.
اندکیروایت | کـٰاتِب : خــٰانومِمُـدرِك
' تراوشاتِنیمــهشبـــیِشبِهفــتمِماهِدوم '
- شــٰایدِبرایآرامِدلِنــٰاآرامم - "یادگار"
.
امروز ، حال دلم جور دیگری بود . نه آرام بود و نه ناآرام ؛ گویی مستاصل بودم ، بهخاطر تمام آنچه دل بهقصد سفر ، روانهی خانهی رگهای عصبیام میکرد و به مغز - فرماندهیدیکتاتورِبدن - میرساند ؛ و در کنجِ چپِ تن ، قلبی که تهوتویَش را اگر نگاه میکردی ، هیچ نمیافتی جز ترس و استیصال .
فکر میکردم ظن و گمان بد و احساس ناخوشایند ، برای غمِ دنیایی چقدر ترسناک است .
غافل و نادان بودم که نمیدانستم گاهی " هیچ ندانستن و نفهمیدن " ، چقدر میتواند وحشتانداز باشد ، بر پیکرهی یک تنِ نحیفِ خستهدل .
راستش ، خودم هم نمیدانستم چقدر آن عهدی که بسته بودم ، عقلانی بود و با توان دستوپا شکسته و ایمانِ منِ ناخلف ، همخوانی داشت ؛ اما هرچه که بود ، حداقل از این بلاتکلیفی آشکار و مُبین رهایی مییافتم .
خسته بودم ؛ شاید هم نااُمید . نه از مخلوق ؛ که از خود و خلق .
نابلد بودم و ناشی . گازِ زندگی را میفشردم و دنده را بیهوا عوض میکردم ؛ زمان کودکیام را میگویم...
آن لحظهها که هم و غمم ، رنگِ یخمکِ ظهر دوشنبه بود و تندیِ دوچرخهام .
آن روزهایی که فکرم ، رنگ روی دفترهای نقاشیام بود .
آن هنگامی که ، تمام تلاشم بازگو کردن اتفاقات روز ، بیهیچ کموکاستی برای مادر بود .
شاید آن سالها ، زندگی زیباتر بود .
زیبا که بود... شکی ندارم . اما شاید حالا برایَم بهتر است .
حالایی که دغدغههایم ، مثل عددهای روی شمع کیک تولدم هرسال بزرگ و بزرگتر میشود و من ناگزیر میمانم و حوضی که میدانم ، تنها با بالا دادن آستینهایم میتوانم جمع و جورَش کنم !
البته ناگفته بمانَد کملطفیست . کمگوییست و شاید ناشُکری !
خدایَم کنارم بود ؛ همان خدایی که " اَقربُ الیهِ مِن حَبل الوَرید " است .
همان که وعده داده برایم " یَهدی مَن یَشاءُ اِلی صراط مستقیم " است .
آری... جوابم هم همین بود . چون خدایم همان خدا بود ؛ قدیر ، کریم ، رفیق ، سمیع و " مُدرِك " *¹
من هم همان بودم... شاید کمی ، تنها کمی
بزرگتر ، محبتر و گویی ، مُرید تر .
_ . . _
مُدرِك : دریابندهی درهم ریختگان .
.
رونوشت از این #دلگویه ، بدونِ روادیدِ کـٰاتِب ، مجــٰاز نیست .
خــٰانومِمُـدرِك .
سه علی در یک رمضان . . ( :
؛
چهلروز گذشت . . ( :
* آقای لاریجانی * 🖤 "
بابارضا ؛ بهخاطر تمامِ بودنا
و بندهنوازیها و لطافتها و
پدریکردنهات ، سلام🤍
تولدت مبارک ، تکپدرم (:
نماهنگ راه هشتم 320.mp3
زمان:
حجم:
8.7M
؛
ای راهِ هشتم ؛ تا خداوند ..
هر جا باشم ، من پشت پنجره فولادَم ( :
خــٰانومِمُـدرِك .
-💛
اندکیدردودل | کـٰاتِب : خــٰانومِمُـدرِك
' تراوشاتِنیمــهشبـــیِشبِنهمِماهِدوم '
- شــٰایدِبرایآرامِدلِنــٰاآرامِدلتنگِتوس -
.. صدایم را داری بابا؟! صدای دلم را
میگویم. دلتنگیم تا آنجا رسیده؟!
صدای نامنظم تپشهای قلبم را وقتی
طلاییِ گنبدِ ساطعِ نورانیات نگاه میکنم
شنیدی؟!
حتما که شنیدی. از کجا میدانم؟
از دست مهربانت که بیمنت روی سرم
میکشی و پدرانههایی که کرور کرور و از
راه دور خرجَم میکنی و منِ بیجنبه،
دستوپایم را گم میکنم.
مهربانی خودتان است که بدعادتم
کرده...
دستِ بیبرگ و تهیام را که میبینید
هرروز جلویتان دراز میشود؟! مهربانیهای
شما اگر نباشد، بدون لحظهای تأنی و
درنگ، بیچاره میشوم !
من که مقیم دانه به دانه، کاشیهای
خوشرنگِ منظم حرمتان هستم.
من که متوطنِ قطره به قطرهی شراباً
طهورای حرمتان و استکانهای چایخانهی
حرمتان هستم.
خودتان که بهتر از من میدانید؛ من
که میمیرم و جان میدهم برای گنبدِ
طلایی جاخوش کردهی صحنقدس...
حالا منِ باباییِ، چگونه تحمل کنم تابِ
این دوریِ ششساله را...
نمیگویی جان میدهم و آرزو دیدن
حرمَت بعد از ششسال، ناکام میگذاردم
در این بیرحمی و بلبشوی تمامناشدنی؟
خودت که میدانی قلم دست گرفتنم و
همزمانشدنش با روایت دوری و ندیدنها،
پایانی ندارد و تا وقت وصال، میتوانم
بگویم و بنویسم و اشک بریزم؟!
نمیدانم چه سرّیست که هرگاه بهقصد
دلتنگی زبان باز میکنم، اینقدر
دستوپایم را گم میکنم و نابلد و ناآزموده
میگویم و ناشیانه مینویسم.
هرچه میخواهم، شکایت دوری بر زبان
بیاورم، آن گنبد طلاییِ رخشان
پیش چشمم چنان رنگی میگیرد که
سوار بر اسب خیالم میشوم و برای
بار هزارم و از دور ، توسگردی
میکنم!
سخن آخِرم را بگویم بروم :
اگر نباشید، دیگر نه منی می مانم و
نه قلبی که تمامَش را وقف دستِ پدرانهی
شما کرده ..
شیطنت میکند ؛ میدانم که کنیزِ
خوبی نیست برایتان ، این "ندا"یِ
سر به هوایِ ناخلف .
اما خودتان میدانید که اگر لحظهای
نوازشتان را نبینم ، آن روز ، روزِ مرگم
است .
'
والسلام ؛ بماند بهیادگار . از دلتنگترین دخترِ باباییِ ایران!' - راستی .. تولدتان مبارک ، باباجانم🤍