بودن، حق داره فقط یک انسان خسته باشه؛ و سومی دوستی که حتی خیال‌های احمقانه رو هم دوست‌داشتنی می‌کنه. به نظرم متن دوم از نظر عاطفی عمیق‌تره و جمله «پیش از آنکه مادر من باشد، خودش یک آدمیزاد...» نقطه درخشانشه. فقط در متن اول و سوم می‌شه بعضی توضیحات رو فشرده‌تر کرد تا تصاویر اصلی بیشتر به چشم بیان. برگه‌ها را مرتب می‌کنم و با شیطنت به هاین نگاه می‌کنم. ـ حالا منتظرم غافلگیرم کنی. کاغذ بعدی را برمی‌دارم. ماگ قهوه را روی میز می‌گذارم و متن را یک بار دیگر از ابتدا می‌خوانم. این بار، مکثم روی جمله آخر طولانی‌تر می‌شود. ـ خب، اعتراف می‌کنم؛ آخرش غافلگیرم کردی. تمام مدت خیال می‌کردم داری از دوستت حرف می‌زنی، اما حالا مطمئن نیستم شخصیت اصلی این داستان همون کسی باشه که از دست رفته. شاید موضوع اصلی، آدمیه که بعد از رفتن دیگری، تازه مجبور شده خودش رو ببینه. جمله «دیواری از آینه کشیده بودم که در آن فقط خودم را می‌دیدم» هم دقیقاً همون جاییه که داستان جان می‌گیره. با انگشت به سطر آخر اشاره می‌کنم. ـ فقط یک پیشنهاد دارم: کمی از توضیح مستقیم پشیمانی کم کن و به همون خاطره‌ها و تصویر آینه فرصت بیشتری بده. اون‌ها خودشون می‌تونن عذاب وجدان رو به خواننده منتقل کنن؛ لازم نیست همه‌چیز رو براش توضیح بدی. نگاهم را از کاغذ به نویسنده می‌دوزم و لبخند کمرنگی می‌زنم. ـ و جواب سوال آخرت؟ به نظرم داستان درباره کسیه که مونده، اما تمام فکر و ذکرش حول کسی می‌چرخه که دیگه نیست. سوال جالب‌تر اینه: اگر اون دوست برگرده، راوی واقعاً چیزی برای گفتن بهش داره؟ یا فقط می‌خواد خودش رو ببخشه؟ ... نوشته‌ات خیلی انسانی بود. عکس قدیمی یکی از کتاب‌های روی میز را بیرون می‌کشم و چند لحظه به چهره محوشده‌اش نگاه می‌کنم. بعد، آن را آرام سر جایش می‌گذارم. ـ ریونا، تو درباره کسی نوشتی که هیچ‌وقت نشناختی‌اش، اما انگار نبودنش از خیلی از آدم‌هایی که هر روز می‌بینی بهت نزدیک‌تره. چیزی که در نوشته‌ات دوست دارم، اینه که دلتنگی رو از راه جزئیات کوچیک ساختی؛ سوال‌هایی مثل «آیا او هم از باران خوشش می‌آمد؟» خیلی بیشتر از یک جمله مستقیم درباره اندوه اثر می‌ذارن. فقط مراقب باش تصویرهای شاعرانه پایانی، به‌جای عمیق‌تر کردن حس، روی هم انباشته نشن. به نظرم ستاره خاموش و جمله آخر، هر کدوم ظرفیت ساختن یک پایان مستقل رو دارن. دستم را از روی قاب عکس برمی‌دارم و با لبخندی محو به ریونا نگاه می‌کنم. ـ یک چیز دیگه هم بگم؛ بعضی آدم‌ها واقعاً پیش از اونکه خاطره‌ای ازشون داشته باشیم، جای خالی‌شون رو به ارث می‌بریم. این دیگه چه جور میراثیه، هان؟ نه می‌تونی پسش بدی، نه می‌تونی انکارش کنی. فکر می‌کنم پروانه مرداب هم خوب درکت می‌کنه. سرفه‌ای می‌کنم و به کاغذ روی میز اشاره می‌کنم. ـ و اما... شما آرگون دستم را روی صفحه کاغذ می‌گذارم و با انگشت، مسیر فرار پسرک را از میان خوشه‌های گندم دنبال می‌کنم. وقتی به جمله آخر می‌رسم، مکث می‌کنم. ـ آرگون، اینجا با یک تعقیب ساده طرف نیستیم؛ تو کاری کردی که خواننده تا لحظه آخر ندونه این پسرک دقیقاً به چه چیزی امید بسته. اون امید «وقتی او برسد» در کنار آسمانی که دیگه آبی نیست، پایان تلخی ساخته؛ مخصوصاً چون پسرک حتی در لحظه مرگ هم به نجات فکر می‌کنه. فقط یک نکته: اگر هویت اون او و نسبتش با اون ۸۵ نفر، کمی ظریف‌تر در طول داستان زمینه‌چینی بشه، ضربه پایانی حتی سنگین‌تر خواهد شد. کاغذ را پایین می‌گذارم و نگاهم را به آرگون می‌دوزم.
