eitaa logo
حَسیبا | HASIBA
21 دنبال‌کننده
81 عکس
9 ویدیو
0 فایل
•| 👩🏻‍🍳🌱 تلاش و دانش را الک کرده، با هنر مخلوط می‌کنیم و می‌زنیم تا یکدست شود… 🍮 |• 🫐🫰🏻 اینجا تلاش می‌کنیم، یاد می‌گیریم و رشد می‌کنیم! -معلومه که شیعهٔ آریایی‌اَم.🇮🇷✌🏻 🤍🎀 ✓ممنون که هستی من؟ 👇🏻 @hasiba_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ •|🥹🫀 هلوووو گودمورنینگ مادام عذرا!😐 حالا عذرا کدومتونین؟!😐🤷🏻‍♀ معلومه که همتونننن💔😂این وسط فقط من فاطمه زهرام😌 🤨صدای کسیم در بیاد ببینه چجوری قوری رو میکنم تو حلق مبارکش!🦦🫖|• [عذراااا عذرااااا عذرااا😝😐]
حَسیبا | HASIBA
‌ •|🥹🫀 هلوووو گودمورنینگ مادام عذرا!😐 حالا عذرا کدومتونین؟!😐🤷🏻‍♀ معلومه که همتونننن💔😂این وسط فقط من
‌ •|😐😒 عَو!!! قرار بود پست انگیزشی بشه مثلااا😂🫤 از اون 🥹🫀 بالا مشخصه🌝|• [هیچی دیگه تنظیمات کارخانه خراب شد مودم عوض شد👩🏻‍🦯] ‌
حَسیبا | HASIBA
‌ •|🥹🫀 هلوووو گودمورنینگ مادام عذرا!😐 حالا عذرا کدومتونین؟!😐🤷🏻‍♀ معلومه که همتونننن💔😂این وسط فقط من
•|💆🏻‍♀🫠 مدیونین فکر کنین این عکسو گرفتم که روتین جدیدمو👀کنم تو چش و چالتون! صبحا و شبا، یه صفحه قرآن میخونی 🥹🦋درگیری اونروزو میشوره می‌بره بعد به آخیششش🫁میگی میری میخوابی، یا به کارات می‌رسی!☺️✌️🏻|• [همین! دیگه کارتون ندارم😐پاشین برین خونه هاتون می‌خوام جارو بزنم😐🧹] ‌
‌ •|☕️🥄 نههههه نرین!😐داستان چاییو نگفتم آقاااا من معدم🫁(خودم می‌دونم ریَس) یکم روانیه، یا بهتر بگم ایرونیِ اصیل😐😝 غذای پنیر دار که میریزم توش، بهم میپیچه میپیچه میپیچه منم میپیچونه!🙂😩خلاصه که آبجی جان لطف کرد کلید اسرار🗝یعنی چای نبات برام آورد🩴|• ‌
‌ •|👧🏻🫀 ولی دیدنِ شبکه پویا وقتی کارای امروزِ خونه تمومه، غذاهای داره آماده میشه و داری دوپینگ میکنی تا بری پا درسات!>>>>🥹💞|• ‌
•|🦉🫩 شبا که شما می‌خوابین، یه جغدِ بیخوابی! بیداره شما خواب خوش میبینین اون دنبال تولید محتواس🥴☝️🏻|• ‌ [با حضورِ افتخاریِ بانو لیز😂🦋] 🌱‌‌join→--﴾@Hasiba_Land﴿--
حَسیبا | HASIBA
•|🦉🫩 شبا که شما می‌خوابین، یه جغدِ بیخوابی! بیداره شما خواب خوش میبینین اون دنبال تولید محتواس🥴☝️🏻|
‌ •|🙂‍↔️🩵 احساس میکنم نتیجه زیادی لذت بخشه!❤️‍🔥|• ‌ هم نتیجهٔ چیزی که قراره خلق بشه؛🥹🤫 ←و هم نتیجه ویدیوش🫠❣ ‌
mood:
text •| «تعبیرِ آن بیداری» امشب میخوام بخوابم فقط بخوابم، بعد دو هفته آلاخون بالاخونی بعد دوهفته بیخوابی بعد دوهفته گودی زیر چشم بعد دوهفته استرس تمیزی خونه، یا آماده کردن غذا بعد دوهفته دلتنگی برا مامان و ابجیم بعد دوهفته خستگی مطلق فقط می‌خوام بخوابم ----- جمعهٔ هفتهٔ پیش بود که مامان و آبجیم راهی کربلا شدن و من موندم، آبجی کوچیکم، بابام و خونه ای که حالا تمام مسئولیتش رو دوش من بود! شور و اشتیاقی که برا مدیریت کردن خونه داشتم بی‌بدیل بود؛ تجربهٔ مهمی که احتمالا دیگه هیچوقت تا قبل زندگی مشترک:/ برام پیش نمیومد، پس باید تمام هوش و حواسمُ بکار میبردم تا خودمو بسنجم، قطعا که این آزمایش خودِ خودِ چیزی نمی‌بود که از خودم انتظار دارم! اما می‌تونست نقطهٔ پیشرفت بزرگی برام باشه و از لحاظ جسمی هم از خودم اطمینان حاصل بکنمُ بتونم نقاط ضعفمو بسنجم و کم کم محوشون کنم! چالشهای عجیب غریبی که یهو جلوی پام سبز میشدن خیلی برام جذاب بود؛ اینکه تو پنج دقیقه حواس پرتی، یا رسیدگی به کار دیگه‌ای گوشتت ته بگیره و بخوای عملیات نجاتی به فرماندهی خودت با کمک پیاده و سواره نظامات از جمله پادگان ادویه‌جات، گروهبان سیب زمینی، جانشین فرمانده آبحوش _مدیونین فکر کنین خیلی بلد نیستم سِمَتارو_ انجام بدی و در نهایت نظر اهالی خونه نسبت به آشپزیت مثبت باشه انگیزهٔ کافی برای ادامه تلاشام بهم میداد!3> اینکه بتونی همزمان کارای خونه رو هندل کنی، [که خودش یه تومار میطلبه!] به آبجی کوچیکت برسی، توسعهٔ فردی تو پیش ببری واقعا هیجان انگیزه! گرچه که قطعا یوقتایی آشپزخونه میترکه، ظرفا تو ظرفشویی داد میزنن بیا مارو بشور:/ رو کابینت‌ها پر وسیله‌ میشه که هر کدوم متعلق به یک استان آشپزخونن! در عین حال آبجیِ نیم وجبیت لج می‌کنه و نمیتونی روبروش بایستی : ) عادیه که یوقتایی از فشار روانی و خستگی جسمی و ذهنی بغض گلومو فشار میداد اما به اشک نه و به گریهٔ درون‌ریز تبدیل میشد! مطمئنا به کلاس‌های فوق برنامم نرسیدم و عقب موندم ازشون؛ و از همه مهمتر گرچه که مهمترین وظیفهٔ «الآنم» یعنی درس خوندن مختل شد و تو کلاسهای آنلاینم بمدت دوهفته غایب بودم، ولی با اینهمه بالا پایینا، الانکه به این دوهفته نگاه میکنم، از ته دلم از خودم راضیم و افتخار میکنم {هرچند که تیکه تیکه تمام این وظایف رو قبلا انجام داده بودم} اما خیلی حرفه که اهالیِ خونه از مدیریتِ ماوراییِ یه دختر ۱۳ ساله تو دوهفته راضی باشن! : ) کلاسامو می‌رسونم؛ خستگیِ درمیره: اما طعم خوشحالیِ اینکه تونستم یه مرحلهٔ دیگه هم با موفقیت پشت سر بزارم هیچوقت از زیرِ زبونم حل نمیشه! ----- امشب می‌خوام بخوابم، فقط بخوابم، خوابِ شبی که چشمام، مغزم، جسمم و روحم در انتظارش لَه‌لَه میزدن! مگه نه اینکه :«و‌َ جَعلنَا النَّومَ سُباتا»؟! با اینکه می‌دونم قراره از فردا برم تو دلِ یه نبردِ نابرابر؛ با حجم تست‌هایی که نزده بودم و احتمالا الان وحشی شدن؛ با ویدیوهایی که منتظرمن؛ با پارچه های طفلکی‌ای که نزدیک بیست روزه تو صف دوختن؛ با حرکاتی که میتونستم تو این چند جلسهٔ از دست رفته استادش بشم اما هنوز باید تمرینشون کنم! اما به طرز عجیب و غیر منتظره ای آرومم، نه استرسی، نه مشغلهٔ ذهنی ای! انگار بهم ثابت شده اگه بخوام، میتونم خوبم میتونم!! انگار این تجربه قرار بود یه لایهٔ جدید از من تحویل جامعم بده؛ لایه‌ای از فاطمه زهرا، که قوی تر، جسورتر، مطمئن تر و با تجربه تر از قبله! ‌ راستی، تاحالا بابت اینهمه نعمت _که تو متن قایم بودن_ خداروشکر کردیم؟! حَسیبا | HASIBA |• ‌‌join→--﴾@Hasiba_Land﴿--
‌ •|💥🙂 یه سلام، از ماهِ خونیِ پریشب! که قرار بود ویدیو بشه اما چون دلم خیلی براتون تنگ شده بود همینطوری گذاشتمش🫂🫀|• ‌ 🌱‌‌join→--﴾@Hasiba_Land﴿--