هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
مورگان، امروز قصه متفاوت است، میخواستم شاد رنگ بزنم به دیوارهای غم، پایان خوش بدوزم به درد، اما چه کسی باور میکند، قلم سیاه آلفرد تلخ ننویسد. مورگان چشمهایش را که باز کرد نوشت، از وقتی دیگر نشنید نوشت، وقتی نتوانست بو کند، نتوانست لمس کند، آخر هم نتوانست چیزی ببیند، دست نداشت اما مینوشت، تصور میکرد، خلاقیت این بود، هنر، زندگی، این همان چیزی بود که شاید نویسندگان کم بیاورند اما او دست کم داشت، زبان برای گفتن و گوش برای شنیدن، چشم هم برای دیدن، انگار ناقص بود، میدید و حرف نمیزد، کلمه پشت لبش دفن میشد و غم در جایی میان دندههایش رشد میکرد، آخر هم همان جوانههای غم کار دستش دادند، میگفت آنجا درد میکند، سنگینی میکند، غم جمع شده بود، بزرگ شده بود، غم ریشه زد، اطراف آن جوانه ها درگیر شد، نفسش کم آمد وقتی مینشست، بریده بریده نفس میکشید، اسپری نداشت، اکسیژن هم نداشت، سرفه میکرد و نفسش بالا نمیامد، یک شب آنقدر سرفه کرد که دستهایش را بالا آورد تا خودش را خفه کند اما دید دست ندارد، دید جایشان خالیست مانند هرچیز خالی دیگری در جایجای بدنش، میخواست بدود تا به زندگی برسد اما او که پا نداشت، بال داشت اما تن نداشت، رویا داشت اما امید نداشت، ناامیدی نداشت، شادی داشت اما مغز نداشت، درد داشت و جسم نداشت.
دستان مورگان از شدت نوشتن درد میکرد اما او که دست نداشت!
#دورهمی
#ادامهپارت۱۱
ناشناس 🎭
برای چند لحظه به آلفرد خیره میمانم.
- تو اول خواستی روی دیوار غم رنگ شادی بپاشی، اما ظاهراً قلم اجازه نداده! چیزی که در نوشتهات دوست داشتم، این تناقضهای پیدرپی بود: «دست نداشت اما مینوشت»، «بال داشت اما تن نداشت»؛ اینها شخصیت رو از یک شخصیت معمولی به تصویری از فقدان تبدیل میکنن. فقط پیشنهاد میکنم تکرار بعضی جملهها رو کمی هدفمندتر کنی تا ضربهی هر کدوم از قبلی قویتر باشه، نه اینکه اثرشون روی هم بیفته.
کاغذ را روی میز میگذارم.
کمی مکث کردم و به جملهی آخر داستان برمیگردم.
-خوب بود
یک نصیحت قشنگ و کاربردی از جناب صائب تبریزی که فکر کنم هممون بهش نیاز داریم :
مکش منت به هر نامرد و مردی
مده دل را به ذلت دست فردی
اگر او را به تو مهر و وفا نیست
اگر او بر جراحاتت دوا نیست
رهایش کن مرنجان خویشتن را
مبر هرگز ز یادت این سخن را
#پیامهایذخیرهشده