ـ خب، سباستین مک‌کویین! ظاهراً تصمیم گرفتی دو چالش رو به هم گره بزنی و یک‌جا تحویلمون بدی. تأخیرت رو فعلاً می‌بخشم؛ به‌خصوص که دست‌کم برای این یکی بهانه ادبی داری! لبخند محوی می‌زنم و به متن دوم اشاره می‌کنم. ـ چیزی که در این دو نوشته توجهم رو جلب کرد، پیوند میان اون‌هاست؛ اولی لحظه از دست دادن رو نشون می‌ده و دومی زندگی بعد از اون فقدان رو، در متن دوم، جزئیاتی مثل سرد خوردن قهوه، غذا نپختن و غذا ندادن به گنجشک‌ها، خیلی خوب نشون می‌دن که غم چطور به عادت‌های روزمره نفوذ می‌کنه. برگه‌ها را کنار هم مرتب می‌کنم و با لحنی کنجکاو به سباستین نگاه می‌کنم. ـ و اما پروانه تو حرفی برای گفتن داری؟ چشمم را سمتش می‌چرخانم. در حالی که به کتاب‌ها خیره شده، می‌گوید:«حق با توست سباستین» کاغذ بعدی را برمی‌دارم، می‌خواهم چیزی بگویم، اما قلم را میان انگشتانم می‌چرخانم، این بار چیزی نمی‌نویسم. برگه را تا نمی‌کنم و کنار نمی‌گذارم؛ آرام روی میز صافش می‌کنم. چند لحظه سکوت می‌کنم. ـ حق با توئه. ما اینجا داستان می‌خونیم، اما تو این بار داستان ننوشتی؛ در اتاقی رو باز کردی که مدت‌هاست جرئت نکردی کسی رو بهش راه بدی. و می‌دونی کدوم قسمت بیشتر از همه در ذهنم موند؟ داریوش، قهوه سرد، کتاب‌هایی که دیگه کسی درباره‌شون توضیح نمی‌ده... تو با همین چیزهای کوچک، نبودن الک رو به چیزی تبدیل کردی که می‌شه لمسش کرد. نگاهم را از دست‌نوشته می‌گیرم. قلم را روی میز می‌گذارم. ـ این یکی رو نقد نمی‌کنم. بعضی نوشته‌ها برای بهتر شدن روی کاغذ نمیان؛ فقط باید جایی داشته باشن که بالاخره گفته بشن. دهانم را باز می‌کنم تا چیزی بگویم، اما صدای پروانه در اتاق می‌پیچد. +می‌فهم؛) فقط می‌تونم همین رو بگم.
🎲 چالش چهارم پوزخندی می‌زنم. ـ چهار روز گذشته و ما هنوز سالمیم... عجیبه، نه؟ صدای خنده‌ام در کتابخانه می‌پیچد. ـ اما بریم سراغ چالش امروز؛ از میان عناصر تصویر، دست‌کم سه مورد رو انتخاب کنید و به شکلی در داستانتون به هم پیوند بزنید که حضور هرکدوم ضروری باشه، نه صرفاً تزئینی. می‌تونید از تمام عناصر استفاده کنید؛ اما مراقب باشید داستانتون به فهرستی از اشیای داخل تصویر تبدیل نشه. لبخند می‌زنم و برگه را روی میز می‌گذارم. ـ با تشکر؛ از طرف مدیریت محترم این کتابخانه! سرفه‌ای می‌کنم. نگاه‌ها سمتم برمی‌گردد. لبخند می‌زنم. -اما قبل از شروع، یک سوال دارم: اگر قرار بود یکی از آدم‌های رو فقط برای پنج دقیقه به این کتابخونه دعوت کنید، چه کسی رو انتخاب می‌کردید؟ مکث می‌کنم. ـ جوابش رو لازم نیست بلند بگید. فقط ... لطفاً دعوتش کنید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا